احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما
در من هزار پیله
درست شب پروانگی
از تارهایشان آویختند!


عکس از من ؛ ماسال

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۰:۳۸
هانی هستم
هیچ وقت هیچ حسی به سی سالگی نداشتم اما امروز زنگ زدند!
یک شماره‌ی ناشناس افتاد روی گوشیم و وقتی که چک کردم دیدم پیش‌تر هم زنگ زده. دقیقن یک هفته پس از تولدم!
گوشی رو برداشتم و آقای دال بود. نمی‌شناختم. البته بدون اینکه خودش رو معرفی کنه ازم خواست برای چکاپ و کامل کردن پرونده و از این جور چیزها که خودشون بهتر می‌فهمن به درمانگاه یا مرکز بهداشت یا یک چنین چیزی مراجعه کنم! بعد اسمش رو پرسیدم. خودش رو آقای دال معرفی کرد و گفت کدوم طبقه و واحد درمانگاه یا مرکز بهداشت می‌شینه. و قرار شد در اسرع وقت بهشون سر بزنم. البته برای انتقال پرونده به شهر و مرکزی دیگه.
و به فکر فرو رفتم. به فکر افتادن در سرازیری سی. پیش تر ؛ وقتی از بیست رد شدم مدتی به وارد شدن به دهه‌ی سوم زندگی فکر می‌کردم و به غم‌انگیزی این اتفاق اما زود فراموشش کردم. دوران دانشجویی بود و مثلن جوانی و هزار تا فکر دیگه بود و هزار جور میشد یک چنین چیزی ، یک چنین ورود و خروجی رو فراموش کرد یا دست کم کمتر بهش فکر کرد. اما حالا ... سی سالگی... و یک سال دیگه ... کمتر از یک سال دیگه وارد شدن به دهه‌ی چهارم زندگی. حساب کتاب ساعت و دقیقه و کوتاهی و بلندی روز و شب و حساب و حساب و حساب!
راستی کاش سی سالگی در می‌زد و میشد در رو براش باز نکرد یا تماسشو بی پاسخ گذاشت!
فراموش می‌کنم. احتمالن این رو هم فراموش می‌کنم و به زودی اهمیتش رو برام از دست می‌ده اما نمیشه ازش فرار کرد. روزها می‌گذرن. 29 سال و یک روز ... 29 سال و دو روز ... 29 سال و سه روز ... 29 سال و ... ... ... ... 365 روز...
غمگین نیستم. «بنگر به جهان» نامجو رو گوش میدم و زمزمه می‌کنم... هیچ... هیچ... هیچ...
۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۵
هانی هستم

این سایت رو باز کنید!

کد ملی و گذرواژه‌تون رو وارد کنید!

تبریک میگم! شما تونستید سابقه بیمه خودتون رو مشاهده کنید!

در کمتر از 5 دقیقه این‌کار انجام میشه!

ولی اگه مثل من برید سازمان!! تامین اجتماعی و کاری داشته باشید میگن یه فرم جمع‌آوری سابقه بیمه پر کنید. نخست باید برید از میز خدمت(هههه!!! خدمتتتتتت!!!) فرم مورد نظر رو بگیرید ، سپس پر کنید ، بدید رییس یا معاونش که معمولن در جلسه هستن تایید کنن ، بیارید تحویل کارمند بدین و اون کارمند بهتون بگه سه چار هفته دیگه تماس بگیرید ببینید آماده شده یا نه! دقت کنید که هیچ وقت زمان دقیق به شما نمیدن! هیچ وقت متعهد به انجام کاری در زمان مشخص نیستن و شما هیچ حسابی نمی‌تونید روی زمان تقریبی‌ای که بهتون میدن بکنید!

