احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما

۱۱۴ مطلب با موضوع «یادداشت واره ها» ثبت شده است

پریروز روز جهانی محو (یا منع) خشونت علیه زنان بود.

هیچکس منکر این نیست که زنان در طول تاریخ با چالش‌های زیادی روبه‌رو بودن و از طرف مردان یا حتا همجنسای خودشون به ویژه توی جوامع سنتی‌تر مورد خشونت‌های مختلف قرار گرفتن و شایسته و بسیار به جاست که نه یک روز بلکه هر روز ، روز منع خشونت علیه زنان باشه و ما تمام تلاش‌مون رو بکنیم که این مسئله ریشه‌کن بشه و خیلی باعث خوشحالیه که دست کم فضای مجازی پر از مطالبی برای آگاهی بخشی به زنان و مردان بود.

تنها چند روز پیش‌تر یعنی 28 آبان روز جهانی مردان بود.

به گفته‌ی ویکی‌پدیا « هدف از نامگذاری این روز به نام مردان  و پسران ، توجه به سلامت مردان و پسران ، ارتقای تساوی جنسیتی و ترویج نقش مثبت مردان در اجتماع هست.»

طبق آمار « پسران دو برابر بیش از دختران به ADHD مبتلا می‌شوند ، نرخ خودکشی پسران چهار برابر دختران است ، پسران بیشس از دختران قربانی جرم و جنایت می‌شوند به طوری که پسران 5 برابر دختران بر اثر قتل جان خود را از دست می‌دهند» و ...

اما من حتا در فضای مجازی هم توجه چندانی یا بهتره بگم هیچ نشانی از این روز ندیدم. نه از طرف مردان و نه از طرف زنان! این اتفاقی هست که برای هفته‌ی سلامت مردان و دیگر مناسبت‌های مرتبط با مردان هم میفته و ما داریم توی این موارد بخشی از جامعه رو کاملن نادیده می‌گیریم!

یک خانواده‌ی سالم از هر دو جنس زن و مرد تشکیل شده و نمیشه یک جنس رو نادیده گرفت و توقع یه جامعه‌ی سالم رو داشت. اگه ماه اکتبر درباره‌ی سرطان پستان اطلاع‌رسانی می‌کنیم باید سپتامبر هم درباره‌ی سرطان پروستات که کشنده‌تر هم هست اطلاع‌رسانی بشه.

درسته که مردان عامل درصد زیادی از خشونت علیه زنان هستن و این خشونت باید متوقف بشه اما بسیار باعث تاسفه که روز جهانی مبارزه با خشونت علیه مردان نداریم! در صورتی که طبق آماری که توی بریتانیا ارائه شده «از هر سه قربانی خشونت خانگی ، دو نفر زن و یک نفر مرد هستند» یا « با وجود آسیب جسمی و روانی از عوارض خشونت جنسی اما بیشتر موارد به دلیل احساس سرافکندگی و آشفتگی  ، مردان بسیار کمتر از زنان به این موضوع اشاره می‌کنند» یا «به دلیل نبود آگاهی حتا ممون است ماهیت آنچه بر آنها رفته را خشونت جنسی یا تجاوز ندانند » و ...

گفته میشه « به دلیل مشکلات در آگاهی عمومی و تعریف حقوقی تجاوز ، در صورت مراجعه مردان به پلیس بسیار کمتر از زنان به شکایت آنان رسیدگی می‌شود.»

نتیجه اینکه ضمن اینکه زنان به دلیل گستردگی خشونت شایسته‌ی توجه بیشتری هستن اما به مردان هم به خاطر ماهیت جنسیت‌شون و کلیشه‌های رایجی که وجود داره باید توجه کافی بشه.

وقتی خشونت درست نیست برای هیچ یک از دو جنس درست نیست اما خب چون حرف زدن از حقوق مردان کلاس نداره و نمیشه باهاش پز روشنفکری داد و مخ زد کسی ازش حرف نمی‌زنه!!

