احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
آخرین مطالب
حرف‌های شما

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

طرف طرز فکرش اینه که کارمند / کارگر * اگه سرش شلوغ نباشه حاشیه درست می‌کنه و باید هی فرت فرت کار بدی دستش که نفس نتونه بکشه 

و افتخارش اینه که از یک نفر اندازه‌ی پنج نفر کار می‌کشه.

برادر اون اسمش کار نیست ؛ بیگاریه!

و این شیوه‌ی مدیریت نیست ؛ برده‌داریه.


*ضمن احترام به قشر زحمت‌کش کارگر، ایشون کلن فرقی بین کارمند و کارگر قائل نیستن و اگه مرتب باشی و عرق از سر و روت نریزه و کفشت واکس خورده باشه یعنی کار نکردی یا کارتو درست انجام ندادی. کلن باید مثل قاطر بدویی. یکی نیست بگه اگه می‌خواستم اینطوری کار کنم خودمو نمی‌کشتم کنکور یه رشته‌ی خوب و یه دانشگاه عالی قبول شم و بعدش چار سال شب‌بیداری بکشم که مدرک بگیرم. همون اول می‌رفتم بغل دست استاد بنایی نجاری چیزی کار یاد می‌گرفتم که دلم نسوزه بعد از چار سال درس خوندن باید کار سخت داشته باشم. 

+فعلن نه حال رمز‌دار نوشتن دارم ، نه تغییر آدرس. هر کی می‌خواد بخونه و به هر کی می‌خواد بگه. خسته‌تر از این حرفام فعلن.

۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۱
هانی هستم

تازگی یه سریال از دوستم گرفتم به اسم westworld . یه سریال علمی تخیلی با تم هوش مصنوعی.

داستان از این قراره که شما با پرداخت پول وارد یه دنیای ساخته شده توسط انسان می‌شید که اونجا می‌تونید هر کاری خواستید بکنید. «میزبان»های این دنیا روبات‌هایی هستند که هیچ اختیاری از خودشون ندارن و صرفن به بازی گرفته میشن و «مهمان»ها ، انسان‌هایی که وارد اون دنیا میشن و ادامه‌ی ماجرا که برای اسپویل نشدن نمی‌تونم بگم.

حالا سوال اینه! اگه ما اسباب‌بازی‌های westworld باشیم چی؟!


westworld

+پیشنهاد می‌کنم ببینید.

۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۶
هانی هستم

بعد از چند روز مرخصی برگشنم سر کاری که دوسش ندارم. 

بعد از چند روز سفر برگشتم سر کاری که دوسش ندارم.

بعد از چند روز خوب برگشتم سر کاری که دوسش ندارم.

بعد از چند روز مرخصی برگشنم سر کار و می‌بینم کاکتوسم خشک شده.

آیا همه‌ی اینا دلایل کافی برای خودکشی نیست؟! :))


17 ، 10 ، 9 ، 6 . توی چند ماه گذشته همینطور نوشتنم کم شده. خوندن که دیگه ... الان با 50 تا ستاره‌ی روشن در خدمت شمام! و به وبلاگ پرشینم که نگاه می‌کنم می‌بینم هر روز می‌نوشتم. من {کم حرف که بودم} کم حرف‌تر شدم یا واژه‌ها گم شدن یا نای نوشتن نیست؟ از چی می‌نوشتم قبلن؟ با کدوم واژه‌ها؟ با کدوم حس و حال؟ 

و به وبلاگ پرشینم که نمی‌تونم وارد بشم زل می‌زنم به پست آخرش از متن گری کوپر ؛ «از همین می ترسم ؛ به چیزی یا کسی عادت می کنی، اونوقت اون چیز یا کس قالت میذاره. اونوقت دیگه چیزی برات نمی مونه. می فهمی چی میخوام بگم؟ اونایی که میذارن و میرن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم میرم. اینجوری خاطر جمع تره.» و فکر می‌کنم چقد پر از رفتن‌های ناخواسته‌ایم. 

