احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما
  • ۹ ارديبهشت ۹۶، ۱۳:۵۹ - خور شید
    به به

شنبه شد. من الان باید خونه باشم ولی خیلی اتفاقی متوجه شدم یکی از دوستان همشهری، شیرازه و الان منتظرم که یکی دو ساعت دیگه با اونا برگردم. البته قرار بود صبح راه بیفتیم ولی مثل تموم زندگی مون، مثل تموم پروازامون و شاید مثل خیلی از رفتنامون تاخیر داشت. تو پرانتز اینو بگم که ما خیلی وقتا برعکس کار می کنیم. وقتی باید بمونیم، عجله می کنیم برای رفتن و وقتی باید بریم... رفتن مون تاخیر داره. اونقد زیاد که خیلی چیزا رو خراب میکنه...بگذریم.

چای!

حرف از خونه رفتن با دوستم شد جا داره یه سایت خوب رو معرفی کنم. البته من تا حالا ازش استفاده نکردم اما اینطور که من دیدم خوب به نظر میاد. یه سایت هست به "اسم کاروان رو" که شما توی این سایت (بعد از ثبت نام) سفرهای بیرون شهری خودتون رو به اشتراک می ذارید تا اگه کسی باهاتون هم مسیر هست همسفرتون بشه. به قول خودشون سفر با همسفر. برای تامین امنیت هم مثلن از شما تصویر کارت ملی یا مثلن شماره تلفن رو میخوان و اینطور که نوشتن به زودی با گرفتن شماره حساب یه قدم دیگه برای تایید هویت اعضا سایت و در نتیجه تامین امنیت برمیدارن. و مثل کوچکسرفینگ (که دوستان زحمت فی.ل.ترش رو کشیدن) می تونید نظرات دیگر کاربران رو درباره ی هر پروفایل بخونید.

دیروز هم که البته از پیش مشخص نبود شیراز باشم یا نه به دیدن چن تا از دوستام گذشت. به دیدار نارنجستان قوام رفتیم که بالاخره فرصت شد یه بستنی از طرف خورشید بخورم! 

بستنی!

سفر خیلی خوبی بود این سه چهار روز. دوست داشتم زمان دور همی وبلاگی مون توی روزی بود که دوستان بیشتری رو میشد کنار خودمون داشته باشیم که متاسفانه یهویی(!!) بودن و فشردگی سفر جای مانور زیادی برامون نذاشت و امیدوارم بار بعدی بتونیم عزیزانی که این بار سعادت دیدارشونو نداشتیم رو ببینیم.

روایت اسپریچو رو می تونید اینجا بخونید!

+

تا به کی باید رفت/از دیاری به دیار دیگر / نتوانم، نتوانم جستن/هر زمان عشقی و یاری دیگر / کاش ما آن دو پرستو بودیم/ که همه عمر سفر می کردیم/ از بهاری / به بهاری دیگر (فروغ)

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۶
هانی هستم

روزی که با گشت و گذار توی شیراز شروع شده بود با دیدن نسرین بانوی عزیز، در بهترین نقطه ی شیراز؛ حافظیه ادامه پیدا کرد و با اعلام نتیجه ی مسابقه ی عکاسی دکتر میم تموم شد. و الان که ساعت دو بامداد فردا(!!) هستیم داره با سرماخوردگی ادامه پیدا میکنه! یعنی نشد این سرماخوردگی دست از سر کچل ما برداره!!

یک) نسرین بانو قدیمی ترین دوستیه که وبلاگ به من هدیه داد. ایشون رو از نخستین وبلاگم می شناسم و البته مسلمه که در حال حاضر این ارتباط و دوستی فراتر از یک رابطه ی وبلاگیه و افتخار اینو دارم که به قول خودشون مادر دوم من باشن. دیدن ایشون برای دومین بار و بعد از حدود پنج سال بهترین اتفاقیه که توی بهار 96 افتاد. یکی از دلایل سفر من به شیراز ایشون بودن که جا داره به طور ویژه ازشون تشکر کنم که باعث این اتفاق شدن :) خلاصه خیلی مخلصیم نسرین بانو!  به امید دیدار دوباره! 

