احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما

رفته بودیم از رنگ ها حرف بزنیم. نه جای خیلی دوری. رنگ ها رو همه جا میشد دید. یا دست کم من اینطور فکر می کردم. خب می دونید اینکه رنگ ها رو ببینید یا نه، شاید از ذهنتون بیاد. ذهن سیاه و سفید یا رنگی! مثل خوابای رنگی یا مبهم یا تار یا سیاه و سفید. میگن بستگی داره قبل خواب چه حالی داشتی. به چی یا کی فکر می کردی. خب اینم شاید بستگی داره به اینکه حال و هوات چطور باشه. اینکه خوب باشی و همه ی رنگا رو خیلی خوب و شارپ ببینی یا یه ابر تیره درونت باشه و کوررنگی یه جو مات به دنیات بده.

-رنگ؟

انگار چیز عجیبی شنیده باشه. یا یه مفهوم دور از ذهن رو بهش گفته باشم. یا اینکه از یه سیاره ی دیگه اومده باشه و رنگ چیز غریبی باشه براش.

-آره رنگ! 

رفتم توی فکر. خب چطور می خواستم رنگ رو بهش توضیح بدم؟ هیچ وقت فکر نمی کردم نیاز به تفسیرش داشته باشم. استاد گفته بود:  رَنگ بازتابی از نور است که به شکل‌های متفاوتی در می‌آید و  این بازتاب مجموعهٔ وسیعی را شامل می‌شود. نمی خواستم گیجش کنم. حس می کردم خیلی از دنیا و رنگاش دوره. اونقد غرق دنیای سیاه و سفید خودش بوده که حالا باید از نو _ مثل کودکی که الفبا رو با اشکال یاد می گیره _ رنگا رو با اشکال مختلف بهش یاد بدم. باید یادش میآوردم رنگ چیه. که چقد خوب و قشنگه دنیا وقتی رنگی باشه. داشت برف میومد.

- اون چترو ببین! آبیه! مثل رنگ آسمون وقتی ابرا برن! مثل دریا! به رنگین کمون و اون همه رنگش فکر کن! رنگین کمون میشه بارون که بند بیاد ! پر از رنگ! اون ماشینو ببین که ایستاده پشت خط عابر! قرمز قرمز! درست مثل یه رژ می مونه به لب خیابون! شال!  اون شال آبی رو ببین! ببین چه قشنگ پیچیده دور گردنش! یا اون دکه ی نارنجی! 

خیابون پر از رنگ بود! حتا توی یه روز برفی که آبی آسمون دریغ شده بود و برفا داشتن رنگ سفید به دنیا میزدن میشدن حضور رنگ رو حس کرد. 

-می بینی! دنیا پر از رنگه!

رفته بودیم از رنگ ها حرف بزنیم. و هنوز ساکت بود. چشماش دوره می گشت. می پایید رنگا رو. 

-کافیه یه جور قشنگ به دنیات نگاه کنی! دِ یه چیزی بگو! 

زل زد بهم. 

-یه لحظه وایسا! 

دوید طرف مغازه ای که که کلی توپ رنگی آویزون کرده بود جلوی درش. بعد از چند لحظه برگشت.

-مشتتو باز کن!

دستمو گرفتم جلوش. 

-چشماتو ببند!

چشمامو که باز کردم دستم پر از اسمارتیز بود. رنگ و وارنگ. یه دونه گذاشت توی دهنش. 

-آره! درست همین! رنگ! به قشنگی همین اسمارتیزا!

یه دونه دیگه گذاشت توی دهنش و خوب مزه ش کرد! لبخند می زد. 

اومده بودیم از رنگا حرف بزنیم و داشتیم اسمارتیز می خوردیم. 

-رنگا همینقد خوشمزه ن. 


#از پیشترها

#هه #خوشبینی_مفرط #روزها #الکی #خاطره #گور_بابای_همه_چی #یاد_بعضی_نفرات_در_گردش_فصول #روز_های_روشن

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۳۹
هانی هستم

چیزی که الان حس می‌کنم هستم!!

امروز نخستین روز کاریم توی سال جدیده.

و یک سلام دوباره؛

به روزمرگی و استرس‌های بی‌خود و بی‌جهت و البته هنوز بلاتکلیفی!

