احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما

حافظ میگه :
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم!

امروز روز جهانی بغل کردنه!
آقای Kevin Zaborney کسیه که برای نخستین بار ۲۱ جوئن 1986 این رسم حسنه رو شروع کرده!
دلیل گزینش این تاریخ این بوده که بین کریسمس و تعطیلات سال نو و ولنتاین _و یه چیزی دیگه که متوجه نشدم_بوده.
ایده‌ی این حرکت هم اینه که خانواده و دوستامونو بیشتر و بیشتر بغل کنیم.
این بخش آخرش خیلی به درد ما می‌خوره که 《یکی از دلایل شروع حرکت این بوده که می‌دیده امریکایی‌ها سختشونه در انظار عمومی احساسات‌شون رو نشون بدن و امیدوار بوده این حرکت وضع رو تغییر بده》. ما که البته توی خونه هم خانواده‌ها سختشونه همدیگه رو بغل کنن و به هم ابراز احساسات کنن!
ولی شما خجالتی نباشید!
حی علی بغل که بهتر از خودش چیزی نیست و سعدی می‌فرماد:
به گلستان نروم تا تو در آغوش منی!


hug
عکس Audrey Hepburn &mel ferrer

*خوش آن شبی که در آغوش گیرمش تا صبح / به زیر پهلوی او دست من به خواب رود! (شهیدی)

چون واقعه ، واقعه‌ی مهمیه متن رو از کانال اینجا هم کپی کردم!

۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۰۴
هانی هستم

دریا تاریک

ساحل تاریک

به انتظار خورشید باشم

یا ماه؟ *

 

تصمیم گرفتم کانال فالش (شعر و موسیقی و ...) رو دوباره فعال کنم. کافیه توی تلگرام falsemood  رو سرچ کنید. بیاید پیشمون :)

*عباس کیارستمی

۵ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۸ ، ۱۶:۱۳
هانی هستم

چطوره از یکی از حسرتای بزرگ زندگیم بنویسم تو این پست؟ (خیلی وقتا دلیل ننوشتنم اینه که تهش میگم خب که چی؟ درسته که وبلاگ دفترچه یادداشته یه جورایی اما وقتی قراره با روشن شدن چراغ وبلاگم چند نفر بیان اینجا وقتشون رو بگیرم با خودم میگم خب که چی؟ به بقیه چه؟ این که فقط به تو ربط داره. چرا به جای نشستن و توی کله‌ت با خودت حرف زدن اومدی اینجا و بلند بلند فکر میکنی؟!) من توی روستا به دنیا اومدم و یه ده سالی توی روستا زندگی کردم. و وقتی از روستا حرف می‌زنم از یک روستای واقعی حرف می‌زنم. نه از این روستاهایی که فقط اسمشون روستاست و با‌فتشون ، فرهنگ‌شون ، زندگی و امکانات‌شون شهریه. در واقع روستا رو علف رو ، بارون رو ، آب و خاک رو ، تگرگ و باد و طوفان و ابر و رعد و برق رو ، سرما و گرما رو حس کردم و زندگی کردم! اونم از نوع واقعیش! و به جرات می‌گم که اون 9 سال ده سال بهترین سال‌های زنده بودنم بوده! و حالا از اینکه توی روستا زندگی نمی‌کنم احساس فقدان عجیبی دارم. و هر بار که برای گشت و گذار به روستای بچگیم ، به زادگاه و وطنم ، به خاکم سر می‌زنم این فقدان رو بیشتر لمس می‌کنم. و البته فکر نمی‌کنم نیاز به توضیح باشه که به دلایل فراوان دیگه نمی‌تونم اونجا زندگی کنم. در بهترین حالت می‌تونم گاهگاهی بهش سر بزنم چند ساعتی از نوستالژی جاری در ذره ذره‌ی هواش و خاکش لبریز بشم. و هر چی به خودم دل می‌دم که یک روزی شاید سال‌ها بعد به یک روستا مهاجرت می‌کنم و باقی عمرم رو دور از شهر می‌گذرونم فایده نداره. درست مثل بچه‌ای که پاش رو زمین می‌کوبه که همین الان مادرشو می‌خواد من همین الان زندگی روستاییم رو می‌خوام و هیچ وعده وعیدی نمی‌تونه درونم رو آروم کنه.