۱۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۷
هانی هستم
یک : قیصر امین‌پور

این روزها که می‌گذرد
شادم
این روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
این روزها
شادم
که می‌گذرد

دو:
پر از بغض و فریادم. پر از تلخی روزا و گسی شب‌ها. پر از مزه‌ی تلخ شربتای کودکی. این روزا روزای خوبی نیست. این روزا وسط یه جهنم واقعی‌ام با ماموران عذاب واقعی. این روزا...
جایی خوندم که توی کره جنوبی بعضیا پول میدن که 24 ساعت توی فضایی شبیه زندان دور از اضطراب و مشکلات زندگی امروزی حبس بشن. تلفن همراه و وسایل الکترونیکی هم ممنوعه. مشتری‌هاشم بیشتر دانشجوها و کارمندها و کارگرهان. و فکر می‌کنم چقدر زیاد به چنین جایی نیاز دارم به شرط اینکه بتونم سرمم بکنم و بذارم پشت در! که رها بشم از این همه فکر و آشفتگی و درماندگی و کوفت و زهر مار... .
سه : فریدون مشیری
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم...
۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۶:۲۹
هانی هستم
هیچ وقت هیچ حسی به سی سالگی نداشتم اما امروز زنگ زدند!
یک شماره‌ی ناشناس افتاد روی گوشیم و وقتی که چک کردم دیدم پیش‌تر هم زنگ زده. دقیقن یک هفته پس از تولدم!
گوشی رو برداشتم و آقای دال بود. نمی‌شناختم. البته بدون اینکه خودش رو معرفی کنه ازم خواست برای چکاپ و کامل کردن پرونده و از این جور چیزها که خودشون بهتر می‌فهمن به درمانگاه یا مرکز بهداشت یا یک چنین چیزی مراجعه کنم! بعد اسمش رو پرسیدم. خودش رو آقای دال معرفی کرد و گفت کدوم طبقه و واحد درمانگاه یا مرکز بهداشت می‌شینه. و قرار شد در اسرع وقت بهشون سر بزنم. البته برای انتقال پرونده به شهر و مرکزی دیگه.
و به فکر فرو رفتم. به فکر افتادن در سرازیری سی. پیش تر ؛ وقتی از بیست رد شدم مدتی به وارد شدن به دهه‌ی سوم زندگی فکر می‌کردم و به غم‌انگیزی این اتفاق اما زود فراموشش کردم. دوران دانشجویی بود و مثلن جوانی و هزار تا فکر دیگه بود و هزار جور میشد یک چنین چیزی ، یک چنین ورود و خروجی رو فراموش کرد یا دست کم کمتر بهش فکر کرد. اما حالا ... سی سالگی... و یک سال دیگه ... کمتر از یک سال دیگه وارد شدن به دهه‌ی چهارم زندگی. حساب کتاب ساعت و دقیقه و کوتاهی و بلندی روز و شب و حساب و حساب و حساب!
راستی کاش سی سالگی در می‌زد و میشد در رو براش باز نکرد یا تماسشو بی پاسخ گذاشت!
فراموش می‌کنم. احتمالن این رو هم فراموش می‌کنم و به زودی اهمیتش رو برام از دست می‌ده اما نمیشه ازش فرار کرد. روزها می‌گذرن. 29 سال و یک روز ... 29 سال و دو روز ... 29 سال و سه روز ... 29 سال و ... ... ... ... 365 روز...
غمگین نیستم. «بنگر به جهان» نامجو رو گوش میدم و زمزمه می‌کنم... هیچ... هیچ... هیچ...
۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۵
هانی هستم

این سایت رو باز کنید!

کد ملی و گذرواژه‌تون رو وارد کنید!

تبریک میگم! شما تونستید سابقه بیمه خودتون رو مشاهده کنید!

در کمتر از 5 دقیقه این‌کار انجام میشه!

ولی اگه مثل من برید سازمان!! تامین اجتماعی و کاری داشته باشید میگن یه فرم جمع‌آوری سابقه بیمه پر کنید. نخست باید برید از میز خدمت(هههه!!! خدمتتتتتت!!!) فرم مورد نظر رو بگیرید ، سپس پر کنید ، بدید رییس یا معاونش که معمولن در جلسه هستن تایید کنن ، بیارید تحویل کارمند بدین و اون کارمند بهتون بگه سه چار هفته دیگه تماس بگیرید ببینید آماده شده یا نه! دقت کنید که هیچ وقت زمان دقیق به شما نمیدن! هیچ وقت متعهد به انجام کاری در زمان مشخص نیستن و شما هیچ حسابی نمی‌تونید روی زمان تقریبی‌ای که بهتون میدن بکنید!