پ.ن: باید اول چک میشد که سابقه بیمه‌م برای کاری که می‌خوام انجام بدم کافیه یا نه! طبیعتن کارمند سازمان از روی سیستم چک کرده سابقه رو و اوکی داده! چیزی که عقل سلیم میگه اینه که حالا که همه چی اوکیه کارت رو انجام بدن و تو به زندگیت برسی! ولی اتفاقی که توی سیستم مزخرف کاغذبازی اینجا میفته اینه که حالا همین سابقه که توی چند دقیقه چک شده رو باید کتبی بگیری و تحویل بدی تا تازه روال انجام کارت شروع بشه! و خب این کاغذبازی هم که گفتم یه سه چار هفته‌ای طول می‌کشه!

و فقط من می‌دونم نگاه چپ‌چپ رییسم وقتی مرخصی ساعتی می‌گیرم چقدرررررررررر آزار دهنده است.

راستی چه خبر از دولت الکترونیک؟ یا این چیزایی که گفتم ربطی به اون نداره؟!

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۵۴
هانی هستم
یک: چند وقت پیش کلیپی در فضای مجازی لعنت‌الله علیه پخش شد از فرزند یکی از سفرای ایران که به مردم می‌گفت اگه پول ندارید برید بمیرید! اینو داشته باشید.
چند وقت پیش پیج اینستاگرام یکی از شهرای خوب کشورمون تصویر چادر زدن مسافران توی پارک رو گذاشته و یه نظرسنجی گذاشته بود که آیا با این نوع سفر موافقید؟ و پاسخ‌های مردم اون شهر ترسناک بود! میان کامنت‌ها از " اینا رو باید از دم تیغ گذروند" بود تا " وقتی پول نداری غلط می‌کنی سفر کنی"!! مطلب رو خلاصه می‌کنم در این که ؛ همه‌ی ما یه داعش درون و یه پسر سفیر درون داریم و خیلی از اونایی که به پسر سفیر بد و بیراه گفتن و از ادبیات اون برآشفته شدن اگه پاش بیفته خودشون از اونم بدترن. اینم اضافه کنم که چادر زدن و کمپینگ دیگه یه نوع سفره و لزومن به معنی بی‌پولی نیست. یکی با هتل چند ستاره حال می‌کنه ، یکی با کمپینگ. هر چند توی این وضعیت اقتصادی و گرونی و بی‌پولی اصلن نمی‌تونیم به اون آدمی که حقوقش به ماه نمی‌رسه بگیم حق نداری بری سفر چون‌که پول هتل نداری. خلاصه که یه کم آدم‌تر باشیم! آهان! این رو هم اضافه کنم که من به عنوان یک جنوبی با ازدحام مسافر و زباله ریختن و در اقصانقاط شهر چادر دیدن غریبه نیستم. منم از تبدیل شدن دریا به زباله‌دونی که بیشتر توسط مسافرا اتفاق میفته ناراحتم اما چاره‌ی کار رو از دم تیغ گذروندن مسافرا نمی‌دونم!

دو: قدیم‌ترها وقتی واژه‌ی دانشجو به گوشمون می‌خورد یک احترامی با خودش میاورد. توقع نداشتیم حرکات لات سر محل رو از دانشجوی مملکت ببینیم. به قولی ارج و قربی داشت این دانشجو بودن!!
چند روز پیش شمال بودیم. بعدشم رفتیم فیلبند و برای شب یه خونه از یه خانم و آقای مهربون پا به سن گذاشته که غذاهای خیلی خوشمزه‌ای هم داشتند اجاره کردیم. با خانم خونه که حرف می‌زدیم درد دل می‌کرد که چند نفر ازشون خونه اجاره کردن و مقدار زیادی سبزی(دِلار) و ده کیلو برنج رو با خودشون دزدیدن از تو خونه! و از صحبت‌های پیرمرد بیچاره شنیدم که این دزدها کارت دانشجویی‌ تاریخ گذشته‌شون رو گرو گذاشتن و برای حساب کردن اجاره خونه هم نیومدن! انقد که اینا صاف و ساده بودن و با غصه تعریف می‌کردن که بغضم گرفته بود. واقعن چرا؟ کی اینطور شدیم؟! چرا به خودمون رحم نمی‌کنیم؟

سه: اینستا رو که باز می‌کنم نخستین پستی که می‌بینم اینه : سحرگاه امروز چهارشنبه 25 مهرماه ، یک شکارچی غیرمجاز تاج محمد باشقره محیط بان پارک ملی گلستان را به شهادت رساند.
حرفم نمیاد. بغض می‌کنم. به خانواده تاج محمد فکر می‌کنم. بغض می‌کنم. به دو نفری که زخمی شدند فکر می‌کنم. بغض می‌کنم...

