احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما
  • ۱۹ مهر ۹۶، ۱۴:۳۰ - دل‌آرام محمودی
    چشم ؛)

۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

یا به قول علیرضا روشن:


خوش به حالت

پیش خودت هستی.

۱۱ موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۳
هانی هستم

گاهی وقتا خیلی ساده حساب روزا از دستمون در میره. مثلن فکر میکنیم خیلی مونده تا فلان تاریخ یا مناسبت. بعد می بینیم نه بابا، دو روز دیگه س. بعد با خودمون فکر می کنیم چرا باید انقد زود رسیده باشیم به این روز و تاریخ؟ 

یا مثلن وقتی یه مهمون عزیز داری. فکر می کنی اووووووه کو تا بره؟ کلی وقت هست برای خوش گذروندن. بعد یهو می بینی مهمون عزیز چمدونش رو بسته و داره بوسه خدافظی میده بهت.

یا مثلن وقتی کسی میاد توی زندگیت. اصلن فکر نمی کنی که بره. یا روز رسیدنش برسه. اصلن مگه ممکنه اون روز بیاد؟ بعد می بینی آره! خیلی زود اون روز رسیده. فرق این رفتن آخری اینه که حداقل بخشی از تو رو برای همیشه برای همیشه با خودش می بره.


آدم ها 

وقتی می آیند

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند

ولی وقتی می روند 

با خود نمی برند

آدم ها می آیند و می روند

ولی در دلتنگی هایمان

شعرهایمان

رویاهای خیس شبانه مان...

می مانند.


هرتا مولر

۱۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۵
هانی هستم

12 اسفند... فکر می‌کنم روزها اونقد تند می‌گذرن که به این روزها هم بگیم روزهای آخر اسفند و زمزمه کنیم «در روزهای آخر اسفند/ کوچ بنفشه‌های مهاجر زیباست...». 

خب فکر نمی‌کردم پایان سالم انقد آشفته و درهم و بلاتکلیف باشه. وضعیت کاریم مشخص نیست و زندگی هم که ... . میشد نوروز بهتری داشته باشم. میشد سال نو قشنگ‌تر باشه اما همیشه چیزها اونطور که ما می‌خوایم پیش نمیره و ناگهان اتفاقی میفته که کنترلش از دستت بیرونه.

«کوچ بنفشه‌ها»ی فرهاد رو بشنویم. شعر محمدرضا شفیعی کدکنی


+
اندکی بیشتر بمان!
بگذار فصل انگور برسد،
برای رفتنت
شراب بیندازم...
+
رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او-
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد...
حافظ
۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۶
هانی هستم

تنهایی است 

که پیاده‌روها را خلوت کرده است

تنهایی است

که با من این وقت روز خلوت کرده است

تنهایی است...

خداحافظ غریبه‌ها!

می‌روم کمی قدم بزنم...

لیلا کردبچه

 

+گاهی آدم باید تو جنگ با خودش آنقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش، اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جراتی جرقه می‌زنه... (شهرزاد)

+عنوان رو از «خلبان جنگ» گرفتم. این ترکیب عجیب به دلم نشست. انتظار... انتظار... انتظار... برای هیچ چیز! برای هیچ کس! برای هیچ اتفاق!!

+ City of God رو ببینید. محصول 2002 و رتبه‌ی 21 IMDb با امتیاز 8.7 .

+ «پس کی پس» رو از کیوسک بشنوید.

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۵
هانی هستم

مردیست در ما

که می‌گرید

از این رو آمدن باران

و صدای رودخانه‌ها را 

دوست داریم

مردیست در ما

که می‌‎گرید

و ما غم او را

در آمدن باران

و جاری شدن آب‌ها

فراموش می‌کنیم


بیژن جلالی


+دلتنگی نومیدانه -وقتی که دلتنگی و امید دیدار نداری- می‌تونه اگه نه کشنده، فلج کننده باشه. وقتی بدتر میشه که ابرازش هم غم‌آلود باشه و حرفی هم ازش نزنی. گیر می‌کنه یه جایی بیخ گلو و شب و روزت رو بغض‌آلود می‌کنه. 