دو) من خودم رو عکاس نمی دونم. در آغاز راهی هستم که دوسش دارم و دارم یادش می گیرم. و البته همه ی اینها باعث نمیشه از شنیدن خبر برگزیده شدن عکسم توی مسابقه ی عکاسی دکتر میم خوشحال و ذوق زده نشم!

تشکر ویژه میکنم از دکتر میم که این مسابقه رو برگزار کرد و همچین از  الی، پریا و بیتای عزیز که این خبر رو به من دادن. از بیرون که اومدم کامنتای این سه عزیز نتیجه ی مسابقه رو بهم خبر دادن و کلی ذوق زده م کردن. نه که عکسام خیلی خوب بوده،بلکه این نظر لطف دوستانی بوده که به عکس من رای دادن. این نخستین مسابقه ای بود که شرکت می کردم و برنده شدنم خبر خوشحال کننده ای بود. بگذریم که هر چیزی که به کتاب مربوط میشه منو ذوق مرگ میکنه! من برم لیستمو آماده کنم!!

سه) ساعت داره سه شب میشه. فردا آخرین روزیه که شیراز هستم. و این سرماخوردگی...!  لعنت به سرماخوردگی! ظاهرن نمیخاد بذاره این دو روز حال خوب از گلوی من پایین بره! 

چار) منى که تمام احساس هایم / کمى شبیه اندوه است (تورگوت اویار)

۱۵ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۴۷
هانی هستم

با اینکه اعتقادی به افسوس گذشته رو خوردن ندارم اما یکی از چیزهایی که وقتی یادش میفتم آه عمیقی از نهادم برمیاد اینه که وقتی شیراز بودم -که زمان کمی هم نبود- درست و حسابی شیرازگردی نکردم و حالا که بعد از چندین سال گاهی وقتا برمیگردم به شیراز، می بینم چقدر زیاد جای نادیده دارم و این سفرهای کوتاه چقد فرصت کم دارن برای دیدن... 

دیروز رو با حضور مهربون مریم و اسپریچو و دوستای خوبشون به قدم زدن توی باغ ارم و خوردن یه نوشیدنی توی کافه هنر گذروندیم. [خیلی هم با جزییات تعریف کردم :| ] مثلن فکر کن من چهار سال کافه هنر بغل گوشمون بوده و من تا حالا نرفته بودم. بگذریم که هیچ وقت کافه گرد قهاری نبودم و بستنی خوردن توی نارنج ترنج رو به کافه گردی ترجیح میدادم!! ولی فضای کافه هنر جوری بود که اگه باهاش آشنا شده بودم احتمالن تبدیل به پاتوقم میشد. البته اگه سر بالایی مختصری که داشت رو نادیده بگیریم! البته خب هر سر بالایی یه سر پایینی هم داره که دلمونو بهش خوش کنیم. یاد دیالوگ شب های روشن افتادم که: "وقتی میدونی یکی اون بالا منتظرته این سر بالایی رو راحت تر بالا میری". و البته از این بخشم شانس نیاوردیم که!!

راستی قرار بود بستنی گنده از طرف خورشید بخورم. با عرض شرمندگی باید بگم هنوز نرفتم جایی که بستنی داشته باشه. کافه هم که بستنی نداشت. البته من با ترکیب چای، یخ و موهیتو یه معجون ساختم که میتونیم به عنوان یه بستنی ابداعی بهش نگاه کنیم! 

امروز رو به دیدن نادیده ها گذروندیم. در واقع خیلی اتفاقی و یهویی با اسپریچو تصمیم گرفتیم بریم یه وری پِر بخوریم! چارتا انتخاب داشتیم که طی یک فرایند کاملن تصادفی مسجد نصیرالملک رو انتخاب کردیم. پیشنهاد این فرایند کاملن تصادفی هم از اسپریچو بود البته! کلن حسودیم میشه بهش که چند سال وقت داره شیراز رو ببینه! توی مسیرمون به طرف نصیرالملک که اصلن هم راه رو گم نکردیم به تابلوی مدرسه ی خان برخوردیم که از کشفیات اسپریچو بود. بگذریم که طی یک گم شدن پیداش کرده بود! این مدرسه اینطور که اون آقاهه میگفت محل تدریس ملاصدرا هم بوده و البته در حال بازسازی بود. البته اینطور که آقاهه میگفت پنج ساله که "در حال" بازسازیه. جای بزرگ و بسیار قشنگی بود که واقعن جای تاسف داره که شاید یک سوم بنا هم آماده بازدید نیست. بگذریم که ما از تابلوی "ورود به طبقه بالا ممنوع" گذشتیم و بخشی از طبقه بالا رو دیدیم. و البته بخش دیگریش رو -که محل تدریس ملاصدرا بود- هم خود آقای محترمی که اونجا بود یواشکی بهمون نشون داد.