چیزی که این روزها آزارم میده اینه که حس می‌کنم هیچ هدف و برنامه‌ای ندارم.

نه برنامه‌ای برای پیشرفت تحصیلی و مثلن رفتن به مقطع بالاتر ( نه امکانش برام هست و نه اصلن انگیزه‌ای براش دارم) ، نه برنامه‌ای برای تغییر زندگی و روزمرگی (ــِ تا حد زیادی حاصل از نوع شغل) ، نه هیچ چیز دیگری! و این چیزی نیست که من از خودم توقع داشته باشم. این حس رکود برای من خیلی تاریک و زشته و نمی‌دونم چیکار کنم که یک تغییر حال درست و حسابی باشه.

#روز_و_روزگار_دلبخواهی_نیست.


۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۴
هانی هستم

شما را بخدا وقتی به یک جایی میرسید که فکر میکنید دیگر به درد هم نمیخورید ، برای هم ساخته نشدید ، لیاقت یکدیگر را ندارید و باید از هم جدا شوید و‌ این برای هر دوی شما بهتر است و بعد هم آرزوهای خوب و خوش خوشبختی برای هم میکنید دیگر همه چیز را رها کنید. دیگر تصوراتتان را از یکدیگر تمام کنید . دیگر دنبال خبر گرفتن از حال هم نباشید. بفهمید و با واقعیت روبرو شوید که این وسط حداقل دل یک نفر‌شکسته. ما هنوز آنقدر آدم های عاقلی نشده ایم که هر دو همزمان به این درک برسیم که‌ باید جدا شویم. پس قطعا شکسته...حداقل قلب یک نفرتان بدجوری‌ شکسته و باید این مسئله در ذهن هر دویتان ثبت شود‌. باید یادتان بماند همیشه. اما باقی چیزها را باید فراموش‌کرد. باید ندانست کدام موزیک را هر دویتان بیشتر دوست داشتید .باید ندانست کدام رنگ شال بیشتر به او می آمد و چهره مردانه ش با پیرهن چارخانه‌ی‌آبی‌رنگ چقدر جذاب تر میشد.باید از یاد برد لب پایین او وقت های خنده چگونه خم میشد و صدایش نازک تر و زیر چشم هایش پف تر. شکلات را بیشتر دوست داشت یا خرس. از عقده های کودکی او کامپیوتر و از عقده های تو ماشین کنترلی بود یا نه. وقت هایی که از سرکار به خانه برمیگشت جوراب هایش را درمی آورد یا نه و خیلی چیزهای دیگر.......اینها را باید فراموش کرد که هیچ.....تصور اینکه ‌بعد از خودتان چه میشود زندگی اش را هم‌ باید فراموش‌کرد. دیگر به شما ربطی ندارد چطور میخندد. چطور یارش را وقت سرما در آغوش میگیرد. چطور وقت هایی که کابوس میبیند آرام‌ش میکند. چطور از اتفاقات روزمره با او حرف میزند و برایش آهنگ های زیبا میفرستد. چطور پیشانی اش را میبوسد و قلقلک ش میدهد. چطور خودش را هل میدهد و بوی گردن یارش را استشمام میکند و چطور کوفت و زهرمار و مرض؟

اینها را هم که فراموش کردید ، نحوه ی شکستن حصر خانگی قلبش را هم تصور نکنید....خودتان را نکشید...خودتان را زجر‌ ندهید...به خودتان عذاب الهی وارد نکنید....به خدا که به شما ارتباطی ندارد چطور تصمیم گرفت بعد از شما فرد جدیدی را به زندگی اش دعوت کند...چطور تصمیم گرفت و کارهایی کرد تا توجه او را به خودش جلب کند. چطور ابتدای شروع چت های طولانی و حرف زدن های متمادی شان لبخند های بی اراده میزد. و چطور حتی گاهی شما {را با} او مقایسه میکرد‌ و میگفت اوه یعس! این چقدر از او زیباتر است...این چقدر با کمالات تر و‌ با شخصیت تر است.به جهنم خب.
اصلا هی بگو...بگو آن دختره ی لعنتی چقدر خوبتر از ‌من است. چقدر‌ مهربان‌تر است. چقدر کوفت و زهرمار و احمق و بی فرهنگ و بیشعور و بی ریخت و بی عوضی!!! تر است‌‌ اصلا.....