پ.ن: باید اول چک میشد که سابقه بیمه‌م برای کاری که می‌خوام انجام بدم کافیه یا نه! طبیعتن کارمند سازمان از روی سیستم چک کرده سابقه رو و اوکی داده! چیزی که عقل سلیم میگه اینه که حالا که همه چی اوکیه کارت رو انجام بدن و تو به زندگیت برسی! ولی اتفاقی که توی سیستم مزخرف کاغذبازی اینجا میفته اینه که حالا همین سابقه که توی چند دقیقه چک شده رو باید کتبی بگیری و تحویل بدی تا تازه روال انجام کارت شروع بشه! و خب این کاغذبازی هم که گفتم یه سه چار هفته‌ای طول می‌کشه!

و فقط من می‌دونم نگاه چپ‌چپ رییسم وقتی مرخصی ساعتی می‌گیرم چقدرررررررررر آزار دهنده است.

راستی چه خبر از دولت الکترونیک؟ یا این چیزایی که گفتم ربطی به اون نداره؟!

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۵۴
هانی هستم
یک: چند وقت پیش کلیپی در فضای مجازی لعنت‌الله علیه پخش شد از فرزند یکی از سفرای ایران که به مردم می‌گفت اگه پول ندارید برید بمیرید! اینو داشته باشید.
چند وقت پیش پیج اینستاگرام یکی از شهرای خوب کشورمون تصویر چادر زدن مسافران توی پارک رو گذاشته و یه نظرسنجی گذاشته بود که آیا با این نوع سفر موافقید؟ و پاسخ‌های مردم اون شهر ترسناک بود! میان کامنت‌ها از " اینا رو باید از دم تیغ گذروند" بود تا " وقتی پول نداری غلط می‌کنی سفر کنی"!! مطلب رو خلاصه می‌کنم در این که ؛ همه‌ی ما یه داعش درون و یه پسر سفیر درون داریم و خیلی از اونایی که به پسر سفیر بد و بیراه گفتن و از ادبیات اون برآشفته شدن اگه پاش بیفته خودشون از اونم بدترن. اینم اضافه کنم که چادر زدن و کمپینگ دیگه یه نوع سفره و لزومن به معنی بی‌پولی نیست. یکی با هتل چند ستاره حال می‌کنه ، یکی با کمپینگ. هر چند توی این وضعیت اقتصادی و گرونی و بی‌پولی اصلن نمی‌تونیم به اون آدمی که حقوقش به ماه نمی‌رسه بگیم حق نداری بری سفر چون‌که پول هتل نداری. خلاصه که یه کم آدم‌تر باشیم! آهان! این رو هم اضافه کنم که من به عنوان یک جنوبی با ازدحام مسافر و زباله ریختن و در اقصانقاط شهر چادر دیدن غریبه نیستم. منم از تبدیل شدن دریا به زباله‌دونی که بیشتر توسط مسافرا اتفاق میفته ناراحتم اما چاره‌ی کار رو از دم تیغ گذروندن مسافرا نمی‌دونم!

دو: قدیم‌ترها وقتی واژه‌ی دانشجو به گوشمون می‌خورد یک احترامی با خودش میاورد. توقع نداشتیم حرکات لات سر محل رو از دانشجوی مملکت ببینیم. به قولی ارج و قربی داشت این دانشجو بودن!!
چند روز پیش شمال بودیم. بعدشم رفتیم فیلبند و برای شب یه خونه از یه خانم و آقای مهربون پا به سن گذاشته که غذاهای خیلی خوشمزه‌ای هم داشتند اجاره کردیم. با خانم خونه که حرف می‌زدیم درد دل می‌کرد که چند نفر ازشون خونه اجاره کردن و مقدار زیادی سبزی(دِلار) و ده کیلو برنج رو با خودشون دزدیدن از تو خونه! و از صحبت‌های پیرمرد بیچاره شنیدم که این دزدها کارت دانشجویی‌ تاریخ گذشته‌شون رو گرو گذاشتن و برای حساب کردن اجاره خونه هم نیومدن! انقد که اینا صاف و ساده بودن و با غصه تعریف می‌کردن که بغضم گرفته بود. واقعن چرا؟ کی اینطور شدیم؟! چرا به خودمون رحم نمی‌کنیم؟