همین دیگه! ضمن اینکه بقیه روایت رو به اسپریچو واگذار میکنم پیشاپیش همه ی روایتش رو هم تکذیب میکنم. 

۱۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۲۸
هانی هستم

زمان نمی‌گذشت. یک نفر با ساعت‌های دیواری بازی می‌کرد ، آن هم نه فقط با ساعت‌های الکتریکی ، بلکه با ساعت‌های کوکی قدیمی. عقربه‌ی دوم ساعت من ، یک دور می‌زد و یک سال می‌گذشت ، بعد یک دور دیگر می‌رد و یک سال دیگر می‌گذشت. 

کاری از دست من ساخته نبود. من یک زمینی هستم و مجبورم به ساعت و تقویم ایمان داشته باشم.

(سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج / کورت وونه‌گات )


زندگی مسخره / مانی رهنما



دانلود کنید


از دردهای کوچک است که آدم می‌نالد، وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می‌شود آدم. (رضا قاسمی) یک چنین چیزی. 

+احتمالن همین روزا کارم ( یا دست کم واحدم با حفظ نوع کار ) عوض میشه.  دعا کنید حداقل دومی اتفاق بیفته. نمی‌دونم چی میشه. جالبه همیشه دو راهی‌ها وقتی به سراغ آدم میان که آدم بالقوه ذهنش درگیره و منتظر یک چنین چیزی هست. و اونوقته که درگیری ذهنیش هی بیشتر میشه و وارد برزخِ برم؟ نرم؟ میشه. مثل الانِ من که از کارم راضی نیستم و خیلی اتفاقی دو موقعیت کاری بالقوه برام پیش اومده. و خب می‌دونید که رها کردن کاری که داری و دل سپردن به کار جدید و تصمیم به تغییر کار گرفتن توی این شرایطی که ما داریم چندان ساده نیست. کاش همه چیز یک طور دیگه بود... . تو کجایی؟ 

+رهزن دهر نخفته است ، مشو ایمن از او / اگر امروز نبرده است ، که فردا ببرد (حافظ)

۱۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۲۲
هانی هستم

تیتر غیر واقعی زدن هم خیلی کار کثیفیه‌ها! چیزی که شوربختانه توی خیلی از خبرگزاری‌های حتا گاهی اوقات حرفه‌ای هم دیده میشه. مثلن اینکه تیتر چیز دیگری باشه ولی خبر چیز دیگری و اون تیتر صرفن برای کشوندن شما به اون صفحه باشه. یا اینکه تیتر دو پهلو باشه. یعنی در عین اینکه دروغ نباشه اما مربوط به یه موضوع دیگه باشه. فرض کنید سایتِ فلان تیتر زده «عکس‌های جدید از مهمانی همسر آقای رییس جمهور» و خب شما می‌رید توی پیج و می‌بینید مربوط به رییس جمهور یه کشور دیگه‌س ، در صورتی که از تیتر برمیومده درباره‌ی ایران باشه.

یا مثلن عنوان همین پست من [ که البته مسلمن شما پیش از باز کردن می‌دونستید قرار نیست من اینجا عکس‌های سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج رو بذارم ] ، با اینکه اصلن دروغ نیست و قراره توی این پست هم از سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج بنویسم و هم عکس ببینیم اما اینطور ازش برمیاد که قراره عکس‌های سلاخ‌خونه پیوست پست باشه ، در صورتی که نیست و این کار در سطح حرفه‌ای یک غیر اخلاقی حساب میشه.

سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج سومین کتابیه که توی سال 96 می‌خونم. تاریخ[  ِ خرید ]صفحه‌ی نخست این کتاب رو که می‌یینم با خودم میگم ببخشید آقای وونه گات که چار سال آزگار توی کتابخونه خاک خوردید! یعنی از فروردین 92 تا فروردین 96 . و البته یادم نمیاد چرا باید فروردین 92 شیراز می‌بوده باشم!

نخستین کتابی که امسال خوندم « بهترین شکل ممکن» مصطفا مستور بود که مجموعه داستان بود و اسفند 95 خریده بودمش. دومین کتاب «کافه پیانو» بود که بازم اسفند خریده بودمش و به دلیل شروع سلاخ‌خانه متوقف شد و این هفته که سلاخ خانه تموم بشه از سر گرفته میشه اما « توی زندگی چیزهایی هست که توی کتابایی که خوندی نیست. خودت متوجه میشی... » ( از سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج). با خوندن این جمله یاد «هانتا» ؛ کارگرِ پرسِ کتابِ داستان «تنهایی پر هیاهو»ی بهومیل هرابال افتادم.  [ می‌دونم تتابع اضافات داشت!! ] آدمی که مسئول خمیر کردن کتاباییه که اداره‌ی سانسور به انبار میاره. و خب اونقد کتاب برده خونه که دیگه جای راه رفتن نداره خونه‌ش. برام این سوال پیش اومد که آیا اونم اینطور فکر می‌کنه و چیزی هست که توی کتابا نخونده باشه؟ و آیا اگه اون همه کتاب نداشت ، داستان پایان دیگری داشت؟

+احتمالن توی پست قبلی من درباره‌ی مسابقه‌ی عکاسی دکتر میم خونده باشید. قرار بود چار تا از عکسایی که خیلی ازشون خوشم اومده رو بذارم توی وبلاگم که می‌تونید توی ادامه‌ی مطلب ببینیدشون. فقط اینکه هنوز اسم عکاس‌ها رو نمی‌دونم. اگه دوستان عکاس اومدن اینجا خودشون رو لطف کنن معرفی کنن تا امانت رو رعایت کرده باشم.

۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۴۹
هانی هستم

خب اصلن تصمیم نداشتم توی یک پست درباره‌ی عکس‌های خودم حرف بزنم اما چون حرکت، حرکت خیلی خوب و قشنگی بود گفتم بیام و از باعث و بانیش تشکر کنم اینجا.

پیشتر هم گفتم که خوبی بازی‌های وبلاگی اینه که بچه‌های بلاگستان رو با هم آشنا می‌کنه. بلاگرهایی که شاید اگه فلان چالش یا بازی وبلاگی نبود هیچ وقت شانس این رو نداشتیم که باهاشون آشنا بشیم. چون راستش رو بخواید ما وقت زیادی برای وبگردی نداریم و این روزنه‌ی خوبیه برای پیدا کردن دوست‌های تازه. 

بیست و چهار فروردین بود که پست یکی از دوستام رو دیدم درباره‌ی مسابقه‌ی عکاسی‌ای که دکتر میم گرامی توی وبلاگشون راه انداختن که توی دلم هزار آفرین گفتم بهشون برای این حرکت. و خب وقت مسابقه تموم شده بود. بعدش توی وبلاگ الی دیدم وقتش تمدید شده و دست به کار شدم و در واپسین لحظات سه تا عکس فرستادم برای دکتر میم. البته من اصلن عکاس نیستم و شرکتم بیشتر برای استقبال از این کار قشنگ بود و البته دوست داشتم نظر دیگران رو درباره‌ی عکسام بدونم.

+می‌تونید به این آدرس برید و علاوه بر دیدن کلی عکس خوب ، به هر عکس نمره بدید. عکسای من رو در ادامه همین مطلب هم می‌تونید ببینید.

بعدن نوشت: چارتا از عکسا رو خیلی دوست داشتم که بعدن توی وبلاگم میذارمشون. فقط مشکل اینه که هنوز صاحب اثر رو نمی‌شناسم!