نفهم...نوشتنم را هم از یادم بردی...!

دزدی از اینجا 
۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۱۰
هانی هستم

سر صپی دوباره پا شدیم اومدیم خسته باشیم جمشید پرید وسط گفت: ببین چقد سمنو داریم؟! ببین زندگی‌ هنوز خوشگلیاشو داره!!

گفتیم: جمشید، الحقّ که دیوونه ای! بیا بشین یه دقه خسته باش جای این جلافتا سر صپی.

دستشو تا مچ کرد تو کاسه. گفت: یعنی‌ می‌خوام بهت بگم دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگه!! بزا دهنت، هر چی‌ نداره صفا داره. پا شدیم تا این، فضای خستگی ما رو مبتذل نکرده زدیم بیرون یه سیگار ناشتا بگیرونیم له بشیم حالمون جا بیاد، کبریت نکشیده جمشید پرید وسط گفت: نیگا امسال عدس سبز کردیم جای گندم! پارسال برف زیاد نشست... سر درختیا همه رفتن زیر سرما...

گفتیم: جمشید پس تو کی‌ خسته میشی‌ سگ مصّب؟ گفت: مگه چته باز؟ گفتیم بابا پامون سر صپی‌ مستقل از خودمون خورده به در سیاه شده، انصافانست؟ چشممون به در خشک شده کسی‌ نیومده ملاقات! بهار دل‌ کش رسیده دل‌ به جا نباشد، انصافانست؟دلبر یه اینقد به فکر ما نباشد؟ گردنمون کوتاه شده انصافانست؟ باز خسته نیستی‌ هی‌ عدس عدس؟ جمشید گفت یعنی‌ می‌خوام بهت بگم زندگی‌ هنوز خوشگلیاشو داره! پاشو یه دوش بیگیر بیریز همه ‌رو تو چاهک بره پی‌ کارش، جاش ماهی‌ دودی بیار لقمه کنیم شب عیدی. گفتیم :جمشید الحقّ که دیوونه ای. تا اومدیم بریم زیر دوش دلبر پرید وسط. گفت : هوی مگه کوری دیوونه؟ گفتیم : احترامت واجب ، خاطر خواهیم سر جای خودش، طرف زنونه اون سره راه روست. گفت : چرا دور دهنت سمنو مالیده؟ گفتیم: اگه مالیده چرا گردنمون کوتاست؟ باز چرا رفته ای، برگشته نیستی‌؟ خاصّه در بهار؟

گفت: کوری دیگه ، کور نبودی هی‌ سوال نمی‌کردی. اون ور کن روتو، سرم بازه، تو دلم رخت میشورن.

اومدیم بریم، تو در گاهی حموم پامون دوباره گرفت به در، هیچکی نبود ببینه. مرد کوه درده. خاستیم بکشیم به مسب جدّ و آبادش چنتا آب نکشیده ببندیم شنیدیم مدیریت صدا می‌زنه: ملاقاتی داری، ملاقاتی داری، ملاقاتی داری. پوشیده نپوشیده زدیم تو راه رو. دلبر پرید وسط، گفت: ینی‌ می‌خوام بهت بگم کوری دیوونه. جمشید بهش گفت: اذیتش نکن، خوب می‌شه، مرخص میشه. نیگا گردنشو، ،شده یه متر. راهرو رو می‌رفتیم رو به حیاط، یکی‌ از تازه واردا سیگار به دست اومد گفت: آقا ما خسته‌ایم، شما که گردنت بلنده میتونی‌ بگی‌ باهار کدوم وره؟ جمشید از پشت سر گفت: یعنی‌ می‌خوام بهت بگم هنوز خوشگلیاشو داره.

تو دلمون گفتیم: جمشید، کله ی پدرت از بس دیوونه ای!

