احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما
  • ۲۵ آبان ۹۶، ۰۲:۱۷ - نسرین
    آمین...

۱۵ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

دنیای ما همچون ساعت از چرخ‌دنده‌هایی درست شده که برای جفت و جور شدن با یکدیگر مناسب نیستند. تقصیر هم به گردن مصالح تشکیل دهنده‌ی آن نیست، بلکه پای ساعت‌ساز در میان است... (خلبان جنگ / اگزوپری)


+دارم عقاید یک دلقک رو می‌خونم. تلخ و غمگین و پر از حرف...

+زمستون انقد بی بارون؟ آسمون انقد بی رمق؟ دیوار انقد بی روزن؟


عنوان: مامان ، تمام زندگی‌ام درد می‌کند / دارد چکار با خودش این مرد می‌کند؟ (سید مهدی موسوی)


سلام.

فعلن همین.

۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۸
هانی هستم

-میگن معشوقه شهریار مرده.

+معشوقه ی همه ی ما می میره یه روزی.

++ما هم می میریم، بی آنکه معشوقه ی کسی بوده باشیم. 

۱۵ موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۲
هانی هستم

نخستین باری که به لنز یه دوربین زل زدم برمی‌گرده به اول دبستان که اگه همین توفیق اجباری نبود احتمالن هیچ عکسی از کودکیم نداشتم. البته اگه دبستان رو کودکی به حساب بیاریم! فکر می‌کنم از روزی که انجام دادن یک چیز به تو تکلیف میشه دیگه دنیای بدون دغدغه‌ی کودکی به پایان می‌رسه. خیلی ناگهانی یه دستی از غیب ، آدم رو از دنیای کودکیش می‌کشه بیرون و می‌بندتش به یه صندلی که جلوش یه پرده‌ی بزرگ گذاشتن پر از حوادث واقعی و کاملن راستکی و خودشم مثلن نقش اوله.  ورژن بسیار پیشرفته‌ای از همین سینما چند بعدی‌ها مثلن. نقش اول با قدرت محدود! و حالاست که دیگه زندگی شوخی نداره! گلوله می‌خوری ؛ تماشا می‌کنی، شکست می‌خوری ؛ تماشا می‌کنی، غمگین می‌شی ؛ تماشا می‌کنی، ذوق می‌کنی شاید ؛ تماشا می‌کنی، مرگ می‌بینی ؛ تماشا می‌کنی و ...و ... و... . و سرانجام شاهد مرگ خودت خواهی بود! البته اگزوپری توی کتاب «خلبان جنگ» نظر دیگری داره و زندگی واقعی رو بعد از مدرسه می‌دونه. مثلن میگه «این را می‌دانم که یک شاگرد مدرسه به طول معمول از رو در رو شدن با زندگی ترسی به دل راه نمی‌دهد. شاگرد مدرسه از بی‌صبری پا به زمین می‌کوبد. رنج‌ها ، خطرها و تلخکامی‌های آدم بزرگ‌ها به وحشتش نمی‌اندازد...» اما من فکر می‌کنم هر رنجی و هر دغدغه‌ای با توجه به زمان خودش بزرگ و طاقت‌فرساست. هر چند بعدها اهمیتش رو از دست میده اما برای اون زمانِ اون فرد ممکنه بزرگ‌ترین مشکل زندگیش باشه به جنون می‌رسونتش.

نخستین دوربینم رو وقتی راهنمایی بودم خریدم. 9 هزار تومن! برای من واقعن پول زیادی بود ولی ذوق دوربین داشتن چیزی نبود که رهام کنه! رفته بودیم اردو  و بدون هیچ پرس و جویی یه دوربین خیلی معمولی گرفتم و حالا دیگه باید برای چاپ کردن فیلمای 36 تایی هم پول جمع می‌کردم که به سادگی جمع نمیشد! با اون دوربین کلی عکس گرفتم و نتیجه‌ش شد آلبوم عکسی که الان از روزهای گذشته دارم. اون دوربین بعدها خودمختار شد البته و هر وقت عشقش می‌کشید عکس می‌گرفت! مثلن شاتر رو می‌زدی و خودش تشخیص می‌داد عکس بگیره یا نه! این شد که کم‌کم به گوشه‌ی کمد رفت و الان نمی‌دونم کجا آرمیده!! بعدها هم گوشیای دوربین‌دار و ... سیب من همیشه گندیده بود... 

کودکی... زل می‌زنم به همون عکس سیاه و سفید 4*3 . یک هانی بینوا که باید شوت بشه پشت نیمکت و تمام تلخیای زندگیش رو بچشه و تماشا کنه. و تلخی‌ها از همون روزای شوم هفت سالگی شروع شد. هنوزم زل زدم به همون پرده. منتظرم ببینم کدوم گلوله نقش اول رو از پا درمیاره. وقتی بقیه دارن خون رو پاک می‌کنن یه چای می‌ریزم برای خودم و برای قدم زدن آماده می‌شم...