سه: اینستا رو که باز می‌کنم نخستین پستی که می‌بینم اینه : سحرگاه امروز چهارشنبه 25 مهرماه ، یک شکارچی غیرمجاز تاج محمد باشقره محیط بان پارک ملی گلستان را به شهادت رساند.
حرفم نمیاد. بغض می‌کنم. به خانواده تاج محمد فکر می‌کنم. بغض می‌کنم. به دو نفری که زخمی شدند فکر می‌کنم. بغض می‌کنم...

ماسال

عکس از خودم ؛ ماسال

۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۰:۱۳
هانی هستم

با خودم می‌گم یعنی انقد زندگی من روتین و مسخره شده که هیچ حرفی برای اینجا نوشتن ندارم!؟ و خل‌وار به خودم جواب می‌دم زندگی اگه می‌خواست روتین نباشه که صب به جای این تخت یه نفره‌ی بی‌روح توی آغوش اون بیدار می‌شدی و باقی روز هم به کشف خط و خطوط تازه‌ی کهکشان راه شیری می‌گذشت...!

آره. روتینه. خیلی هم روتینه!

پس از مدت‌های طولانی دلم به کتاب خوندن رفت. «جراح دیوانه» با ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری. زندگینامه‌ی فردیناند زائر بروخ جراح  آلمانی. این "زائر"ش هم داستانیه‌ها! هر بار می‌خوندم تصویر "زایر" برام مجسم میشد!!! کتاب من چاپ سال 60 بود . نخستین ترجمه‌ایه که از منصوری می‌خونم و اصلن با ترجمه‌ش حال نکردم. و از اونجایی که کتاب پر از مباحث و واژه‌های پزشکیه اگه از بچه‌های علوم پزشکی باشید خوندن معادل‌هایی که توی این کتاب به تبع اون روزها استفاده شده خیلی بیشتر براتون غیر مانوس خواهد بود. آهان اینم بگم بخندیم!! شما معادل‌هایی که توی کتاب زیست شناسیای جدید برای واژه‌های علمی و پزشکی نوشتن رو دیدین؟! خیلی خنده‌س!! دارم ترم اول دانشکده‌های علوم پزشکی رو تصور می‌کنم وقتی این بچه‌ها برن دانشگاه!! و پوکرفیس استاد رو که با واژه‌های تخصصی حرف می‌زنه نگاه می‌‎کنن!! قشنگ همه‌شون دیکشنری لازمن!!!

شما جراح دیوانه رو خوندین!؟

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۰
هانی هستم
اونجایی که رضا براهنی میگه «خفتن و مردن درون چشم‌هایی که در بُراده‌‌ی خونین مژگان می‌گریند آی وطن! »

شاید رضا براهنی رو بشناسید و چیزی ازش خونده باشید. اگر نه شعر «با توام ایرانه خانم زیبا» رو بخونید یا با دکلمه خودش گوش بدین.
از صبح که خبر کشته شدن هم وطن‌هامون رو شنیدم پر از بغضم و اگه سر کار نبودم یه دل سیر زار می‌زدم.
و همه‌ش این خط شعر براهنی رو زمزمه می‌کنم که «حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا » و همه‌ش صدای محسن نامجو توی گوشمه که توی کنسرت به اینجای شعر که رسید گریه امونش نداد ... حال تمامم ...!
و پر از بغضم. برای مردی که گفت پسرم رو جلوی چشم خودم کشتن. و پسرش فقط چهار سالش بود و همسرش توی اتاق عمل بود. و پر از بغضم برای پدری که ناله می‌زد «رود سرهنگُم...» و پر از بغضم برای سربازی که خشابش خالی بود...

۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۶
هانی هستم

یه چیزی بگم بخندیم!