+این روزها انقد حوادث روی دور تند بوده که نمی‌دونم از چی بگم. شایدم می‌دونم ولی سکوت مثل سیم خاردار گیر کرده توی گلوم و نمی‌ذاره لب باز کنم. فقط اینو بگم که در کوران حوادث بد تلاش کنید زندگی کنید. که زندگی درون شما نمیره. که باید بود. به دور و بری‌هامون کمک کنیم آروم‌تر باشن. زندگی کردن رو از یاد نبریم. که حتا وسط جنگ هم نباید رسم خوشایند زندگی کردن فراموش بشه. که اگه بشه دیگه انگیزه‌ای برای پایان جنگ نیست. 

++دارم تلاش می‌کنم از زمان مرده‌م بیشتر استفاده کنم. و یکی از راه‌هام پادکسته. پادکست خوب بهم معرفی کنید لطفن. خودمم فعلن کلی پادکست فالو کردم توی گوگل پادکست و هر کدوم که حس کردم خوب بهتون معرفی می‌کنم.

۸ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۸ ، ۱۵:۲۰
هانی هستم

دیروز ساعت هفت و ربع بیدار شدم تا به قرار با دوستی برسم که بعد از حدود شش سال آزگار می‌دیدمش. یکی از بچه‌های نیک دانشگاه که طرحش رو افتاده شهر ما و احتمالن یکی دو سالی مهمون ماست. چقدر بزرگ شدیم هر دو تامون!! دوست من! دوست هم دانشگاهی من! انگار همین دیروز بود که توی کانون شعر دانشگاه داشتیم شعر نقد می‌کردیم و می‌دویدیم برای گرفتن مجوز شب شعر و آماده کردن سالن و ... و حالا داریم از زندگی‌ کاری و تاهل و دوری از زن و زندگی و طرح اجباری و خدمت حرف می‌زنیم! چقدر بزرگ شدیم لعنتی! و چقد خوب که مثل همون روزا کلی حرف داریم برای زدن! قرار گذاشته بودیم بریم یه کافه‌ای که دیروزش با خانمم رفته بودیم و توی پیجشون ساعت کاری رو از هشت صبح نوشته بود و وقتی یه بیست دقیقه‌ای منتظر موندیم و باز نشد که نشد رفتیم یه صبحانه فروشی که اگر چه فضای کافه‌ای نداشت که نمیشد زیاد بشینیم و گپ بزنیم اما املتای خوشمزه‌ای داشت! البته باعث خیر هم شد و نصاب پرده‌ی بدقول رو دیدیم و خفتش کردیم که بیاد و پرده‌ی خونه‌ دوست رو نصب کنه!!

دیروز ساعت هفت و ربع بیدار شدم و به جز یکی دو ساعتی که عصر خوابیدم هنوز بیدارم! به لطف قهوه‌ای که ساعت 12 شب خوردم و حالا هم بیدار و هوشیارم ، هم خسته‌ام ، هم عرق سرد روی تنم نشسته! تنها چیزی که از خدا می‌خوام اینه که ساعت کاری بگذره و برم یه دل سیر بخوابم! ولی عجب قهوه‌ای بود و البته منم تقریبن سه کاپشو خوردم! اسپرسو!

 

از روزها چه می‌ماند؟

تنها

چیزی که نوشته‌‍‌ام.

۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۸ ، ۱۰:۵۶
هانی هستم

«دلا دیدی» رو با اجرای نامجو می‌ذارم روی ریپیت و یاد روزایی میفتم که بچه‌های دانشگاه توی ستاد انتخابات «همراه شو عزیز» رو پخش می‌کردن. همه‌‌ش ده سال گذشته ازش! فقط ده سال کوفتی. که خوابگاه رو پرشورتر از همیشه می‌دیدم. و نتیجه‌ش هم که ... چیزی نیست. ما خوبیم. فقط یه فلاش بک بود به خاطرات در هم. یک جاهایی از ذهنم هنوز پر از خاطرات آرشیو نشده است. که هیچ وقت آرشیو نمیشه. که توان مرتب و بایگانی کردن‌شون نیست.

+اینترنت که قطع شد همسرم می‌گفت چرا کسی به فکر عاشق‌ها نیست؟ میگم عاشق‌ها هیچ جایی توی معادلات سیاسی ندارن. نه توی جنگ ، نه قحطی نه هیچ جای دیگه کسی حواسش به عشق نیست. اونایی که کاره‌ای هستن و تصمیم می‌گیرن به همه چیز فکر می‌کنن به جز آدمایی که دور از همن و تنها راه ارتباط‌شون همین امواج نامرییه. و منظورم از عشق تمام خانواده‌هاییه که عزیزی رو فقط یک شهر دورتر یا جایی فراتر از مرزها دارن. مرزهایی که ما نکشیدیم. خودشون کشیدن. مرزهایی که ما نخواستیم ازش رد شیم. مجبور شدیم. به قول قاسمِ «ارتفاع پست» رفتن به جایی که هشت ساعت کار باشه ، هشت ساعت استراحت ، هشت ساعتم زن و بچه و به کسی هم توهین نشه.

۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۱۰:۱۹
هانی هستم

داشتم فکر می‌کردم خوبه بعضی وقتا برای همسرم نامه بنویسم! بعد به این فکر کردم که چیا میشه نوشت؟ آخه ماهایی که به لطف تکنولوژی دم به دم با هم در ارتباطیم و از همه‌ی اتفاقات خبر داریم چه چیزی برای نوشتن توی نامه داریم؟ بعد فکر کردم خب میشه از نامه برای زدن حرف‌هایی که ناگفته می‌مونه استفاده کرد. البته فراموش نشه که نامه نوشتن رو برای خودِ «نامه نوشتن» دوست دارم! فکر می‌کنم می‌تونه اتفاق قشنگی باشه. و بعد توی ذهنم شروع به نوشتن کردم. چیزهای زیادی میشد نوشت. فقط کافی بود کاغذ رو برداری و بنویسی. و بعد یکی یکی اتفاقات بد فشرده به ذهنم هجوم آوردن. و البته بی‌ربط با نامه نوشتن. با خودم فکر کردم احتمالن توی نامه از چیزهایی خواهیم نوشت که توی مکالمات روزمره ازش حرف نمی‌زنیم. مکالمات و تماس‌های چند دقیقه‌ای و یا بیشتر و یا پیام‌های متنی و ... بیشتر برای حال و احوالپرسی و دل‌تنگیات و رفع و رجوع کارای روزمره‌ به کار میرن(درست یا غلط) و آدم دوست نداره زیاد وارد مباحث غم‌انگیز و اتفاقات بد دور و بر بشه. ترجیح میده خاطر طرف رو آزرده نکنه و یک جور خودسانسوری آموخته شده پیش میاد. و نامه ... فرصتیه برای حرف زدن از سهمیه‌بندی بنزین و بدقولی همکار و بی‌شعوری فلانی و ... . یعنی یک جورایی چیزهای بدی که شاید حیفه صفرای قبض موبایلتو به خاطرش زیاد کنی. و در مقیاس خودش همیشه چبزهای بدتری هست ؛ مثلن همکارت بدقولی می‌کنه ، رییست اضافه‌کاریتو تایید نمی‌کنه ، بنزین گرون میشه تااااااااااااااا مسائل عمده‌ و خرده‌ی دیگه. و اینجوری همیشه چیزی برای نوشتن هست.