و یاد وبلاگم توی بلاگفا میفتم. و تموم روزانه‌هایی که پرید. و یاد روزای اول وبلاگ‌نویسی. و یاد شعر و یاد دانشگاه و انجمن شعرش و بچه‌هاش. کجایید؟ کجای شمال تا جنوب این سرزمین؟ چقد دلم تنگه. چقد دلم سفر می‌خواد...

و چقد خوبه که تو هستی.

و چقد خوبه که تو هستی.

و چقد خوبه که تو هستی.

به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ (وحشی)


۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۲
هانی هستم

مرا ببین
که شب در گلویم آویخته!
که هر چه سرود می خوانم
آواز نی لبک غمگینی است
که ترانه اش را سگ ها دریده اند
مرا ببین!
که در صدایم
برای گوسفندان شکم دریده شان
چوپان ها
آوازهای غمگین می خوانند.
۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۸
هانی هستم

1+ خیلی زیاد پیش اومده که خانم‌ها از گیرهایی که توی محیط کار بهشون میدن برای پوشش ناراحتن. خب این کاملن قابل درکه. اما فکر نکنید ما مردها خیلی راحت و آزادیم. من روز نخستی که اومدم سر کار ، طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت فلانی این موها رو هم فردا بریز پایین. با قلدری تمام! خب شمایی که میگید ما با مقنعه و بدون آرایش و فلان شبیه فلان می‌ریم سر کار ، منم جوری چهره‌م عوض شد بعد از مطابق میل آقایون شدن ، که حراست منو راه نداد تو. گفت ببخشید شما کارمند اینجایید؟! آخرین گیرشون هم همین دیروز به سبیلم بود!  طرف خیلی زشت و بدون مقدمه چینی داره درباره‌ی سبیل من نظر و دستور میده. و البته لازم به یادآوریه طرف خودش اندازه چنگیز مغول سبیل داره. نمیخوام این دو تا رو مقایسه کنم یا بگم به یک میزان روی مخن. صرفن می‌خوام بگم این مسخره بازیا برای ما هم هست و ما هم در امان نیستیم. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

2+ طرف اومده دفتر من ، یه نگاه عاقل اندر سفیه به کتابای روی میز من انداخته ، بعد با لحن تمسخر می‌پرسه تولستوی نداری؟ خو احمق! تو اگه تولستوی خونده بودی که یه جو شعور داشتی. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

3+ توی محل کارم جابجا شدم. خوشحالم که مثل اسباب‌کشی خونه ، بیشترین چیزی که انتقال دادم کتاب‌هام بود -هر چند کتاب زیادی سر کار ندارم و البته همه‌شون تخصصی رشته‌م- و ناراحتم که باید برای کسی کار کنم که نصف همین کتاب‌ها رو ورق هم نزده. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

4+ از کار جدید راضی نیستم. به شدت عصبانی و ناراحتم. کار تخصصیم رو ازم گرفتن و باید یه کار نامربوط انجام بدم. در مقابل اعتراض و حتا سوال از شرح وظایف تازه ، تهدید به اخراج شدم. یعنی می‌خوام بگم توی یک چنین فضایی دارم کار می‌کنم!

5+ سلسله مراتب اینجا جوریه که ...... . متاسفانه با سرچ اسم واقعیم همه به وبلاگم می‌رسن. اینم از مصایب با اسم واقعی نوشتن. هیچ احساس امنیتی ندارم اینجا و مجبورم خودسانسوری کنم. شاید یک روز از اینجا برم. حال اسباب کشی ندارم :( کسی می‌تونه در این مورد راهنماییم کنه؟

6+ هیچ چیز بهتر نمیشه.

۱۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۲
هانی هستم

یه روزی هم میاد که تو این خراب شده همه چی سر جاشه و دیگه به صورت دوره‌ای نمیایم غر بزنیم کارم فلان شد ، دانشگام فلان شد ، کوفت و زهر مار فلان شد.

یه روزم میاد که همه اونایی که به ناحق اذیت‌مون کردن تقاص پس میدن. یعنی امیدوارم این اتفاق بیفته.