ماسال

عکس از خودم ؛ ماسال

۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۳
هانی هستم

اصولن ما دوست داریم درباره‌ی هر چیزی نظر بدیم! این یک مصیبته که ما دچارشیم!

مصیبت بزرگ‌تر اینه که به طور بی‌شعورانه‌ای رک نظر می‌دیم!!

یعنی اصلن فرق بین رک بودن و بی‌شعوری رو که از پل صراط باریکتر‌ه نمی‌دونیم و رعایت نمی‌کنیم!

و هر نظر شخصی با ربط و بی ربط خودمون رو به خورد طرف می‌دیم!

تاکید می‌کنم اصلن نیازی نیست که آدم بدی باشیم که این رفتار رو از خودمون بروز بدیم! اتفاقن خیلی وقتا از کسی از حلقه‌ی دوستان‌مون هم این رفتار رو می‌بینیم که در ادامه یه مثال عرض می‌کنم خدمتتون!

حتا به خودمون زحمت نمی‌دیم اون ظاهرن انتقاد رو یه کم به گل و بلبل آراسته کنیم و بکنیم تو چش و چال یارو و به همون شکل زمخت و زشت می‌پاشیم تو صورتش! و مهم نیست که اون بدبخت دوست،پارتنر،همسر یا فلان و بهمان ماست!

اما چرا این حرفا رو زدم؟

من خودم رو حامی محیط زیست می‌دونم و ابایی ندارم از چیزای ظاهرن دورریختنی استفاده کنم. چند روز پیش به مناسبتی بهمون گل دادن توی محل کار. منم دو شاخه از اون گلا رو گذاشتم توی شیشه‌ای که توی تصویر می‌بینید که یه چند روزی سالم بمونه. بعد یه همکار عزیز که دوستمم هست از مرخصی برگشته و گل رو دید. گفت به‌به چقد قشنگ ولی چرا توی این شیشه گذاشتی! خیلی زشته! گفتم بعله. و وارد مباحث محیط زیستی نشدم! و با شوخی و خنده رفتش. امروز دوباره اومده میگه این شیشه چیه گذاشتی اینجا ، عوضش کن و ...! اولن که من از کسی نظر نخواستم. دومن حتا اگه زشتم باشه کسی حق نداره اینطوری بکوبدش توی صورت من. اینا در حالیه که من فکر می‌کنم این شیشه خیلی هم قشنگه و کلی گلدون چند ده هزار تومنی دقیقن همین شکلی من دیدم توی بازار! حتمن باید اونقد پول بدم که اسمش گلدون باشه!؟

خلاصه که نکنید عزیزان من! با انسان‌های اطرافتون مهربون‌تر باشید!

گل


۱۴ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۵
هانی هستم

در جواب پست دوست خوبم اسپریچو ، از قول «آلفردو»ی سینما پارادیزو می‌نویسم : زندگی مثل فیلم نیست ؛ خیلی سخت‌تره!

به نظر شما اینطور نیست؟

اینکه هیچ‌کس بهت نگفته توی هر موقعیت چه غلطی بکنی ترسناک نیست؟ اینکه هر لحظه یه چالش تازه‌س و تو نمی‌دونی چطور حلش کنی ترسناک نیست؟ اینکه هیچ کاتی نداره که برگردی و خرابکاری‌تو درست کنی و شاید در 99 درصد مواقع هیچ فرصتی برای جبران اشتباه نیست غم‌انگیز نیست؟ اشتباه نشه ؛ نمیگم همیشه باید بدون اشتباه بود. شما مجازید توی زندگی‌تون اشتباه کنید اما این چیزی از غم‌انگیز بودن مسئله کم نمی‌کنه!