شاید امروز نخستین نامه‌م رو نوشتم. و شاید اینطوری شروع کردم :

محبوب من! همیشه چیزهای بدتری هست. چیزهای بدتر از رییس بداخلاق یا سهمیه‌بندی بنزین یا باخت تیم ملی به عراق. چیزهایی مثل اون لحظه‌ای که با چشمای نیمه‌باز چمدونت رو می‌بندی و من در رو برات باز می‌کنم تا برای مدتی نامعلوم از هم دور بشیم...

۲ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۸ ، ۱۳:۰۹
هانی هستم

من قارچ خیلی دوس دارم!

جایی که کار می‌کنم توی وعده‌های غذاییش قارچ آبپز (یا بخارپز؟) هم هست. بار اولی که خوردم دیدم این خیلی با تصورات و انتظارات من از قارچ فرق داره. و مثلن قارچ سوخاری یا حتا کبابی کجا و این کجا؟! اصلن ماهیتش رو زیر سوال برده بودن و یه چیز دیگه بود اصلن! خب طبیعتن من دیگه نباید قارچ این شکلی بخورم. اما هر بار که می‌بینم دامنم از دست میره و باز یه ناخنکی میزنم. به این امید که شاید با ادویه‌ای چیزی طعمش فرق کرده باشه. اما نه! همون چیز بدمزه‌ی دل‌نخواه هست که بار اول تجربه کردم! ولی باز هم و باز هم و باز هم میرم سمتش و یکی دو تا ازش امتحان می‌کنم. چرا؟ چون من قارچ دوس دارم!

حکایت علاقه‌ی ما به بعضی از آدمای اطرافمون این شکلیه. حالا می‌تونه توی هر رابطه‌ای باشه. مادر/پدر فرزندی ، زن و شوهری ، دوستی. و بدیش اینه که توی روابط نزدیک این اتفاق میفته. که نمی‌تونیم ازشون بگذریم.

این داستان می‌تونه ابعاد خیلی گستره‌ای داشته باشه که در این لحظه وقت ندارم بیشتر بنویسم و باید به ادامه‌ی کارم برسم!

بقیه‌شو شما بگید. بسطش با شما!

۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۸ ، ۱۸:۵۹
هانی هستم

هی پک بزن به سیگار آخرت

و زود تمام شو

یعنی ابندای همین شعر.

         ***

از یک‌شنبه‌ها بیزارم. برام شبیه یه انتظار کاله. شایدم یک‌شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی. نه شنبه‌های معروف فرهاد. یک‌شنبه تکلیفش با خودشم معلوم نیست.

۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۸ ، ۱۸:۱۲
هانی هستم

دیدم نسرین بانو کامنت گذاشته که غیبتم داره کبری می‌شه و دکتر گلسا هم شاکی‌ان که چرا وبلاگامون رو خاک گرفته! اومدم دیدم عه! نخستین پست وبلاگمم که مهر 95 بوده و علنن توی بیان 3 ساله شدم! گفتم بیام یه سلام علیکی بکنم بهتون و از 179 نفر آشکار و 11 نفر خاموش و مخفی به خاطر همراهی‌شون تشکر کنم! که البته در واقع اینجا چند نفر خواننده‌ی ثابت بیشتر نداره و این اعداد کاملن جنبه‌ی تزئینی داره!

این لیست دنبال کننده‌ها هیچ وقت معادل «پیوندها» نیست اما پیشترها که ما مو سفید کرده‌ها وبلاگ داشتیم _من نخستین وبلاگم رو 88 ساختم و 10 سال کلی عمره!!_ لیست پیوندها چیزی بسیار بیشتر از یک فهرست از آدم‌ها و واقعن لیست پیوندها بود...