۲۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۶
هانی هستم

زنگ زدم به یکی از همکارا، گفتن رفته بیرون. وقتی اومد گفتم یادته پیش‌ترها وقتی می‌رفتی بیرون بهت می‌سپردم «چلچراغ» بگیری برام؟ 

یا سالایی که به دکه‌ی جلو دانشکده می‌سپردم چلچراغ نگه داره برام؟ یا وقتایی که از خونه می‌زدم بیرون فقط واسه اینکه بخرمش؟

بعد با خودم فکر کردم چی شد که دیگه چلچراغ نخوندم؟ 

و عمیق‌تر... چی شد که از چیزایی که یه روز ازشون لذت می‌بردیم دیگه حسی بهمون دست نمیده؟ اونقد که حتا فراموش کردیم چیزای لذت‌بخش رو؟ یا گمشون کردیم؟ چی شد که به قول رهی «آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت»؟ حالا عشق هر چیزی. منظورم صرفن رابطه نیست. اصلن نمی‌خوام پستم شکل ناله بگیره. در واقع بیزارم از اینکه چنین حسی القا کنه اما واقعن چی از جون نسل ما می‌خواد این دنیا؟ ای عرش کبریایی چیه باز تو سرت؟ کی با ما راه میایی جون مادرت؟!

تخت جمشید

عکس ، احتمالن من هستم در بهمن یا اسفند گذشته

+دیدی فقط یه آغوش ِ تو مونده بود، که اونم دریغا که بر باد شد؟ رادیو چهرازی

+آنقدر خالی‌ام / که نباید زنده باشم... (میکائیل استرونگه)

۱۴ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۰
هانی هستم

بیاید از همین امروز تصمیم بگیریم و با خودمون عهد ببندیم انقد به آدمای درونگرا گیر ندیم که بریم مهمونی یا بیاید پیشمون یا کلن هر کاری که اونا رو از نقطه‌ی امن‌شون جدا می‌کنه. من اصلن آنتی سوشیال نیستم و از بودن با دوستام لذت می‌برم و خیلی هم دوست دارم باهاشون باشم اما اینم هست که خونه یا اتاقم برام یه نقطه‌ی امن حساب میشه که حتا اگه روزهای دراز هم اون تو بمونم راحت راحتم و بر عکس، خیلی از فضاها رو نهایتن یک ساعت بتونم تحمل کنم.

انقد به این آدمایی که دوست دارن تنها باشن یا میل زیادی به رفت و آمد ندارن و با تنهاییشون حال می‌کنن برچسب افسرده و منزوی نزنیم. هر کسی یه جور حال می‌کنه دیگه! من توی خوابگاه هزار نفری هم که بودم با اینکه دوستان زیادی داشتم اما معمولن برای شام و ناهار از اتاق بیرون میومدم فقط و بهشتم وقتی بود که هم اتاقیم نبود و می‌تونستم خیلی راحت در اتاقو قفل کنم از تو!! هر چند اگه کسی در می‌زد درو باز می‌کردم :دی ولی اون بسته بودن در اطمینان خاطر بهم می‌داد که قرار نیست کسی سرشو بندازه پایین و وارد حریم امن تنهاییم بشه! یا وقتی همه با اکیپای دانشجویی شیراز‌گردی می‌کردن، من هدفون می‌ذاشتم توی گوشم و از خوابگاه می‌زدم بیرون به قدم زدن و نهایتن سر از یک گوشه‌ی خلوت حافظیه درمیاوردم... . (و البته با دوستای نزدیکم کلی سفر با حال رفتیم!!) حالا فکر کن روبرو بشم با اصرار یک آدم برای دعوتم به خونه‌ش! اصرار‌ها!! اصلن شاید من درونگرا هم نباشم. فقط به دلایل فراوان توی مودش نباشم فقط و دوست داشته باشم تمام وقت زیر پتوم به کائنات و چگونگی شکل‌گیری‌شون فکر کنم!! توی مود اینکه که جایی جز اتاق خودم باشم و توی اتمسفر آشناش نفس بکشم، نباشم. به همین سادگی! خب اصرار نکن برادر من! 