زندگی خیلی سخته. وقتی به اجتماعی بودن انسان فکر کنی و روابط اجتماعی ، عاطفی ، خانوادگی و ... و چالش‌های توی این روابط ، این سختی خیلی هم پیچیده‌تر میشه.

این روزا آشفته‌ام. خیلی زیاد. از بس با خودم حرف می‌زنم ، فکر می‌کنم ، حرف می‌زنم ، داد می‌زنم ، فکر‌ می‌کنم ... سرم شده اندازه کره‌ی زمین...


+توی این آشفتگی باید دنبال عنوان برای پست هم بگردیم!

۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۳
هانی هستم

با خودم می‌گم یعنی انقد زندگی من روتین و مسخره شده که هیچ حرفی برای اینجا نوشتن ندارم!؟ و خل‌وار به خودم جواب می‌دم زندگی اگه می‌خواست روتین نباشه که صب به جای این تخت یه نفره‌ی بی‌روح توی آغوش اون بیدار می‌شدی و باقی روز هم به کشف خط و خطوط تازه‌ی کهکشان راه شیری می‌گذشت...!

آره. روتینه. خیلی هم روتینه!

پس از مدت‌های طولانی دلم به کتاب خوندن رفت. «جراح دیوانه» با ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری. زندگینامه‌ی فردیناند زائر بروخ جراح  آلمانی. این "زائر"ش هم داستانیه‌ها! هر بار می‌خوندم تصویر "زایر" برام مجسم میشد!!! کتاب من چاپ سال 60 بود . نخستین ترجمه‌ایه که از منصوری می‌خونم و اصلن با ترجمه‌ش حال نکردم. و از اونجایی که کتاب پر از مباحث و واژه‌های پزشکیه اگه از بچه‌های علوم پزشکی باشید خوندن معادل‌هایی که توی این کتاب به تبع اون روزها استفاده شده خیلی بیشتر براتون غیر مانوس خواهد بود. آهان اینم بگم بخندیم!! شما معادل‌هایی که توی کتاب زیست شناسیای جدید برای واژه‌های علمی و پزشکی نوشتن رو دیدین؟! خیلی خنده‌س!! دارم ترم اول دانشکده‌های علوم پزشکی رو تصور می‌کنم وقتی این بچه‌ها برن دانشگاه!! و پوکرفیس استاد رو که با واژه‌های تخصصی حرف می‌زنه نگاه می‌‎کنن!! قشنگ همه‌شون دیکشنری لازمن!!!

شما جراح دیوانه رو خوندین!؟

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۰
هانی هستم

به طور کاملا اتفاقی یک یوزپلنگ دیدم؛ بدیهی است اول فکر کنم که او به من حمله می کند؛ اما خوب که دقت کردم متوجه شدم اصلاً توقع ندارد از او بترسم؛ به او اعتماد کردم و تا گوشه ای خلوت همراهی اش کردم. 

برایش دنبال گوشت می گشتم؛ اما گفت میل ندارد؛ پس یک نوشیدنی گرم فراهم کردم تا بتوانم گپی با او بزنم. برای صحبت، از هوای سردِ پس از باران شروع کردم و بعد رفتم سراغ موضوع انقراض آن ها که اخیرا خیلی شایع است؛ اما به نظرم رسید او هیچ اطلاعی ندارد. دیدم بار اول آدم یوزپلنگ می بیند که حرف مرگ نمی زند.

از همین جا رسیدم به مشکلات حمایت از زیستگاه ها و معضلات شکار، پرسیدم این شکارهای غیر قانونی حتما خیلی به رشد جمعیت شما یوزها صدمه می زند. 

اَخم عاقل اندر سفیهی کرد و گفت کاملا برعکس، گفت شکارچی ها که زیاد می شوند یوزها خانه نشین می شوند و از بیکاری میل به زاد و ولد بیشتر می شود اتفاقا. 

گفتم پس لابد علت کاهش جمعیت شما نبودن شکار و غذاست. گفت نه، اما توضیح بیشتری نداد. 