اونوقتا اینطوری نبود که لیست دوستان به روز شده‌ت خیلی شیک و پیک برات نمایش داده بشه و بری بخونی‌شون. اینجوری بود که پستت رو می‌نوشتی بعد می‌رفتی دونه دونه (فرض کنیم 100 پیوند داشتی!!) وبلاگ‌ها رو باز می‌کردی و براشون کامنت می‌ذاشتی که به روز شدی! خود این کامنتی که می‌خواستی بذاری هم داستانی داشت! نمیشد همینطوری الکی بنویسی (من به روزم بهم سر بزنید)که! شخصن پیامای اینطوری رو نادیده می‌گرفتم! باید خیلی شکیل و خوشگل کامنت می‌ذاشتی! بگذریم که کپی پیست هم که می‌کردی کامنت یاد شده رو ، اسپم تشخیص داده می‌شدی و ...این داستان برای خوندن وبلاگ دیگران هم بود! یعنی 100 تا وبلاگ رو باز می‌کردی ببینی کی به روز شده که بخونیش! و البته کل وبلاگ باز میشد! گاهی وقتا که 10 تا وبلاگ با هم باز می‌کردی یهو یه صدایی هم از اسپیکر روی صد پخش میشد که حالا بیا بگرد و پیدا کن کدوم وبلاگ موسیقی زمینه گذاشته که قطعش کنی! حجم اینترنت مصرف شده را حساب کنید!! و البته سرعت اینترنت هم بماند!!

همینجا درودی هم بفرستیم به روح پرفتوح بلاگفا که سالها وبلاگ‌نویسی ما رو ترکوند و باد هوا کرد و پرشین بلاگ که یک سالش رو قورت داد!

اینطوری من وارد دهمین سال وبلاگ‌نویسی شدم که توی هفت ماه گذشته فقط  هفت پست داشتم و آخرین پستم 9 مرداد بوده. واقعیت اینه که وبلاگ نویس یا بلاگر نیستم. هیچ وقت نبودم. آغاز وبلاگ داشتنم برای اشتراک چیزهایی بود که شعر می‌خوندمشون. ادامه‌ش برای نوشتن روزمرگی‌ها و ... . امروز نه شاعرم نه روزانه‌نویس خوبی. فقط گاهی چند خطی اینجا می‌نویسم و بیشتر می‌خونم.

مرسی اگه اینجا رو می‌خونید. زندگی توی این 10 سال خیلی تغییر کرده. خیلی خیلی زیاد. چندان شبیه چیزی که فکر می‌کردیم میشه نشد. یه جاهاییش خیلی بدتر یه جاهاییش بهتر و توقع زیادیه که این همه تغییر بزرگ و گاهی ترسناک روی نوشتن ، خوندن ، نوع زندگی و سلیقه و ... تاثیر نذاره. مثلن وقتی من دانشجو بودم وقت بیشتری برای شعر و داستان خوندن ، برای فیلم دیدن و موسیقی شنیدن ، برای بودن توی جمع‌ بودن و ... داشتم. وقتی روزی 8 ساعت سر کار بودم وقت بیشتری داشتم برای نگاه کردن به چیزها ، برای گوش کردن به صدای باد توی نخلستان ، برای دیدن دسته‌های بزرگ گنجشک‌ها ... وقتی کارم شد 12 ساعت وقتم کمتر شد و وقتی شد 14 ساعت یا بیشتر علنن میخ آخر به تابوتم خورد. نتیجه‌ش شد اینکه یادم نمیاد آخرین بار کی به دوربینم دست زدم. که اون همه ذوق خریدشو داشتم. آخرین کتاب آموزش عکاسی رو کی ورق زدم؟ آخرین بار کی با آسودگی به صدای پرنده‌ها گوش کردم؟ و همه‌ی اینها مگه می‌تونه روی کنار هم چیدن کلمات ، روی نوشتن ، روی زندگی کردن و لذت بردن تاثیر نذاره؟ یادمه پیشترها که هر جمعه توی وبلاگم یه پست شعر جهان رو می‌ذاشتم ساعت‌ها برای گزینش شعرها وقت می‌ذاشتم! الان با کدوم وقت اینکارو بکنم؟ حتا همین الان که این پست رو می‌نویسم نگرانم یهو تلفن زنگ بخوره که فلانی حواست به کارت باشه نه وبلاگ!!