+فیلم می‌گیرم از تو و خنده / گریه‌ام پشت دوربین مخفی است (سید مهدی موسوی)

۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۸
هانی هستم

این خستگی حق تو نیست؛

بگذار برایت چای دم کنم

بگذار خستگی‌ات که در رفت،

لحظات خوب‌مان را با هم بنوشیم

بنشین جانم

اندکی بنشین!

این زمستان چای می‌خواهد،

و این چای، قند...


+همانطور که جنگل‌های پروونس را آتش‌سوزی فرا می‌گیرد، تمامی وجود شما را هم شعله‌های عشق در بر می‌کشد و می‌سوزاند. سال‌های سال طول می‌کشد تا گیاه تازه‌ای بروید، تا عشق تازه‌ای مناطق آسیب دیده را آباد کند. و این مناطق آسیب دیده، همه‌ی وجود شماست. (داستانی که هیچ کس آن را نمی‌خواست / کریستین بوبن)

+به یک جایی که رسید رابطه، باید رفت. نباید ماند و شاهد پرپر شدن خاطرات خوب و جایگزین شدنشان با دلخوری‌های گاه به گاه شد. بگذارید آدم‌ها چیزی که از شما در ذهن‌شان می‌ماند حس خوبی باشد که لبخند به لب‌شان می‌کارد. و هر کسی خودش می‌داند کی... هر کس خودش می‌داند وقت رفتنش چه زمانی است. شاید ساده نباشد اما می‌شود فهمید. نباید دست دست کرد. شاید ساده نباشد اما باید رفت. باید رفت تا ماند. و می‌دانیم که هیچ‌کس ابدی نمی‌شود...


*عنوان؛ ابراهیم منصفی. بشنوید:

۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۰
هانی هستم
-چشام ضعیف شده، چیزای دور رو مات می‌بینم.
-منم وقتی دوری همه چی رو مات می‌بینم!
+
«زندگی همیشه فرمول‌‌ها را در هم می‌ریزد. شکست به رغم زشتی‌هایش می‌تواند تنها راه برای تجدید حیات باشد. این را به خوبی می‌دانم که برای رویاندن یک درخت، باید دانه‌ای را محکوم به پوسیدن کرد. اولین واکنش‌ها برای ایستادگی، اگر دیر نشان داده شود، همواره بازنده است، اما از مقاومت و ایستادگی جان می‌گیرد. یک درخت همان‌گونه که از دانه‌ای می‌روید، شاید بتواند از خودش هم بروید و رشد کند.»
«خلبان جنگ» دوسنت اگزوپری رو تموم کردم و باید از نو بخونمش. هم به این دلیل که وقتی می‌خوندمش تمرکز کافی نداشتم، هم به این دلیل که یه جاهایی سخت بود فهمیدنش و باید با دقت بیشتری خوندش. حرف‌های زیادی برای گفتن داره که بایدبهشون پی برد وف فکر می‌کنم یک بار خوندش کافی نباشه.
«برای آدم‌ها هیچ حمایتی وجود ندارد. به محض اینکه به سن بلوغ برسید ، به حال خود رهاتان می‌کنند تا روی پای خودتان راه بروید...». 
+
این روزها «ماه نیمروز» شهریار مندنی‌پور رو می‌خونم. پیش‌تر، از شرق بنفشه اینجا نوشته بودم و گفته بودم یک عاشقانه‌ی نابه. به معنای واقعی ناب! مندنی‌پور زبان و ادبیات شگفت‌انگیزی داره و می‌دونه کجا چی بگه. قدرت عجیبی داره واژگانش و به درونی‌ترین نقاط ذهن و روح آدم نفوذ میکنه و خب چون داستاناش غم‌انگیزه ، مثل یه سیل یا سونامی یا بلدوز یا هر چیز اسمشو بذاریم از روت رد میشه، نابودت می‌کنه و همچنان جریان داره! فرو می‌ریزی و برای داستان بعدی آماده میشی و پا می‌گیری باز. درست مثل زندگی که زمین می‌خوری و بلند میشی تا دفعه‌ی بعد محکم‌تر و با صورت بخوری زمین. مثل زندگی که هر روز از روت رد میشه و چیزی ازت باقی نمی‌ذاره. و باز خودتو می‌سازی که این‌بار که به سراغت اومد باز هم طعمه‌ی خوش خط و خالی باشی. یک چنین رابطه‌ای داریم با زندگی. راستی ما توی ادبیات خودمونو گم می‌کنیم یا پیدا؟ اگه نبود چیکار می‌کردیم؟!
+ عشق همین که در دل آدم پا گرفت ریشه‌هایش را که از روییدن باز نمی‌مانند به همه جا می‌فرستد. (خلبان جنگ)
 
+آهنگ تازه‌ی امیر عظیمی رو بشنوید. با شعری از امید صباغ‌نو
 
نیم دیگر
عکس از پیج یک مجنون و به خط امید صباغ‌نو
۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۰
هانی هستم

"نمی دانم کجاست"

یعنی 

همه جا هست

جز جایی که منم


علیرضا روشن

۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۳
هانی هستم

می‌دانی ... این روزمره‌ها خیلی چیزها را از آدم می‌گیرند. فرصت گفتن خیلی حرف‌ها را. فرصت خیلی از بودن‌ها را...