Extraversion and introversion

+یکی از ویژگی‌های درون‌گراها اینه که «دوستان محدود با روابط عمیق دارند». خب مشخصه که من ساعات طولانی‌ای با این دوستان محدودم می‌گذرونم و خیلی هم حال می‌کنم! پس اگه یه درونگرا براتون وقت نمی‌ذاره شاید جزء دایره‌ی دوستان نزدیکش نیستید و باید یه تجدید نظر توی رابطه‌تون داشته باشید. به همین خوشمزگی. :)

+یه کم آدم‌های دور و برمون رو بشناسیم و مطابق نوع شخصیت‌شون باهاشون رفتار کنیم. مرسی :|

۱۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۳۲
هانی هستم

چند روزه باز وقتی میخوام خودمو گم کنم توی یک آهنگ، مستقیم میرم سراغ هادی پاکزاد...

هادی پاکزاد رو نخستین بار سالای حدود 88 یا 89 شناختم و کلی از پیدا کردن چنین خواننده‌ای با اون شعرهای خوب خوشحال و ذوق زده بودم. و از اون روز تا الان یکی از محبوب‌ترین‌هام بوده.

و تمام این حس و حال خوب از شنیدن این صدا و شعرهای ناب، ختم میشه به 7 خرداد 95 و شنیدن پایان اختیاری زندگیش. خیلی حیفه که از اون روز تا الان آهنگ تازه‌ای ازش نشنیدم... خیلی...

آلبوم «تاریکی» دست‌چینی از آلبوم‌هاش بود که دی ماه 94 به صورت رسمی منتشر شد. بشنویدش.


+تاریک اما افسوس تو نیستی در برم...

+فالش!

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۸
هانی هستم

هزار بار می‌گویم نگاه کن به باد، آیلار، نگاه کن! علفزار رو به ما خم شده سبزی‌هاش، باد قاصدک می‌آورد از سمت آن خانه‌ی سفید، ته دور علفزار. هزار بار می‌گویم به پشت سر نگاه نکن آیلار. زن ، نمک شده پشت سر تو، مرد شقه شده و گناه شعله می‌کشد وقتی آدم عشق نمی‌تواند... دستت را به من بده آیلار تا با هم به سمت خانه‌ی سفید برویم. علف‌های سبز پسته‌ای تا زانوهامان رسیده‌اند و قاصدکی به موی تو می‌چسبد. بخند آیلار. تو که می‌خندی فاخته خاموش می‌شود روی کنگره‌ی باروی ویران. دستت را به من بده برویم، چون عطر عرق بناگوشت می‌شود عطر گل‌های بنفش وحشی... هزار بار می‌گویم عشق به خوابم آمده تنهایی، و صدای تو که می‌پرسی چقدر دوستت دارم به خوابم آمده و من آنقدر دوستت دارم که کفشدوزی شده‌ام روی کفش سفیدت و دوستت دارم که در خانه را برای تو باز می‌کنم. خانه فرشش من، خانه، ظرفش من، خانه اجاقش من که...

آیلار / شهریار مندنی‌پور

85

عکس از وبلاگ الی

عنوان؛ حافظ

۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۰۸
هانی هستم

احتمالن برای هر دو نفری که به «پایان» می‌رسن یکی از دغدغه‌هایی که پیش میاد اینه که «با خاطراتت چه کنم؟» و خب یکی از ملموس‌ترین بخش خاطرات هدیه‎‌های گاه و بی‌گاهیه که رد و بدل شده و حالا میشه اسمشو گذاشت «یادگاری».

خیلی پیشتر‌ها جایی خوندم که توی یک کشوری [که اسمشو یادم نیست] یه جایی درست کردن به اسم موزه‌ی عشاق. در واقع ابتکار یک آدم شکست عشقی خورده‌ی مفلوک بود! کاربردشم اینه که شما می‌تونی یادگاریای عشقت [که حالا شده معشوق سابق*] رو بسپاری اونجا و از شرشون (؟) خلاص بشی! و خب اونجا مثل یه موزه است که امکان بازدید داره و ... . داشتم فکر می‌کردم چقد جای جالب و ترسناکیه و چه اتمسفر عجیبی باید داشته باشه! قدم زدن میون چندین ترابایت خاطره! فکر می‌کنم مثل یه گورستون باشه. یه گورستون پر از ارواح خاطرات نیمه جون. شایدم مرده.