خب من آدمی نیستم که بخواهم به زور از حیوانات حرف بکشم، پس موضوع را عوض کردم و پرسیدم این وقت شب این اطراف چکار می کنی؟ گفت قدم می زدم. 

بی اختیار خنده ام گرفت و پرسیدم واقعا به عنوان درنده ترین حیوان حیاتِ وحش کار مهم تری جز این نداری؟ 

کمی با لیوان چای بازی کرد، سرش را پایین انداخت و آرام گفت مهم ترین کار یک یوزپلنگ نر، شب، قدم زدن بعد از باران است! 

گفت یوزپلنگ ها از غذا نخوردن و شکار نمی میرند؛ از قدم نزدن می میرند. گفت اول افسرده می شوند، بعد می روند جلو یک نفر شکارچی بکشدشان! گفت دایناسورها هم همینطوری منقرض شدند، با این تفاوت که آن ها هنوز قدم زدن را کشف نکرده بودند، افسردگی هم نمی شناختند، عصبانی می شدند و هم نوع کشی راه می انداختند؛ بزرگترین شکارچی دایناسورها خود آن ها بودند! 

جالب بود، من تا امروز فکر می کردم دلایل اصلی انقراض دایناسورها چیزهایی مثل آتشفشان ها و دوره های تحولِ اقلیمی زمین و نهایتا ضعف ژنتیکی گونه ی آن ها بوده! 

به یوزپلنگ که آهنگِ رفتن گرفته بود گفتم فقط یک سوال دیگر دارم؛ می خواستم بپرسم چرا بعد از باران؟ اما سوال مقدم تری هم بود؛ پرسیدم چرا گفتی یوزهایِ نر؟ گفت یوزپلنگ ماده وقتی جفتش را دوست دارد که او قدم بزند! ماده یوز ها به نرهایشان که قدم می زنند می بالند  و به ماده های دیگر فخر می فروشند و اصلا نرها وقتی بی میلی ماده ها را می بینند به یوزپلنگی شان بر می خورد و افسرده می شوند؛ این را گفت و رفت.

نمی دانم رفت خانه یا رفت که جایی بمیرد. اینقدر گیج بودم که فراموش کردم بپرسم کجای این شهر زندگی می کند؛ اما فکر کردم به چه درد او می خورم که بخواهم خانه اش را بلد باشم؛ او درد گوشت و نان و امنیت که ندارد تا بتوانم برایش مهیا کنم و کمکی کرده باشم، درد او یوزپلنگ بودن است؛ باران که نبارد دنیا دیگر جای یوزپلنگ نیست!

با عقل هم جور می آید؛ چرا این همه حیوان که اصلا شکار بلد نیستند و ذاتا خودشان شکار می شوند منقرض نمی شوند و این وسط ماهرترین شکارچی زمین منقرض می شود!

درد شکارچی شکار است؛

درد یک شکارچی بزرگ، شب، سیر در جنگلِ خود قدم زدن است.


از کانال هادی پاکزاد

دی ماه 93


۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۷
هانی هستم
اونجایی که رضا براهنی میگه «خفتن و مردن درون چشم‌هایی که در بُراده‌‌ی خونین مژگان می‌گریند آی وطن! »

شاید رضا براهنی رو بشناسید و چیزی ازش خونده باشید. اگر نه شعر «با توام ایرانه خانم زیبا» رو بخونید یا با دکلمه خودش گوش بدین.
از صبح که خبر کشته شدن هم وطن‌هامون رو شنیدم پر از بغضم و اگه سر کار نبودم یه دل سیر زار می‌زدم.
و همه‌ش این خط شعر براهنی رو زمزمه می‌کنم که «حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا » و همه‌ش صدای محسن نامجو توی گوشمه که توی کنسرت به اینجای شعر که رسید گریه امونش نداد ... حال تمامم ...!
و پر از بغضم. برای مردی که گفت پسرم رو جلوی چشم خودم کشتن. و پسرش فقط چهار سالش بود و همسرش توی اتاق عمل بود. و پر از بغضم برای پدری که ناله می‌زد «رود سرهنگُم...» و پر از بغضم برای سربازی که خشابش خالی بود...

۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۶
هانی هستم

یه چیزی بگم بخندیم!

به پرشین بلاگ ایمیل دادم که آقا چرا وبلاگ من نیست؟ یه جوری که انگار غیب گفته باشن جواب دادن که بله وبلاگ مورد نظر شما وجود ندارد! میگم خب پیش از ترکیدن پرشین بلاگ که وجود داشت!! دوباره پاسخ دادن که آقا مطمئنی توی پرشین وبلاگ داشتی؟ ما توی گوگل سرچ کردیم وبلاگی که میگی توی سرویس بلاگفاست! شاید سرویس رو به اشتباه یادتونه!!

حالا من موندم گریه کنم به حال آرشیو یک سال از دوست داشتنی‌هام یا بخندم به این پاسخ روشن!! فعلن می‌خوام یه استشهاد محلی جمع کنم برای پرشین که آقا ما یه وبلاگ داشتیم توی سرویس شما و به خدا که سنم برای آلزایمر زوده که سرویس رو اشتباهی رفته باشم! راستی شما خواستید دو سه تا وبلاگ توی سرویس‌های گوناگون بسازید یادتون باشه آدرس و عنوان مشترک نذارید که چنین مشکلی دچار نشید!!

آهان راستی از همین تریبون 16 شهریور روز وبلاگستان فارسی رو پیش از همه به بلاگفا و پرشین که چند سال وبلاگ‌نویسی منو پروندن و بعد از اون به شمایی که فضای وب رو قابل سکونت می‌کنید تبریک می‌گم!! حالا چه اشکال داره یکی دو روز دیرتر؟

آهان اینم بگم! با وجود فیلتر تلگرام دارم تلاش می‌کنم فالش رو باز هم آپدیت نگه دارم! با آهنگ. آدرسش توی نوار بالای وب هست. بیاید دور هم بشنویم!

۱۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۵۷
هانی هستم

شک ندارم چه تو جغرافیای این مرز پرگهر باشم و چه کمی آنسوتر ، اگه یه روز اسم دخترمو «ایران» بذارم بدون شک هر بار با بغض صداش می‌کنم. و حتا خندیدنش برام بغضالود خواهد بود... و چقد دوس دارم اسمشو ایران بذارم...

این روزا حال خوبی نداره وطن. توی این چند خط کوتاه نمی‌خوام از سیاست و حکومت و ... حرف بزنم. فقط می‌خوام درباره‌ی یه چیز حرف بزنم ؛ امید!

حالی که این روزها وطن داره و اصلن کاری ندارم از کجا ریشه می‌گیره برای خراب کردن حال هر کدوم از ما کافیه. هر کدوم از ما هزار تا دغدغه داریم... هزار تا برنامه ریز و درشت داشتیم و داریم و با این وضعیتی که پیش اومده معلوم نیست سر از کجا درمیارن. اما یک چیز رو خوب می‌دونم. انسان شرایط خیلی بدتر از این‌ها رو می‌تونه تحمل کنه اگر و تنها اگر امیدوار باشه. چیزی که ما رو از پا درمیاره در نخستین مرحله ناامیدیه. من منکر شرایطی که درگیرش هستیم و امیدوارم بهتر بشه نمیشم. منکر تاثیر کمبود بعضی کالای ضروری روی کیفیت زندگی نمیشم. منکر مسئولیت مسئولان برای کنترل بازار و ... نمیشم اما اینجا صرفن دارم از خودمون حرف می‌زنم. خیلی وقتا باید از درون خودمون به جنگ حوادث بریم. و الان به نظر من نخستین کاری که باید بکنیم اینه که نذاریم موج اخبار بد امیدمون رو از ما بگیره و ما هم زنجیره‌ی انتقال اخبار بد باشیم. یادمون باشه انسان حتا شرایط جنگ رو هم دووم میاره. یادمون باشه خودمون به جنگ با خودمون برنخیزیم. یادمون باشه هوای امید هم رو داشته باشیم.