+تعلیق کشنده! انتظار و تعلیق به هر شکلی عذاب‌آورن و حالا این روزا وضعیت کاریم هم یک جورایی بلاتکلیفه. به قول دوستم همه جای دنیا سازمان‌ها تمام تلاششون رو می‌کنن که استرس شغلی رو از کارمندا دور کنن، اینجا اتاق فکر تشکیل میدن که خب!! دیگه چیکار کنیم که به این کارمندای بیچاره استرس وارد بشه. دلم می‌خواد مرخصی بگیرم و دور شم از اینجا ... از شهرم و از خونه و برم یه جایی که هیچ‌ خبری از این چیزا نباشه حداقل برای چند روز اما باید وایسم ببینم وضعیت چطور میشه. هر چند به گفته‌ی رضا قاسمی «انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند ولی کابوس‌هایش را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام ‌یک از ایستگاه‌های جهان پیاده شده باشی...»

+بعد ما یک سری هورمون‌ها داریم که ضد دردن. باگ‌شون هم اینه که هر چه به سمت شب می‌ریم ترشح‌شون کمتر می‌شه! همینقد بی‌شعورن! آخه یکی نیست بگه لامصبا آدم شبا یه خواب راحت می‌خواد، شمام می‌رید می‌خوابید؟ حالا اینا از نظر جسمی. ولی روح و روان انسان هم شبا به هم ریخته‌تر میشه. نمی‌دونم این شب چی داره همه چی یه جور دیگه‌س. عنوان پست از سید مهدی موسویه.

+دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! (سهراب) [منظورم اینه که اگه من گرفتارم این روزا و نمی‌خونمتون یا کامنت نمی‌ذارم دلیل نمیشه شمام نخونید که! والا! سهرابم منظورش همین بود. با منم بحث نکنید!!]

+مردی است در ما که می‌گرید...

۱۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۳
هانی هستم

من تنهایم

بی تو ،

هیچ کاری نمی توانم بکنم

دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم

و این تنهایی تلخ است

تلخ ؛

مثل نوازنده ای که

با دست های بریده به پیانو می نگرد


رسول یونان

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۱
هانی هستم

مثل دریایی تو

انده انگیز و غرور آهنگ

مثل دریای بزرگ بوشهر

که پر از زورق آزاد پریشانگرد است

مثل زورق پر از مرد است

مثل ساحل که پر از آواز ست

منوچهر آتشی

darya

عکس از خودم


آهنگ دست‌بازان رو بشنوید از کماکان

۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۱:۵۷
هانی هستم
چند روز پیش لب دریا خیلی اتفاقی با کسی همکلام شدم که موقع رفتن دیدم سه تا پلاستیک زباله گرفته دستش. داشتم از موجای دریا عکس می‌گرفتم که اومد طرفم و سیب تعارف کرد. البته بعدش مهمون چای و پرتقالش هم شدم! می‌گفت هر روز که میام ساحل، اینکارو می‌کنم. می‌گفت بهای شنا کردنم رو میدم. دلواپس تمیزی ساحل و دریا بود. می‌گفت ما چیزی از این دریا طلبکار نیستیم و در مقابل بخشندگی دریا داریم یه کار کوچیک می‌کنیم براش. 
«بهای شنا کردن»! این تفکر ستودنیه. این‌که ما بپذیریم از طبیعت به خاطر تمام چیزهایی که به ما داده سپاسگزار باشیم نقطه‌ی آغاز خوبیه برای رفتار محیط زیستی و دوستانه با زمینی که فقط یه دونه ازش داریم! [ حتا از اون ماری که موقع برگشتن از زیر پام در رفت و آدرنالین خونم رو مقداری بالا برد هم باید تشکر کرد! می‌تونست جور دیگری رفتار کنه!]
darya

دریا را بگو
که نفس نفس می‌زند
و گویا خواب می‌بیند
دریا را بگو
که نفس‌زنان
راه می‌رود در خواب
بیژن جلالی
عکس از خودم
۱۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۸
هانی هستم
از مرخصی برگشتم. به همکارم که سلام می‌کنم یه لحظه هاج و واج میشه! میگه «مگه همین نزدیکیا نبود که تو تازه برگشته بودی؟ یعنی این همه گذشته؟» میگم فکر کنم دو سه هفته پیش بود! میگه «یعنی انقد زود؟» و خودش ادامه میده « از سی سالگی به بعد روزا خیلی تندتر می‌گذرن. انگار توی سراشیبی افتادن.» میگم شاید هم سراشیبی نیست؛ عموده! و با سر موافقت می‌کنه. چشمم می‌خوره به عکس سه در چهار بچه‌هاش که چسبونده به مانیتور. نگاه خودش هم همون‌جا متوقف شده...

با گذشت زمان
و درگذشت دوستان و آشنایان
آدم‌ها برایم بیشتر مردن را
تداعی می‌کنند
تا زنده بودن را

«بیژن جلالی»

baby ride
۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۰۹:۲۹
هانی هستم