اما...

چیزهای قشنگی هم هست. چیزهایی شبیه مسکن...

۱۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۸ ، ۱۷:۱۱
هانی هستم

تو را زیر بالشم پنهان می‌کنم

شبیه کتابى ممنوعه

چراغ‌ها خاموش می‌شوند

و صداها می‌خوابند

سپس تو را بیرون می‌آورم

و حریصانه می‌بلعم


پیش از این عاشقانه‌های نابی از «مرام‌المصری» خونده بودم تا اینکه چشمم به «آزادی عریان می‌آید» خورد. «چون گناهی آویخته در تو» پیشتر با برگردان سید محمد مرکبیان چاپ شده بود.

«آزادی عریان می‌آید» برگردانی از شعرهای «مرام‌المصری»ه که اگه به من بود اسمشو می‌ذاشتم «مرثیه‌ای برای سوریه». انقدر توی این مجموعه شعر و تک تک‌ جملات و کلماتش درد این روزهای سوریه خوب پرداخت شده که هر شعر‌ یک داستان و یک غمنامه است که میشه پا به پاش اشک بریزی ، آزادی رو ستایش کنی ، درد بکشی و ... باهاش همذات پنداری کنی! 

و من که با «ای در رگانم خون وطن! ای پرچمت ما را کفن! دور از تو بادا اهرمن ، ایران من ایران من ایران من!»ِ همایون شجریان پهنای صورتم اشک میشه... 

و من که توی خواب‌هام خونه‌م سبزتر و خونم ارزشمندتره... و من که وقتی پا توی تخت جمشید می‌ذارم‌ تمام تن و دلم می‌لرزه و بغض می‌کنم... و من که ... تهش با کابوس بیدار میشم از خواب و غرور ملیم شوخی‌ای بیش نیست!

۷ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۳۹
هانی هستم

درخت تنهایِ

بی برگ و باران!

تو منی یا من توام؟

درخت

عکس از خودم

۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۸ ، ۱۵:۴۱
هانی هستم

یک

خواهرزاده‌م امروز رفت اجباری. نمیگم سربازی چون‌ اجباری واژه‌ی خیلی بهتریه. همون چیزی که قدیمی‌ترها می‌گفتن. اونا خیلی پیش‌تر از اینکه 《مقدس》 بشه به ماهیتش پی برده بودن. اجبار ظالمانه‌ای برای پسرا که نزدیک دو سال از بهترین روزای زندگی‌شون رو بر باد میده و جز افسردگی و فقدان و اندوه چیزی براشون نداره. پشت هیچ (باید برن تا مرد بشن) و ( سربازی برای پسرا لازمه) و (حالا‌ مگه میخوان هسته‌ی اتم بشکافن) و هیچ گزاره‌ی دیگری هم نمیشه مخفیش کرد. یه نگاه به آمار خودکشی سربازار‌ هم بندازید. البته اگه در دسترس باشه.

دو

اینجا یه‌ کارگر داریم که ماشالا‌ هیکل این هوا. همیشه هم از رشادتاش و ده نفر حریف بودنش تعریف می‌کنه. تیپیکال‌ مردایی که بقیه فکرشم نمی‌کنن احساساتی باشه. دیدم داره با تلفن حرف‌ می‌زنه و مثل ابر بهار اشک می‌ریزه. جوری که وقتی آدم یه کسیش می‌میره خودشو رها می‌کنه. یکی دیگه رو فرستادم سراغش که اگه کسی رو از دست داده دلداریش بده. بعد که برگشته میگم چش بود؟ میگه دوماداش با هم دعواشون شده همو زدن اینم نشسته اینجا داره گریه می‌کنه. می‌تونم حدس بزنم که دخترش بهش زنگ زده و دردِدل و گریه و این بنده خدا هم اینور دور از خانه... . ناگفته‌ نمونه که میگه وقتی خونه‌م جرات ندارن جیک بزنن! بله! یک چنین مردی. 