یادمون باشه شاید گرونی و دلار افسار گسیخته و کمبود و تحریم و حتا جنگ ما رو نکشه اما ناامیدی و افسردگی خیلی زود له و نابودمون می‌کنه.

مواظب خودتون و دور و بری‌هاتون باشید.

۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۵۸
هانی هستم

دوست داشتم این جمله رو در پاسخ رییس سابقم بگم که گفت خوبی؟ راحتی؟ و ادامه داد حس می‌کنم یه آرامشی توی چهره‌ت هست که پیشتر نداشتی. می‌خواستم بگم در اینکه پیش تو آرامش نداشتم و هر ساعت یه بحران داشتم که شکی نیست ولی الانم همچین خوب نیستم و فقط پوستم کلفت شده. می‌خواستم بگم لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی که تو مسببشی. مثل همون روزای اول که تا منو دیدی اعلام برائت کردی که فکر نکنی تقصیر من بوده‌ها! تصمیم در سطوح بالای سازمان گرفته شده و می‌خواستم بگم باشه بابا تو خیلی خوبی و خیلی چیزای دیگه که...

دوست عزیزی بهم پیام داده که حال وبلاگ پرشینت خوب نیست. اصلن مگه شما دسترسی دارید بهش؟ من آخرین باری که تلاش کردم سری به خاطراتم بزنم نه به وبلاگم دسترسی داشتم ، نه به پنل کاربریش که اینجا درباره‌ش نوشتم. و البته حسابی دمغ شدم. توی پرشین دفترچه یادداشت خوبی از چیزایی که دوست داشتم ساخته بودم. ایمیل هم دادم به دوستان پرشین اما دریغ از یه اپسیلون توجه... خلاصه که مرسی که احوال وبلاگم رو بهم خبر دادین. من بازم تلاش می‌کنم ببینم می‌تونم راه به جایی ببرم یا نه...

و دلتنگم. دلتنگ خوندن‌تون. به معنی واقعی دلم برای وبگردی‌هام و پیدا کردن دوستای تازه و خوندن قدیمی‌ها تنگ شده. دیروز تلاش کردم یه وقت آزاد پیدا کنم و بخونمتون. فقط دو تا از دوستای قدیمی رو خوندم... بخش زیادی از نبودنم به خاطر تغییر شرایط کاری و خستگی کارمه. بخش زیادیشم به حالم برمیگرده. وبلاگ‌ها هم مثل کتاب و فیلما به کارهای انجام نشده پیوستن که هر بار براش برنامه می‌ریزم و انجام نمیشه. و البته در مورد دنیای پشت مانیتور این مسئله فقط در مورد وبلاگ نیست. کلن پشت مانیتور نمی‌شینم...

ولی من خوبم... برام بنویسید. از خودتون... از حالتون... و برام انرژی بفرستید که برگردم به دنیای خوب وبلاگ‌نویسی. :)

۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۳۳
هانی هستم

زدم کنار

و برای پروانه ای که لای برف پاک کن گیر کرده بود 

یک دل سیر زار زدم 

و پروانه 

مادرم بود که درد می کشید و غصه می خورد

عشقم که ازم دور بود و غصه میخورد 

دوستم که تازه از ایران رفته بود و غصه میخورد

و ...

و...

بهانه برای گریه زیاد داریم...

۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۵:۵۲
هانی هستم

یک) من هنوز مثل یه کودک چند ساله سرمو می‌ذارم رو پای مامانم و به رویاهام فکر می‌کنم. هنوزم نوازش دستای خسته‌ی مامانم رو با دنیا عوض نمی‌کنم. اما...

