احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما

مرا ببین
که شب در گلویم آویخته!
که هر چه سرود می خوانم
آواز نی لبک غمگینی است
که ترانه اش را سگ ها دریده اند
مرا ببین!
که در صدایم
برای گوسفندان شکم دریده شان
چوپان ها
آوازهای غمگین می خوانند.
۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۸
هانی هستم

1+ خیلی زیاد پیش اومده که خانم‌ها از گیرهایی که توی محیط کار بهشون میدن برای پوشش ناراحتن. خب این کاملن قابل درکه. اما فکر نکنید ما مردها خیلی راحت و آزادیم. من روز نخستی که اومدم سر کار ، طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت فلانی این موها رو هم فردا بریز پایین. با قلدری تمام! خب شمایی که میگید ما با مقنعه و بدون آرایش و فلان شبیه فلان می‌ریم سر کار ، منم جوری چهره‌م عوض شد بعد از مطابق میل آقایون شدن ، که حراست منو راه نداد تو. گفت ببخشید شما کارمند اینجایید؟! آخرین گیرشون هم همین دیروز به سبیلم بود!  طرف خیلی زشت و بدون مقدمه چینی داره درباره‌ی سبیل من نظر و دستور میده. و البته لازم به یادآوریه طرف خودش اندازه چنگیز مغول سبیل داره. نمیخوام این دو تا رو مقایسه کنم یا بگم به یک میزان روی مخن. صرفن می‌خوام بگم این مسخره بازیا برای ما هم هست و ما هم در امان نیستیم. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

2+ طرف اومده دفتر من ، یه نگاه عاقل اندر سفیه به کتابای روی میز من انداخته ، بعد با لحن تمسخر می‌پرسه تولستوی نداری؟ خو احمق! تو اگه تولستوی خونده بودی که یه جو شعور داشتی. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

3+ توی محل کارم جابجا شدم. خوشحالم که مثل اسباب‌کشی خونه ، بیشترین چیزی که انتقال دادم کتاب‌هام بود -هر چند کتاب زیادی سر کار ندارم و البته همه‌شون تخصصی رشته‌م- و ناراحتم که باید برای کسی کار کنم که نصف همین کتاب‌ها رو ورق هم نزده. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

4+ از کار جدید راضی نیستم. به شدت عصبانی و ناراحتم. کار تخصصیم رو ازم گرفتن و باید یه کار نامربوط انجام بدم. در مقابل اعتراض و حتا سوال از شرح وظایف تازه ، تهدید به اخراج شدم. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

5+ سلسله مراتب اینجا جوریه که ...... . متاسفانه با سرچ اسم واقعیم همه به وبلاگم می‌رسن. اینم از مصایب با اسم واقعی نوشتن. هیچ احساس امنیتی ندارم اینجا و مجبورم خودسانسوری کنم. شاید یک روز از اینجا برم. حال اسباب کشی ندارم :( کسی می‌تونه در این مورد راهنماییم کنه؟

6+ هیچ چیز بهتر نمیشه.

۱۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۲
هانی هستم

یه روزی هم میاد که تو این خراب شده همه چی سر جاشه و دیگه به صورت دوره‌ای نمیایم غر بزنیم کارم فلان شد ، دانشگام فلان شد ، کوفت و زهر مار فلان شد.

یه روزم میاد که همه اونایی که به ناحق اذیت‌مون کردن تقاص پس میدن. یعنی امیدوارم این اتفاق بیفته.