رادیو چهرازی

f

#عکس از من
نوروزتون خجسته دوستانم. سال خوبی داشته باشید. :)
۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۸
هانی هستم

«عدد ها بی دلیل بزرگ شده ن. آدم ها بی دلیل عددها رو بزرگ کردن. آدم ها خودشون هم بی دلیل بزرگ میشن. آدم ها و عدداشون با هم. هر چی آدم بزرگ تر میشه عددهاش هم بزرگ تر میشن و البته  به هیچ کارش نمیان؛ تعداد سال های عمرش، اندازه ی قدش، شماره ی کفشش... . فقط یک عدد هست که هر چی زمان می گذره کوچیک‌تر می شه؛ تعداد دوستانش. و با نسبت مستقیم تعداد روزها، ساعت‌ها و لحظه هایی که تنهایی گذرونده مطابق بقیه عدد ها بزرگ و بزرگ و بزرگ تر میشه. اونقد که از شمردنش عاجز میشه...»

نمی‌دونم نامه‌ای به آنتوان دوسنت اگزوپری رو خوندین یا نه ولی وقتی اومدم از شش ماهگی وبلاگم در بیان بنویسم یاد این قسمتش افتادم. همیشه قراردادهای انسانی برام چالش و تامل برانگیز بوده. عدد، زمان ... . شاید خیلی مسخره به نظر بیاد اما خب هست دیگه! گاهی وقتا واقعن فکرمو مشغول می‌کنن خب! مثلن ازمون می‌پرسن ساعت چنده، میگیم چار! خب این چار یک قرارداده. ما قرار گذاشتیم که به این موقع از روز بگیم ساعت چار. همین. میتونستیم به جای عدد برای بیان ساعت یه چیز دیگه بگیم مثلن؟ خب از اتاق فرمان اشاره می‌کنن دارم از سردرد چرت می‌گم! درباره‌ی قراردهای اجتماعی مسخره بعدن حرف زدیم شاید...

اومده بودم فقط تشکر کنم از شما که شش ماهه در بیان باهام همراه هستید و می‌خونیدم. اومدنم به بیان با دوستان تازه‌ای هم آشنام کرد که خب نشون میده کوچ از پرشین نتیجه‌ی مثبتی داشت. همین‌جا خلاصه می‌کنم حرفامو و این عکس رو بهتون تقدیم می‌کنم. چند وقت پیش با بچه‌ها رفته بودیم تخت جمشید و وقت برگشتن این خانم کوچولو رو دیدم که خیلی ملکه‌وار و با عشوه از پله‌ها بالا میره. منم همونجا شکارش کردم!

ملکه

۱۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۸
هانی هستم
دلم می‌خواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم.
آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو...
از نامه‌های فروغ

p
#عکس از من
#عنوان از سعدی ؛ هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای ؟ /  من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

۸ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۱۸
هانی هستم
با هم چه می‌گویند
درختان
در فصل سرما؟


درخت

+تو سرم هزار تا قطار سووووت می‌کشن که تو هر واگنش هزااااااار نفر دست تکون میدن برام. مثل یه شهر تو مسیر جنگم، مثل یه شهر نفرین‌‌شده‌ی پر از جزام! خالی کن منو همین حالا! من پر از گسلم. تو دلم آشوبه. همین روزاست که خودمم قی کنم بیرون و بالا بیارم این همه سگ‌سالی رو. من به انهدام نزدیکم. نمی‌بینی؟
#عکس از من
۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۹
هانی هستم

پشت درا تمومشون یه دیواره

پشت پنجره‌ها،

یه تراس رو به زندون

پشت من آواره ... یه کوه آوار...

درست مثل یه شهر بعد از هجوم بمبا

تو سرم خاطره‌ی آواره...

تو دلم... آوار خاطره...

۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۷
هانی هستم

این روزا همه در محاصره‌ی اطلاعات هستیم. در واقع بمباران اطلاعاتی میشیم. تلگرام، اینستاگرام، برنامه‌های تلویزیونی و ... و ... و... . و همه‌ی اینا باعث میشه از هر چیزی یه کمی بدونیم. حالا درست یا غلط. حرف اول رو تبلیغات می‌زنن و فکر می‌کنم شبکه‌های اجتماعی پیشروترین ابزار تبلیغاتی باشن. وقتی پای سلامت به میون میاد این مسئله خیلی هم مهم‌تر میشه. وقتی این سلامت از راه غذایی که می‌خوریم بگذره داستان باز هم حساس‌تر و ملموس‌تر میشه. نمی‌خوام توی این پست پرگویی کنم. فقط می‌خوام به بهانه‌ی روز جهانی رژیم‌درمانگر که امسال هشت مارس جشن گرفته میشه و به عنوان کسی که  داره به طور تخصصی توی حوزه‌ی سلامت کار می‌کنه خیلی کوتاه هشدار بدم که با فرمول‌های عجیب و غریب و شیوه‌های من در آوردی با سلامت‌تون شوخی نکنید. 