*معشوق پیوسته پا بر جاست؟

+راه یا بیراه؟ مسئله اینه!

+تو نیستی و با خاطرات تو ، با هر چی از تو مونده درگیرم / من یادگاری پس نمیفرستم،من یادگاری پس نمیگیرم (دیوونه/رضا یزدانی)

۱۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۰۹
هانی هستم
بیش از 30 کتاب نخونده! 
باید یه کتاب انتخاب می‌کردم تا با دوست عزیزی، همزمان بخونیمش و این باعث شد برم سر وقت کتابخونه‌ی کوچکم و ببینم چقدر کتاب نخونده دارم! بیش از سی کتاب توی دو سه فیلد مختلف! البته کتابای تخصصی رشته‌م رو حساب نکردم و گرنه آمار بیشتر میشد! و این یعنی تا آخر 96 باید ماهانه دست کم دو تا کتاب بخونم تا نخونده‌هام تموم بشن. و وقتی نمایشگاه کتاب هم در پیش باشه یعنی ممکنه این  آما بالاتر بره! البته تا الان تصمیم ندارم برم نمایشگاه ولی خب قطعی نیست نرفتنم!! و وقتی نیمچه نگاهی به کنکور ارشد داشته باشی کار یه کم سخت‌ میشه!!
به همین بهونه گفتم یه پست کتابناک بنویسم و کتابا رو معرفی کنم. نه که خیلی کتاب‌شناس باشم و در حد کتاب معرفی کردن و اینا. فقط یک سری کتابا هستن که دیگه ثابت شده‌ن و سخت نیست تشخیص اینکه خوبن و می‌تونی با خیال راحت معرفی‌شون کنی.
اول از همه برم سراغ بوکفسکی که عشق است و جان. «عامه پسند» رو قبلن ازش خوندم و حالا ازش «هالیوود» و «ساندویچ ژامبون »رو دارم. «آدم‌کش‌ها» رو هم ازش خوندم که ترجمه‌ی افتضاحی به نظر میومد که حتا اسم مترجمش یادم نیست. کتاب شعر «سوختن در آب، غرق شدن در آتش»ش هم پیشنهاد میشه.
عباس معروفی که «تمامن مخصوص» ، «پیکر فرهاد» و «سال بلوا» رو ازش دارم و تا حالا هیچی ازش نخوندم.
شهریار مندنی‌پور که «شرق بنفشه» و «ماه نیمروز»ش دیوونه‌م کرد و بی صبرانه منتظر خوندن «آبی ماورا بحار»ش هستم.
اوریانا فالاچی که «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» رو خوندم ازش و احتمالن خیلیا خوندینش و حالا «یک مرد»، «مصاحبه با تاریخ» و «جنس ضعیف» رو ازش دارم.
جرج اورول رو معمولن همه با «قلعه‌ی حیوانات» می‌شناسن و خب منم برای نخستین بار این کتاب رو ازش انتخاب کردم و خوندم. و «1984» و «بی خانمان‌های پاریس و لندن» توی قفسه جا خوش کردن.
از موراکامی تا حالا هیچی نخوندم و نخستین کتابش «چاقوی شکاری» خواهد بود.
یکی دیگه از افسوس‌های زندگیم هم نخوندن محمود دولت‌آبادی هست که باید با خوندن «بنی آدم» از بین بره!
«فیلمنامه‌ فروید» از سارتر رو به این لیست اضافه کنید. اگه «تهوع» و «دیوار» و خونده باشید بدون شک وسوسه میشید بازم از سارتر بخونید!
«صد سال تنهایی» مارکز که هدیه‌ی یه دوست بود. از مارکز فقط «خاطره‌ی دلبرکان غمگین من» رو خوندم که اونم انقد ازش می‌گذره که باید از نو بخونمش.
«خرده خاطرات کودکی» و خصوصن «در ستایش مرگ» ژوزه ساراماگو باعث میشه بازم سراغ این نویسنده برید! و امیدوارم «تاریخ محاصره‌ی لیسبون» و «خانواده‌ی خوشبخت» هم همونقد بهم حال بدن.
«من ببر نیستم» و «سنگ و سایه» نخستین کتابایی هستن که از محمدرضا صفدری خواهم خوند.
«دنیای سوفی» گوردر و «دموکراسی یا دموقراضه» مهدی شجاعی رو هم به این لیست اضافه کنید.
در کنار این نخونده‌ها باید یک سری کتاب‌ها که زمان جهالت (!!) خوندم‌شون رو هم از نو بخونم. مثل ابوتراب خسروی، سلینجر، بوبن و بضعی از کتابای مستور. و اینا فقط بخش ادبیات بود! به این لیست می‌تونید «سیطره‌‌ی جنس» محبوبه پاک‌نیا، «گیتی از هیچ» لارنس کرواس، «جهان‌های موازی» میچیو کاکو، «تاریخچه‌ی کوتاهتر زمان» و «طرح بزرگ هاوکینگ» و ... رو اضافه کنید!
اینم پکیج پیشنهادی من برای نمایشگاه کتاب اصلن!