#شاید موقت

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۶
هانی هستم
فکر می‌کنم یه سکانس توی فیلم «نیمه شب در پاریس بود» یا شایدم «پیش از طلوع» که دختر و پسر توی فیلم به مردی برمی‌خورن که برای دیگران و با موضوع و کلماتی که می‌خوان شعر میگه. و شغل تئودور فیلم her هم که می‌دونیم چی بود ؛ نوشتن نامه‌های عاشقانه برای مردم از زبان همدیگه. 
خب تا وقتی که توی فیلمنامه و قصه هستیم شاید اینکار خیلی عجیب به نظر نیاد اما وقتی یه پیج توی اینستا دیدم که کارش همینه یه کم تعجب کردم. اصلن شایدم نسخه‌ی وطنی این کار خیلی چیپ به نظر میاد! یا شاید نوع روایتی که ادمین‌های پیج از این کار دارن خیلی توی ذوق می‌زنه! نامه‌هایی که تئودور می‌نویسه احتمالن خیلی قشنگن. نامه‌ای که استاد توی «شب‌های روشن» می‌نویسه خیلی قشنگ و پر از احساساته اما شعر(؟)های این پیج...
می‌دونید من نمی‌تونم درک کنم اینو که یکی دیگه از زبان تو برای طرفت شعر بگه! اینکه من یک شعر یا متن عاشقانه رو جایی بخونم و حس کنم از زبان منه یا عشق منو داره بیان می‌کنه و برای طرفم بفرستمش خیلی قشنگه‌ها ولی اینکه از یک نفر بخوای با فلان مضمون برات شعر بگه یه جوریه خب! اصلن شما فکر می‌کنید ارزش داره این کار؟ من فکر می‌کنم اینکه آدم خودش چار خط بنویسه برای طرفش خیلی ارزشمندتره تا اینکه اینطوری! بگذریم که نوشته‌های پیج هم به نظر من اصلن ارزش هنری ندارن و حیفه اسم شعرو روشون بذاری.


All girls should have a poem
written for them even if
we have to turn this God-damn world
upside down to do it

۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۳
هانی هستم
شاید موزیک ویدیو «زندگی» علی عظیمی رو دیده باشید. کلی شخصیت‌های دوست داشتنی معاصر رو توی این ویدیو می‌بینید. از رضا قاسمی و رضا دقتی گرفته تا مهسا وحدت و محسن نامجو و ... . 
من کسی نیستم که زیاد هوشنگ ابتهاج خونده باشم اما نمی‌دونم چرا تمام طول ویدیو هی می‌گفتم پس سایه کو؟ پس ابتهاج چی؟ منتظر بودم که میون این آدم‌های خوب معاصر ما ، سایه رو هم ببینم. و تصور کنید {خطر اسپویل!!) ویدیو ثانیه‌های آخرشه ، تصویر فید شده و اثری از سایه ندیدین و یک لحظه پس از فید تصویر ، سایه رو توی قاب می‌بینید. حس من در اون لحظه حس عاشقی بود که خیلی ناباورانه معشوقشو میون شلوغی ملاقات کرده! و خب این ویدیو به سایه تقدیم شده.
حس بسیار خوبی به این آدم «دوست داشتنی» دارم. خیلی برام دوست داشتنیه و نمی‌دونم این حس از کجا شروع شد! فکر می‌کنم از آخرین بازمانده‌های شاعران خوب و انسانه. شاعرانی که شعر رو برای زیر شکم نمی‌خوان و به قول مهدی موسوی در وصف عشق و زیر شکم شاعری نمی‌کنه. برای همینه که به دل می‌شینه. و امان از صداش. اصلن دلیل نوشتن این پست این بود که داشتم به یکی از دکلمه‌هاش با تار لطفی گوش می‌کردم. با خودم فکر کردم کی می‌خواد جای لطفی رو بگیره؟ جای مشکاتیان رو؟ به این فکر کردم که نسل دوست داشتنی‌مون دارن یکی یکی از دنیامون کم میشن. البته دنیای مادی‌مون. و به این فکر کردم اگه ابتهاج...
 
بخشی از شب شعر. تار لطفی به خودی خود دیوانه‌کننده است. چه برسه به اینکه همراه با شعر و صدای سایه باشه.
 
 
چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته ، زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۲
هانی هستم