وقتی حرف از تغذیه و رژیم‌درمانی می‌زنیم ذهن پیش از هر چیزی به سمت رژیم‌های چاقی و لاغری میره و همین یکی از چالش برانگیزترین مسائلی هست که ما باهاش سر و کار داریم. ما می‌خوایم متناسب و ایده‌آل باشیم! تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست. مشکل از جایی شروع میشه که می‌خوایم به سادگی و آسونی به هدف‌مون برسیم. در واقع می‌خوایم «بدون دردسر» مثلن 10 کیلو وزن رو توی یک ماه کم کنیم! اینجاست که پای افراد غیر متخصص و رژیم‌های افراطی غیر اصولی و «دردسر» به داستان باز میشه. و خب نتیجه‌ی اعتماد کردن به این افراد میشه یک آدم بیمار که حالا به جز مشکل وزن، با مشکل معده و کبد و ... هم روبرو شده. تمام حرفم اینه که برای هر کاری به متخصصش مراجعه کنید و دست از «کرمانی»ها و «روازاده»ها و افرادی که به جای سلامتی، جیب شما رو می‌بینن بردارید. به جای اعتماد کردن به طب فلان و بهمان ، به «علم مدرن و مبتنی بر شواهد» که رفرنس معتبر داره اعتماد کنید! این روزها خیلی‌ها ادعای رژیم درمانی می‌کنن اما تنها کسانی که تخصص این کار رو دارن دانش‌آموختگان رشته‌ی تغذیه هستن که درس این کار رو خوندن و اون رو به صورت علمی و با علم مبتنی بر شواهدی که در تمام دنیا پذیرفته شده هست یاد گرفتن. نه هیچ کس دیگری که علمش رو از زمانی داره که می‌خواستن مس رو به طلا تبدیل کنن!!

RDN

+کم نیستن افرادی که به تشخیص و توصیه‌ی یک غیر متخصص ، روند درمان‌شون رو -مثلن شیمی درمانی یا انسولین درمانی- قطع کردن و وقتی دوباره سرخورده از همه جا به متخصص مراجعه کردن پیشرفت بیماری‌شون به حدی بوده که دیگه کاری از دست متخصص برنمیومده. مواظب خودمون و خانواده‌مون باشیم. اینو مطمئن باشیم که هیچ داروی جادویی برای هیچ بیماری‌ای هنوز ساخته نشده! هیچ معجونی جای انسولین یا متفورمین رو برای دیابتی‌ها نمی‌گیره. هیچ داروی دست‌سازی ، هیچ ورد و طلسمی وزن ما رو یک هفته‌ای به حد ایده‌آل نمی‌رسونه و اگه برسونه کبدمون رو از دست میدیم یا مثل رژیم‌های آقای فلانی در بهترین حالت موهامون رو!

سالم و آگاه باشید. :)

۱۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۸
هانی هستم
اینکه توی امتحان آیین‌نامه با پنج تا پاسخ اشتباه بیفتی خیلی غم‌انگیزه اما تراژدیک تر از این، وقتیه که جواب رو می‌دونستی و فقط پاسخ‌ها رو توی خونه‌ی اشتباه زدی و با این‌کار تعداد پاسخ‌های اشتباهت به 5 رسیده و در نتیجه رد شدی. اگه من باشم به زمین و زمان فحش میدم!! البته این یه آزمون ساده‌س که می‌تونی هفته‌ی بعد تکرارش کنی و تاثیر مهمی هم توی زندگیت نداره. من دارم دوستی که توی کنکور با یک چنین اشتباهی از عرش رسیده به فرش و هنوز وقتی یادش میفته با قرص خودشو آروم می‌کنه! گاهی وقتا توی زندگی هم... با این تفاوت که آیین نامه رو میشه از نو داد یک هفته‌ی بعد، کنکور رو یک سال بعد اما زندگی رو معلوم نیست کی میشه درست کرد. یا اصلن میشه؟ گاهی به قیمت یک عمر تموم میشه. دست کم نمیشه از نو زندگی کرد. به قیمت چندین و چند سال.  (About time رو ببینید) گاهی وقتا سایه‌ی یک انتخاب نادرست، یک تصمیم اشتباه تا آخر عمر باهاته و با هیچ مسکن و آرامبخشی هم نمیشه آرومش کرد...