سه

خانومم میگه هانی بیا هر چند وقت یه بار با هم حرف بزنیم و گریه کنیم! میگه بیا حرفاتو و مشکلاتو نریز توی خودت. چرا نپذیرم؟ 

وقتشه اون‌ تصورات سنتی از مرد رو بریزیم دور. وقتشه‌ اون دیوار بتنی سابق رو به عنوان یک انسان با تمام عواطف و احساسات انسانی بشناسیم و توقع سابق رو ازش نداشته باشیم. از بچگی تو گوش پسرامون نخونیم که نباید گریه کنه تا خفه بشه و بهشون مجال بروز احساسات بدیم. 

۱۶ موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۱ تیر ۹۸ ، ۱۱:۰۵
هانی هستم

صبحم با گیله‌لوی فریدون پوررضا آغاز شد.

 توی اینستا به جز شهر خودم پیج دو تا شهرو دارم فقط؛ شیراز و رشت! شیراز رو دوست دارم چون باعث و بانی ۴ سال خاطره دانشجوییه. و رشت... بدون شک دوستان رشتی‌ای که دارم و از بهترین انسان‌های روزگارن و همین فریدون پوررضا دو تا دلیل بسیار بزرگ دوست داشتن رشت هستن! تا جایی که یه مدت به صرافت افتاده بودم گیلکی یاد بگیرم که البته چون پیگیر نشدم چندان موفق نبودم.  البته اینکه یه معلم تمام وقت نداشتم هم تاثیرگذار بود!!

می‌گفتم... صبح توی پیج رشت یه پست با صدای پوررضا دیدم و همین کافی بود بشینم و دو تا از آلبوماشو یه جا سر بکشم! البته سایت خوبی برای برگردان فارسی آهنگاش پیدا نکردم و سایتایی که منتسب به گیلان بودن حتا متن گیلکیش رو هم اشتباه نوشته بودن. و باز هم دغدغه‌ی همیشگیم سر باز کرد؛ نابودی زبان‌های مادری! توی اینستام نوشتم که بر هر گیلکی واجبه روزانه پوررضا رو تزریق کنه! و یادمه وقتی دوست رشتیم بچه‌دار شد خیلی جدی ازش‌ خواستم یا خواهش کردم که لطفن با بچه‌ت گیلکی حرف بزن!! و این باور رو درباره‌ی تمام گویش‌های ایران‌زمین دارم. چون باور دارم نابودی زبان برابر با نابودی فرهنگ ، هنر و اصالت یک قوم و سرزمینه و هیچ چیز دردناک‌تر و برای سرزمین‌ها خطرناک‌تر از این نیست.

راستی این روزها بحث بسندگی زبان فارسی داغه! در جریانش‌ هستید؟ نظر شما چیه؟؟


پ.ن) چیزهای دیگری هم می‌خواستم بنویسم که بحث کلن به یه سمت دیگه رفت و رشته‌ی کلام جر خورد و از دستم افتاد!


۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۷ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۵۶
هانی هستم

دانشگاه که رفتم همون اول کار یعنی اوایل ترم یک با چن تا از بچه‌ها انجمن شعر دانشگاه رو که برای خودش گوشه‌ی معاونت فرهنگی خاک می‌خورد راه انداختیم. این بهترین اتفاقی بود که می‌تونست اوایل حضورم توی یه شهر جدید بیفته. هم چون اون روزها خیلی بیشتر از الان درگیر شعر بودم و دوست نداشتم ورود به دانشگاه پایان فعالیت ادبیم(!!) باشه و هم اینکه بهترین دوستانم رو از توی انجمن پیدا کردم. از طرف دیگه باعث شد وبلاگ‌نویس بشم و کلی دوست خوب هم اینجا پیدا کنم. برای منی که ادبیات همیشه پناهگاه بود خانه‌ی امنم توی شهر تازه حفظ شده بود...