کتاب

عکس؛ بخشی از خوشبختی‌های من
#جایی نوشته بود : روز خوب، روزیه که بتونی تمام روز با پیژامه باشی! روز خوبی داشته باشید!
۱۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۴۹
هانی هستم
نمی‌دونم... بدهکاریم به آدمایی که تلاش می‌کنن حالمون رو خوب کنن و تلاششون نتیجه نمیده یا نه؟ ولی حس خوبی نیست اینکه تلاش یک نفر ، یک دوست ، یک آشنا رو ببینی برای خوب کردن حالت و باز که حالت رو می‌پرسه بگی هـــــــــی... بد نیستم. حس خوبی نیست اینکه نتونی رک بهش بگی ببین فلانی، حال من خوب نمیشه اینطوری. چون چیزی که حال منو گرفته رو نه تو نه هیچ کس دیگه نمی‌تونه درست کنه.
+برگشتم سر کار. بدون اینکه توی فرصتی که داشتم جایی برم. بسنده کردم به بیرون زدن عصرونه از شهر و دل سپردن به بهاری که سبزیش و بوی خوشش یه کم از دنیا دورم می‌کرد. 
+از دست دادن همیشه تلخ و غم‌انگیزه. نجنگیده باختن از اونم غم‌انگیزتره. خیلی وقت‌ها حس می‌کنم من همون آدم شعر نصرت رحمانی‌ام که میگه:
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد

گل
عکس از من
*عنوان ؛ مصرعی از محمد علی بهمنی
۱۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۱
هانی هستم

گاهی وقتا خیلی ساده حساب روزا از دستمون در میره. مثلن فکر میکنیم خیلی مونده تا فلان تاریخ یا مناسبت. بعد می بینیم نه بابا، دو روز دیگه س. بعد با خودمون فکر می کنیم چرا باید انقد زود رسیده باشیم به این روز و تاریخ؟ 

یا مثلن وقتی یه مهمون عزیز داری. فکر می کنی اووووووه کو تا بره؟ کلی وقت هست برای خوش گذروندن. بعد یهو می بینی مهمون عزیز چمدونش رو بسته و داره بوسه خدافظی میده بهت.

یا مثلن وقتی کسی میاد توی زندگیت. اصلن فکر نمی کنی که بره. یا روز رسیدنش برسه. اصلن مگه ممکنه اون روز بیاد؟ بعد می بینی آره! خیلی زود اون روز رسیده. فرق این رفتن آخری اینه که حداقل بخشی از تو رو برای همیشه برای همیشه با خودش می بره.


آدم ها 

وقتی می آیند

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند

ولی وقتی می روند 

با خود نمی برند

آدم ها می آیند و می روند

ولی در دلتنگی هایمان

شعرهایمان

رویاهای خیس شبانه مان...

می مانند.


هرتا مولر

۱۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۵
هانی هستم

قبلن درباره ی این نوشته بودم که با این وضعیت تک فرزندی، دو سه نسل آینده دایی و خاله و... نخواهند داشت. بعد امروز داشتم به این فکر می کردم که آیا مثلن اینطور میشه که یه عده ای پول بگیرن و برای ساعت خاصی عموت باشن مثلن؟ یا بابابزرگ یا هر چیزی...؟

۱۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۶
هانی هستم