+دارم «همسایه‌ها»ی احمد محمود رو می‌خونم. داستان، قصه‌ی زندگی خالد رو در سال‌های پیش از ملی شدن صنعت نفت روایت می‌کنه. یک پسر هشت ساله که با پدر و مادر و خواهرش زندگی می‌کنه.  توی یک خونه‌ با همسایه‌های جورواجورشون که هر کدوم داستان خودشون رو دارن.

#عنوان از سید مهدی موسوی : از خواب می پری از لمس دست هاش / و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش...
۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۱
هانی هستم
مدت زمان زیادی نمی‌گذره از روزی که پشت نیمکت‌های چوبی نشسته بودیم و می‌خوندیم «به دست خود درختی می‌نشانم / به پایش جوی آبی می‌کشانم...» و اون روز اصلن فکرش رو نمی‌کردیم که به این زودی نه جوی آبی باقی مونده باشه و نه دیگه دست مهربونی برای درخت‌کاری! اون روزا درختای بیشتری می‌دیدیم دور و بر خودمون و لازم نبود تا حلقوم جنگل‌های جا به جا جنگل‌خواری شده(!!) برونیم تا چارتا درخت سبز و سر پا ببینیم. اون روزا دیگران کاشته بودند و ما می‌دیدیم که  «درختم کم کم آرد برگ و باری / بسازد بر سر خود شاخساری » که البته سایه‌سارش بر سر ما و خستگی‌ ما بود و درخت بخشنده‌ی مهربان برای خودش چیز زیادی نمیخواست. همین که شاخه‌هاشو نمی‌شکستیم روز سیزده به در، همین که روز به روز تعدادشون کم و کمتر نمی‌شد و صنعت اونا رو نمی‌بلعید و هر روز قاچاق و زغال نمی‌شدن کافی بود.
مدت زیادی نمی‌گذره از روزی که موضوع انشامون «سرگذشت یک دانه‌» بود و می‌ترسم از روزی که درخت‌ها فقط توی قصه‌ها و خاطرات‌مون باشن و درست مثل دنیای انیمیشن «لوراکس» دیدن یک برگ از یک درخت واقعی آرزو بشه برامون و این دیالوگ رو توی دنیای واقعی‌مون بشنویم که:
-تو اینو (نقاشی یک درخت) کشیدی؟
-ازش خوشت میاد؟
-شوخی می‌کنی؟ معلومه که خوشم میاد! اینا معرکه‌ن! حالا چی هستن؟
-این‌ها درخت هستن. درخت‌های واقعی! درخت‌ها قبلن در سرتاسر این شهر وجود داشتن. میگن برگ اونا از هر چیزی لطیف‌تر بوده... حتا لطیف‌تر از ابریشم! و تازه یه رایحه‌ی بی نظیر هم داشتن.
-واو! حتا نمی‌تونم تصورشو بکنم!
-می‌دونم! خیلی باحاله! بزرگ‌ترین آرزوم توی دنیا دیدن یه درخت زنده‌ی واقعیه که تو حیاط پشتی‌مون رشد کرده باشه!

می‌ترسم از روزی که هیچ بذر و دانه‌ای نباشه برای کاشتن. می دونید... ما عادت داریم به بهانه داشتن. ما آدم‌های مناسبتی هستیم! و امروز روز درختکاریه! امروز رو غنیمت بشمریم و به دست خود درختی بنشانیم اگه امکانش رو داریم! و با عباس یمینی شریف زمزمه کنیم « شود زیر درختم سبزه‌زاری...»