از بین کسانی که اونجا باهاشون دوست شدم یکی هم بود که برام خیلی جالب بود. توی دانشگاه قبلیش یه عشق ناکام داشت و شاید به همون دلیل همیشه یه روبان مشکی بسته بود دور مچش. که ۸۸ هم سبز نشد و همیشه مشکی بود. تا روز آخری که دیدمش هم دستش بود. وقتی غزل می‌خوند... اون «به نام خدا»یی که قبل از خوندنش می‌گفت و اون لحن قشنگ و خیره شدنش به یه نقطه...! اما گم شد! روزای زشت و زیبای دانشگاه تموم شد و بعد از چند وقت شماره‌ش هم خاموش شد. ما با هم دوست بودیم اما نه طوری که مرتب به هم‌ زنگ بزنیم و بعد از دانشگاه زیاد پیگیر هم باشیم. اما جوری هم نبود که دلم نخواد ارتباط‌مون ادامه داشته باشه. این شد که خیلی دنبالش گشتم. به خیلی از دوستای مشترک‌مون سپردم اگه خبر یا شماره‌ی جدیدی ازش دارن بهم بدن. به وبلاگ قدیمیش سر زدم و کامنت گذاشتم. وبلاگ انجمن شعرمون... اما پیدا نمیشد که نمیشد!! بی خیالش شدم و چند وقت پیش یکی از بچه‌ها گفت طی فعل و انفعالاتی با خانوم دوست‌مون آشنا شده و پیج خانومش رو برام فرستاد! خیلی‌ خوشحال شدم که پیدا شده اما بی خیالش شدم! دیگه سراغشو از خانومش‌ نگرفتم! یعنی دقیقن در یک قدمیش متوقف شدم. با خودم فکر‌ کردم بعضی از روابط و دوستیا برای زمان خاصی هستن. باید توی همان زمان رهاش کنیم. بذاریم همون جای زمان آروم‌ بگیرن و دیگه سراغشون نریم. فرقی نمی‌کنه دختر یا پسر. ما خیلی معمولی بعد از تموم شدن دانشگاه هر کدوم رفته بودیم یه شهر دیگه. نمیگم قطعن اون آدم الان نمی‌تونه دوست خوبی برای من باشه. چه بسا دوستان بهتری باشیم اما وقتی این‌ همه سال گذشته ترجیح میدم‌ به همین خاطره‌ی خوبی که توی ذهنم هست بسنده کنم تا فروپاشی احتمالی خاطراتم.

۱۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۱۹
هانی هستم

می‌دونید در مورد پول چه حسی دارم؟ یاد این بازی‌ها میفتم که باید هی بدویی و سکه جمع کنی. از زمین خوردن ها و هر بار از نو شروع کردن ها که بگذریم بخش غم انگیزش اینه که کلی زمین خوردی و پا شدی و باز دویدی و سکه جمع کردی و حالا می خوای ارتقا بدی کاراکتر رو. مثلن میخوای یه شیلد ساده بگیری و می بینی که عه؟! باید کل سکه هاتو بدی :))) و صفر بشی. بگذریم که یکی از لحظات مصیبت بارش اینه که کلی دوتادوتا چارتا میکنی که چه قسمتی رو ارتقا بدی. و میدونی بخش بدترش چیه؟ اگه پول داشته باشی میتونی سکه های بازی رو بخری و دیگه نیازی نیست بدویی برای به دست آوردن سکه. و خیلی ریلکس از بازی لذت می بری! اگه افتادی هم افتادی! از قبل یه چیزی خریدی که باهاش از همون جای بازی ادامه بدی و برنگردی از صفر!!

۱۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۱۲
هانی هستم