#شاید موقت

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۶
هانی هستم
فکر می‌کنم یه سکانس توی فیلم «نیمه شب در پاریس بود» یا شایدم «پیش از طلوع» که دختر و پسر توی فیلم به مردی برمی‌خورن که برای دیگران و با موضوع و کلماتی که می‌خوان شعر میگه. و شغل تئودور فیلم her هم که می‌دونیم چی بود ؛ نوشتن نامه‌های عاشقانه برای مردم از زبان همدیگه. 
خب تا وقتی که توی فیلمنامه و قصه هستیم شاید اینکار خیلی عجیب به نظر نیاد اما وقتی یه پیج توی اینستا دیدم که کارش همینه یه کم تعجب کردم. اصلن شایدم نسخه‌ی وطنی این کار خیلی چیپ به نظر میاد! یا شاید نوع روایتی که ادمین‌های پیج از این کار دارن خیلی توی ذوق می‌زنه! نامه‌هایی که تئودور می‌نویسه احتمالن خیلی قشنگن. نامه‌ای که استاد توی «شب‌های روشن» می‌نویسه خیلی قشنگ و پر از احساساته اما شعر(؟)های این پیج...
می‌دونید من نمی‌تونم درک کنم اینو که یکی دیگه از زبان تو برای طرفت شعر بگه! اینکه من یک شعر یا متن عاشقانه رو جایی بخونم و حس کنم از زبان منه یا عشق منو داره بیان می‌کنه و برای طرفم بفرستمش خیلی قشنگه‌ها ولی اینکه از یک نفر بخوای با فلان مضمون برات شعر بگه یه جوریه خب! اصلن شما فکر می‌کنید ارزش داره این کار؟ من فکر می‌کنم اینکه آدم خودش چار خط بنویسه برای طرفش خیلی ارزشمندتره تا اینکه اینطوری! بگذریم که نوشته‌های پیج هم به نظر من اصلن ارزش هنری ندارن و حیفه اسم شعرو روشون بذاری.


All girls should have a poem
written for them even if
we have to turn this God-damn world
upside down to do it

۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۳
هانی هستم
شاید موزیک ویدیو «زندگی» علی عظیمی رو دیده باشید. کلی شخصیت‌های دوست داشتنی معاصر رو توی این ویدیو می‌بینید. از رضا قاسمی و رضا دقتی گرفته تا مهسا وحدت و محسن نامجو و ... . 
من کسی نیستم که زیاد هوشنگ ابتهاج خونده باشم اما نمی‌دونم چرا تمام طول ویدیو هی می‌گفتم پس سایه کو؟ پس ابتهاج چی؟ منتظر بودم که میون این آدم‌های خوب معاصر ما ، سایه رو هم ببینم. و تصور کنید {خطر اسپویل!!) ویدیو ثانیه‌های آخرشه ، تصویر فید شده و اثری از سایه ندیدین و یک لحظه پس از فید تصویر ، سایه رو توی قاب می‌بینید. حس من در اون لحظه حس عاشقی بود که خیلی ناباورانه معشوقشو میون شلوغی ملاقات کرده! و خب این ویدیو به سایه تقدیم شده.
حس بسیار خوبی به این آدم «دوست داشتنی» دارم. خیلی برام دوست داشتنیه و نمی‌دونم این حس از کجا شروع شد! فکر می‌کنم از آخرین بازمانده‌های شاعران خوب و انسانه. شاعرانی که شعر رو برای زیر شکم نمی‌خوان و به قول مهدی موسوی در وصف عشق و زیر شکم شاعری نمی‌کنه. برای همینه که به دل می‌شینه. و امان از صداش. اصلن دلیل نوشتن این پست این بود که داشتم به یکی از دکلمه‌هاش با تار لطفی گوش می‌کردم. با خودم فکر کردم کی می‌خواد جای لطفی رو بگیره؟ جای مشکاتیان رو؟ به این فکر کردم که نسل دوست داشتنی‌مون دارن یکی یکی از دنیامون کم میشن. البته دنیای مادی‌مون. و به این فکر کردم اگه ابتهاج...
 
بخشی از شب شعر. تار لطفی به خودی خود دیوانه‌کننده است. چه برسه به اینکه همراه با شعر و صدای سایه باشه.
 
 
چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته ، زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۲
هانی هستم

دکمه های پیراهنت...
می دانم؛
انگشتان مرا
شاعر خواهد کرد!
۱۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۹
هانی هستم