دکمه های پیراهنت...
می دانم؛
انگشتان مرا
شاعر خواهد کرد!
۱۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۹
هانی هستم
راهنمایی که بودم یه دوست خیلی صمیمی داشتم. از اینا که زیاد به خونه‌ی هم رفت و آمد داشتیم و با هم درس بخونیم و از این سر شهر بزن برو اونور شهر که با هم فوتبال بازی کنید و اینطوری. تا دبیرستان هم این مراودات ادامه داشت و کم‌کم کمرنگ شد و از دست رفت. حالا ایناش مهم نیست. این دوست عزیز همون زمان راهنمایی یه دفترچه‌ی یادداشت کوچیک به من داد که خب هیچ وقت دلم نیومد چیزی توش بنویسم. چند روز پیش توی اسباب کشی دیدم بعد از این همه سال دست نخورده باقی مونده.
دانشگاه که بودم توی یکی از نشست‌های کانون شعر دانشگاه ، یه دفترچه یادداشت که من خیلی از سایز و رنگ و کاغذش خوشم میومد به کسانی که اونجا بودن دادیم که حالا چیزی توش یادداشت کنن و خب چون خیلی ازشون خوشم اومده بود خودم دو سه تا برداشتم!{بالاخره صاحب مجلس بودیم ما!!} فقط یکی‌شون رو استفاده کردم و بقیه‌ش توی کیف سامسونت جا خوش کرده و هنوز چیزی توش نوشته نشده. در واقع دلم نیومده بوده ازش استفاده کنم.
و...
و...
و...
اگه بخوایم بگیم زیاده از این نمونه‌ها.
خواستم بگم چیزی رو پس انداز نکنید!!
اون دفتر قشنگه ، اون خودکاره که خیلی خوب مینویسه ، اون لباسه که خیلی بهتون میاد و... همه و همه برای استفاده است. نذاریدشون برای «شاید وقتی دیگر» . وقت دیگری نیست! وقتشون همین الانه!!
شمام دارید از این چیزا؟! همین امروز از کمد بکشیدشون بیرون! وقتی استفاده نشن صرفن یک شی فراموش شده‌ان! نه هیچ چیز دیگری!
اینا حالا به کنار! فقط مثالن! چیزایی‌ان که ملموس‌ترن. خواستم بگم هیچ لذتی ، هیچ حال خوبی رو به تاخیر نندازید! پس انداز نکنید برای بعدن! کدوم بعدن!؟ اگه کاری هست که لذتبخشه ، که حالتون رو خوب می‌کنه همین الان انجامش بدین!
همین الان!

کارپه دی یم ؛ دم را غنیمت شمار.
+انجمن شاعران مرده رو ببینید و بخونید.
۲۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۷
هانی هستم
نامم همان است
که تو صدایم می‌کنی
تصویرم همان،
که در چشم تو...
 
من همانم که تو آفریده‌ای
از آغازین سلام
و در من از تو دمیده‌اند
روز نخست!
 
 
war
 
#که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی (سعدی)
+عکس از جنگ جهانی اول یا دوم
+دوست ندارم صرفن بنویسم و یک طرفه باشه این وبلاگ نویسی، همه وبلاگاتون رو خوندم اما بی صدا :) و می‌خونم :)
۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۵
هانی هستم

یا به قول علیرضا روشن:


خوش به حالت

پیش خودت هستی.

۱۱ موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۳
هانی هستم

بعضی وقتا یه اتفاقایی میفته که مجبوری باور کنی زندگی خیلی جدی ، عبوس و بی‌رحمه. 

به قول «آلفردو»ی سینما پارادیزو «زندگی مثل فیلما نیست ؛ زندگی خیلی سخت‌تره.»

Cinema


۱۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۵
هانی هستم

آزاده مهدوی آزاد یه آلبوم داره به اسم شانزه‌لیزه. اگه ساز دهنی دوست دارید می‌تونید از بیپ تونز ( اینجا ) به صورت قانونی بخریدش و حالشو ببرید. امیر حسین نوری هم یه آهنگ داره به اسم شانزه‌لیزه که می‌تونید ته همین پست گوشش کنید. « امیر حسین نوری رو دوست دارم اما به جز چار پنج تا آهنگ اونم سال‌های پیش خبری ازش نیست! چرا آخه!» یه دوست هم داشتم که می‌گفت من اگه برم شانزه‌لیزه قدم بزنم ، تا برسم تهش چند ده تایی نظریه‌ی ادبی صادر می‌کنم! از بس که هر چی نظریه و مکتب هست از کافه‌های شانزه‌لیزه شروع شده! و خب این سه تا موضوع هیچ ربطی به هم ندارن. صرفن شروع یه پستن برای کسی که چند روزیه ننوشته و نمی‌دونه چطور شروع کنه پستشو! و البته خسته‌ی اسباب‌کشیه!


همین مورد بالا نمی‌تونه پستشو چطوری ادامه بده. شما عجالتن آهنگو گوش کنید!


۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۸
هانی هستم
-دفترای خاطراتتو کجا می ذاری دایی؟
-تو آتیش
۶ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۴
هانی هستم
باید هر شب از نو بنویسم:
دوستت دارم
بر تن شهاب ها
تا آرزوی داشتنت
هر شب تازه شود


*پست دگرگون شد!
۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۲
هانی هستم

می‌دونید من پست‌های طولانی رو دوست ندارم. یعنی نمی‌خوام مخاطب رو خسته کنم و می‌دونم توی دنیای مینیمال امروز کمتر کسی حوصله‌ی خوندن یه متن طولانی رو داره که البته -جدا از وبلاگ من- اصلن چیز خوبی نیست و از طرفی هم خوشم نمیاد یه نفر وبلاگم رو باز کنه و دو خط نوشته باشم فقط! برای همین الان که اومدم یه پست کوتاه بذارم دچار پارادوکس شدم!

پست کوتاه مورد نظر: دقت کردین که میگن هر نقطه مکانی و هر سخن زمانی؟ خب احتمالن خیلی از شما به یه ورژن دیگه‌ش هم رسیدین ؛ هر سخن مکانی! بلی! من به این نتیجه رسیدم -البته یه کم دیر- که مکان هم خیلی مهمه! منحرف نشید حالا! منظورم اون مکان نیست که حافظ هم میگه « از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک / امن و شراب بی‌غش معشوق و جای خالی» منظورم اینه که مکانی که دارید درباره‌ی یک موضوع حرف می‌زنید به اندازه‌ی زمانش اهمیت داره! یعنی انتخاب یک مکان اشتباه برای یک زدن یک حرف ممکنه کل اون دیالوگ و نتیجه‌ای که قرار بوده بگیرید رو به فنا بده! مثلن ممکنه باعث نیمه تموم موندن دیالوگ بشه که این یکی از بدترین اتفاقاتی هست که ممکنه برای بحث مهم بیفته. وقتی قراره نتیجه‌گیری کنید درباره‌ی یک چیزی خب باید کلی حرف بزنید معمولن. حالا اگه این دیالوگ به خاطر انتخاب زمان یا مکان اشتباه ناتموم بمونه یا نتیجه‌ای گرفته نمیشه و به بعد موکول میشه که همین به خودی خود موضوع رو حروم می‌کنه یا اینکه عجله عجله‌ای یه تصمیم گرفته میشه که احتمالن درست نیست. مثال‌هاش رو هم خودتون پیدا کنید دیگه!

خب مثل اینکه خیلی هم کوتاه نبود!!

+مرسی از همه‌تون که توی پست قبل نظرتون رو برام نوشتید. :)



۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۷:۳۶
هانی هستم

بعد یه نظریه (!!) هست که میگه هیچ وقت محبت رو در حق طرف‌تون تموم نکنید چون باعث میشه طرف سیر و زده بشه که البته من مخالفشم! بعد جالبه که خیلی هم اصرار دارن اینا به نظریه‌شون و جالب‌ترش اینه که وقتی طرف خیانت کرد میگن آخی ، بهش محبت نمی‌شده خیانت کرده! |: و البته یک جای تاسف هم داره این داستان و اونم جایی هست که بحث زنان علیه زنان پیش میاد. یعنی یک خانوم بیاد بگه اگه به یه زن زیادی محبت کنی دور برمی‌داره و فلان و بهمان. دیدم که میگم!!

اینطور که من شروع کردم فکر نکنم کسی جرات کنه حرف مخالف بزنه(!!!) ولی هدفم از نگارش این پست این بود که نظر شما رو بدونم درباره‌ی این داستان. 

شما برای محبت‌تون مرز می‌ذارید؟ فکر می‌کنید برای هیچ کس نباید 100 بود؟ یا اینکه فکر می‌کنید آدم برای کسی که دوسش داره باید سنگ تموم بذاره و محبت رو در حقش تموم کنه؟

شما فکر می‌کنید خیانت از محبت‌های نصفه نیمه میاد از محبت سرشار؟ البته می‌پذیرم که خیانت متغیرهای دیگری هم داره و نمیشه فقط از این جنبه نگاهش کرد ولی در این مورد خاص چی فکر می‌کنید؟

+مرسی که نظرتون رو می‌نویسید. عجالتن کامنت‌ها بدون تایید نمایش داده میشن.

۲۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۹:۴۴
هانی هستم