+دیشب عاشقانه‎‌های پابلو نرودا رو یه نفس خوندم! هم عکس‌ها و هم شعرها عالی‌ان. به دوست‌داران شعر و عکس پیشنهاد میشه این کتاب. 

اما پاهایت را دوست دارم
تنها از این رو
که زمین را گام می‌نهند
که دریا و خشکی را گام می‌نهند
تا تو را به من برسانند...
پابلو نرودا
+ می‌دانی ... تمام شعرهای عاشقانه را برای تو گفته‌اند و هر بار که عاشقانه‌ای می‌خوانم ... و هر بار که شعری زاده می‌شود، غیاب تو بزرگ و بزرگ‌تر می شود. می‌ایستد پیش چشمانم... مثل ابر اخوان... و من تنها نظاره می‌کنم؛ نبودنت را... جای خالی ات را... غیابت را... و به یاد می‌آورم رفتنت را...
۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۲
هانی هستم
تقویم بی تو
روزشمار بیهودگی است؛
هرشنبه‌های ملال‌آور،
بیدار شدن‌های کدر بی ‌خورشید،
سپیده‌های بی‌رمق آفت زده
و انتظار یک غروبِ بی‌رنگ
در پایان یک روز نحس.

+وسط این همه بد، دیشب یه خرید حال‌خوب‌کن داشتم! یکی از دوستام بن کتاب داشت و چند تایی کتاب خریدم. «کافه پیانو» فرهاد جعفری، «عاشقانه‌های شعر کُرد»، «شکل‌گیری زبان فارسی»، «شهر یک نفره» ؛ مجموعه‌ی شعر و عکس، «عاشقانه‌های پابلو نرودا» و «بهترین شکل ممکن» مصطفا مستور کتابایی بود که گرفتم. بگذریم که تصمیم گرفته بودم تا کتاب نخونده دارم کتاب تازه نگیرم! وسوسه‌ی خرید کتاب  چیزیه که نمیشه برابرش ایستاد! خصوصن وقتی توی نمایشگاه باشی!

+ زندگی یه رمان کمدیه که توسط یه نویسنده‌ی روانیِ کمدی نویس نوشته شده. cafe society / Woody Allen
#عنوان : سید مهدی موسوی
۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۱
هانی هستم

در کدام کوچه

گم شده‌ای

که تمام شهر

خیابان شده است؟

۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۸
هانی هستم

12 اسفند... فکر می‌کنم روزها اونقد تند می‌گذرن که به این روزها هم بگیم روزهای آخر اسفند و زمزمه کنیم «در روزهای آخر اسفند/ کوچ بنفشه‌های مهاجر زیباست...». 

خب فکر نمی‌کردم پایان سالم انقد آشفته و درهم و بلاتکلیف باشه. وضعیت کاریم مشخص نیست و زندگی هم که ... . میشد نوروز بهتری داشته باشم. میشد سال نو قشنگ‌تر باشه اما همیشه چیزها اونطور که ما می‌خوایم پیش نمیره و ناگهان اتفاقی میفته که کنترلش از دستت بیرونه.

«کوچ بنفشه‌ها»ی فرهاد رو بشنویم. شعر محمدرضا شفیعی کدکنی


+
اندکی بیشتر بمان!
بگذار فصل انگور برسد،
برای رفتنت
شراب بیندازم...
+
رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او-
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد...
حافظ
۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۶
هانی هستم

کهنگی شکل های مختلفی دارد. کهنگی تبعید می آورد. تبعید تلویزیون سیاه و سفید به گوشه ی انباری. مچالگی توپ پنچر شده گوشه ی حیاط. تنهایی هم می آورد. تنهایی در هم و شلوغ ماشین های اوراق شده توی یک گاراژ بزرگ. تبعید های کوتاه مدت و بلند مدت. تنهایی های عمیق و سطحی. از این همه به شال گردن تو فکر می کنم. وقتی در پایان زمستان به گوشه ی کمد تبعید می شود. یک گوشه ی ناپیدا و تاریک. نزدیک به تو و دور از تو! میان لباس هایی که هر روز بر تن تو می نشینند و بوی تو را دارند! مثل ماه و برکه! دور و در هم! و به تنهایی اش فکر می کنم. و دلتنگی اش. تا زمستان بعد. 

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۲
هانی هستم