این بار که توی افق نگاهم زل زدم به پیشونیش... به صورتش... به چشماش... این بار چروکای روی صورتش خیلی بیشتر و عمیق‌تر اومدن توی چشمم. خیلی محکم‌تر زدن توی گوشم که آآآآآآی آدم بی‌خبر... مادرت خیلی از چیزی که فکر می‌کنی پیرتر و رنجورتره. نمی‌دونم من انقد عمیق نشده بودم یا چین‌های بی‌رحم پیری یک شبه به زیبایی مادرم هجوم آوردن. یا درد ... همین دردایی از خشکی عصب یا رگ یا این اسمایی که پزشکا روی دردای ما می‌ذارن انقد بی‌رحمانه نشستن روی صورت بهشتیش. یه سیلی محکم خورد توی گوشم که خیلی بیشتر قدر بدونم بودنش رو. یه غم نشست توی دلم که هیچ جوره آروم نمیشه. یه بغض که گوله شده توی گلوم و مثل یه گوله برف که قل بخوره پایین ، هی بزرگ‌تر و بزرگ‌تر میشه...

دو) فعلن دو رو نمی‌نویسم. ترجیح میدم برم یه زنگ به مامانم بزنم...

۸ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۰
هانی هستم
همین اول بگم که این عنوان یه آرزوی واقعی نیست و من اصلن دوست ندارم کروکودیل باشم. خیلی وقتا ، لحظه‌هایی که از همه سو  خسته و توی بن‌بستم آرزو می‌کنم یه حیوونی سنگی چیزی باشم و از رنجی که توی اون لحظه می‌کشم رها. اینطور وقتا معمولن یه حیوون یا جاندار خیلی ریزه میزه رو انتخاب می‌کنم که دهنشو بگیری جونش در بره و راحت و در خوشبینانه‌ترین حالت تبدیل به خاطره‌ای در خاطره‌ی جهان بشه. پس کروکدیل انتخاب خوبی نیست و ترجیح میدم مورچه‌ای چیزی باشم. داشتم می‌گفتم عنوان ، یه آرزوی واقعی نیست و بلکه ضرفن چون توی حال و هوای داستانی هستم که صبح گوشش دادم کروکودیل رو انتخاب کردم.
احتمالن شما اسم احسان عبدی‌پور رو شنیده یا دست کم «تنهای تنهای تنها» رو دیده باشید. یا شاید «تیک آف» یا «پاپ» اسم آشنایی براتون باشه. خب این فیلما کار احسان عبدی‌پور کارگردان و نویسنده‌ی بوشهریه. همینجا اینو بگم که پاپ همین الان هم احتمالن توی سینمای هنر و تجربه در حال اکرانه و می‌تونید ببینیدش.
و اما هدف این همه پرچونگی چی می‌تونه باشه؟ تقسیم لذت! من از داستان‌های عبدی‌پور خیلی لذت می‌برم. که بی تاثیر از جنوبی بودنم نیست.( فضای کارای عبدی‌پور جنوبیه و اصطلاحات بوشهری توش موج می‌زنه) اما این دلیل نمیشه مخاطب غیر جنوبی ازشون لذت نبره. خصوصن وقتی خودش داره روایت‌شون می‌کنه. عبدی‌پور کتاب چاپ شده نداره اما اگه سرچ کنید (مثلن کانال دیالوگ باکس توی مرحوم تلگرام) می‌تونید پادکست‌های فوق‌العاده‌ش رو پیدا کنید و حالشو ببرید. البته اینم می‌دونم که توی همشهری داستان ویژه‌ی نوروز هم داستان داشت امسال. خلاصه که از خوندنش لذت وافری خواهید برد و جوری توی فضاش غرق می‌شید و با شخصیت‌هاش ارتباط برقرار می‌کنید که اگه یه روز گذرتون به بوشهر بیفته چشم می‌گردونید زینت ، مک لوهان ، جیجو ، ممو سیاه ، کبریت یا کریمو رو توی خیابون ببینید! چه بسا توی زمان و مکان گم شده باشن و سر از گرگان ، تهران ، ساری یا شیراز دربیارن.

پ ن ) امروز داستان «دوکو» رو گوش می‌دادم و هنوز خرابم.

پ ن) اینجا می‌تونید یه پادکست بشنوید.
۹ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۵۳
هانی هستم