آمده بودم بگویم نمی‌دانم دنیا می‌خواهد چه کند وقتی صبح شده است و چشمان تو هنوز در خواب است که گفتی سلام! و دنیا پر از نور شد! و خب حرف تازه‌ای نیست. پیش از من گفته‌اند، سروده‌اند و خیلی‌ها در تاریکی به انتظار دمیدن صبح نشسته‌اند. و صبح شده است... یا تاریکی سیال مثل قیر پیش رفته است همچنان. اما چشمان تو چیز دیگری است. اما صبح‌های روشن از تو با تمام معشوقه‌های تاریخ، با تمام دیوان‌های شعر و با تمام خورشید‌هایی که در چشم عشاق طلوع می‌کند فرق دارد.

می‌گویی سلام و خورشید می‌شود. زندگی همین چهار حرف ساده است. زندگی همین دو خورشید روشن است که هر صبح از تخت تو به دنیای من می‌تابد. نور می‌رقصد. نور از چشم تو در آنسوی جغرافیا به دنیای من می‌دمد...

باید لباس بپوشم. کیفم را بردارم و به اداره بروم. ولی یادم هست میان روزمرگی‌ها گمت نکنم. که دنیا تاریک نشود. که زمستانمان بی باران نماند. که معشوقه‌های جهان دست از عشق نکشند...


+اگه کسی هست که حالتونو خوب می‌کنه خب هر روز صبح اینو بهش یادآوری کنید. دنیا کوتاه‌تر از اونه که حرفی توی دلتون بمونه. دنیا کوتاه‌تر از اونه که حرفی نشنیده بمونه. دنیا تاریک‌تر از اینه که چشمای بیدار معشوقه‌تون خورشیدی نشه که هر روز زندگی‌تون رو روشن می‌کنه. از قالب‌ها بیایم بیرون. دوست داشتن قالب نمی‌شناسه. دوست داشتنی که توی قالب‌ها ریخته بشه به درد لای جرز هم نمی‌خوره. میشه یه چیز سفارشی یا فرمایشی. دوست داشتن دستورالعمل و راهنمای مصرف نداره! باید نو بود. بکر بود. تازه بود. حلق کرد. باید طرحی نو درانداخت! 

+همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما بدهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مارکز

+مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود ! مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟ (یک عاشقانه‌ی آرام / نادر ابراهیمی)

+وقتی که تو نیستی / من هم / تنهاترین اتفاق بی دلیل زمینم. (سید علی صالحی)

۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۰
هانی هستم

تنهایی است 

که پیاده‌روها را خلوت کرده است

تنهایی است

که با من این وقت روز خلوت کرده است

تنهایی است...

خداحافظ غریبه‌ها!

می‌روم کمی قدم بزنم...

لیلا کردبچه

 

+گاهی آدم باید تو جنگ با خودش آنقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش، اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جراتی جرقه می‌زنه... (شهرزاد)

+عنوان رو از «خلبان جنگ» گرفتم. این ترکیب عجیب به دلم نشست. انتظار... انتظار... انتظار... برای هیچ چیز! برای هیچ کس! برای هیچ اتفاق!!

+ City of God رو ببینید. محصول 2002 و رتبه‌ی 21 IMDb با امتیاز 8.7 .

+ «پس کی پس» رو از کیوسک بشنوید.

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۵
هانی هستم

کبوترانه

عکس از من

+تاریکی جهان حق من است حق من است تاریکی جهان... (رضا براهنی)

+نیستی و عاشقانه‌های زیادی در پیله خشکیده‌اند. نیستی و روزنامه‌ها فقط تسلیت دارند. شهر پر از خبرهای شوم است. شهر... شهرِ تاریک و سیاه و زشت. شهرِ کافه‌های متروک بی مشتری. شهرِ مراسم تدفین و خاکسپاری. شهرِ بی قصه و روایت. اصلن شهر بی‌معاشقه، دریا و ساحل و ماه و ستاره و ساز و نوا می‌خواهد چه کند؟ شب می‌خواهد چه‌کار؟ شهر بی‌معاشقه باران می‌خواهد برای چه؟ شعر و شراب می‌خواهد چه‌کار؟ اصلن شهر بی‌معاشقه غسالخانه و مرده‌شور و قبرستان هم نمی‌خواهد. یک لودر بیاورید زنده به گور شویم...

۱۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۸
هانی هستم

Yavasca kalemimin kulagina
Egilip dedim ki
Bir daha onun adini yazarsan
Seni de kirarim

خم شدم آرام
دم گوش قلمم 
و به او گفتم
اگر یکبار دیگر اسم او را بنویسی
تو را هم می‌شکنم

جمال ثریا

+بعضی وقتا پیدا کردن عنوان مناسب برای پست از پیدا کردن دلیل برای زندگی سخت‌تره. 
+بیش از این‌ها / آه آری / بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند... (فروغ)
+لعنت به آدم بی‌نظم!
۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۹
هانی هستم