به پرشین بلاگ ایمیل دادم که آقا چرا وبلاگ من نیست؟ یه جوری که انگار غیب گفته باشن جواب دادن که بله وبلاگ مورد نظر شما وجود ندارد! میگم خب پیش از ترکیدن پرشین بلاگ که وجود داشت!! دوباره پاسخ دادن که آقا مطمئنی توی پرشین وبلاگ داشتی؟ ما توی گوگل سرچ کردیم وبلاگی که میگی توی سرویس بلاگفاست! شاید سرویس رو به اشتباه یادتونه!!

حالا من موندم گریه کنم به حال آرشیو یک سال از دوست داشتنی‌هام یا بخندم به این پاسخ روشن!! فعلن می‌خوام یه استشهاد محلی جمع کنم برای پرشین که آقا ما یه وبلاگ داشتیم توی سرویس شما و به خدا که سنم برای آلزایمر زوده که سرویس رو اشتباهی رفته باشم! راستی شما خواستید دو سه تا وبلاگ توی سرویس‌های گوناگون بسازید یادتون باشه آدرس و عنوان مشترک نذارید که چنین مشکلی دچار نشید!!

آهان راستی از همین تریبون 16 شهریور روز وبلاگستان فارسی رو پیش از همه به بلاگفا و پرشین که چند سال وبلاگ‌نویسی منو پروندن و بعد از اون به شمایی که فضای وب رو قابل سکونت می‌کنید تبریک می‌گم!! حالا چه اشکال داره یکی دو روز دیرتر؟

آهان اینم بگم! با وجود فیلتر تلگرام دارم تلاش می‌کنم فالش رو باز هم آپدیت نگه دارم! با آهنگ. آدرسش توی نوار بالای وب هست. بیاید دور هم بشنویم!

۱۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۵۷
هانی هستم

شک ندارم چه تو جغرافیای این مرز پرگهر باشم و چه کمی آنسوتر ، اگه یه روز اسم دخترمو «ایران» بذارم بدون شک هر بار با بغض صداش می‌کنم. و حتا خندیدنش برام بغضالود خواهد بود... و چقد دوس دارم اسمشو ایران بذارم...

این روزا حال خوبی نداره وطن. توی این چند خط کوتاه نمی‌خوام از سیاست و حکومت و ... حرف بزنم. فقط می‌خوام درباره‌ی یه چیز حرف بزنم ؛ امید!

حالی که این روزها وطن داره و اصلن کاری ندارم از کجا ریشه می‌گیره برای خراب کردن حال هر کدوم از ما کافیه. هر کدوم از ما هزار تا دغدغه داریم... هزار تا برنامه ریز و درشت داشتیم و داریم و با این وضعیتی که پیش اومده معلوم نیست سر از کجا درمیارن. اما یک چیز رو خوب می‌دونم. انسان شرایط خیلی بدتر از این‌ها رو می‌تونه تحمل کنه اگر و تنها اگر امیدوار باشه. چیزی که ما رو از پا درمیاره در نخستین مرحله ناامیدیه. من منکر شرایطی که درگیرش هستیم و امیدوارم بهتر بشه نمیشم. منکر تاثیر کمبود بعضی کالای ضروری روی کیفیت زندگی نمیشم. منکر مسئولیت مسئولان برای کنترل بازار و ... نمیشم اما اینجا صرفن دارم از خودمون حرف می‌زنم. خیلی وقتا باید از درون خودمون به جنگ حوادث بریم. و الان به نظر من نخستین کاری که باید بکنیم اینه که نذاریم موج اخبار بد امیدمون رو از ما بگیره و ما هم زنجیره‌ی انتقال اخبار بد باشیم. یادمون باشه انسان حتا شرایط جنگ رو هم دووم میاره. یادمون باشه خودمون به جنگ با خودمون برنخیزیم. یادمون باشه هوای امید هم رو داشته باشیم.

یادمون باشه شاید گرونی و دلار افسار گسیخته و کمبود و تحریم و حتا جنگ ما رو نکشه اما ناامیدی و افسردگی خیلی زود له و نابودمون می‌کنه.

مواظب خودتون و دور و بری‌هاتون باشید.

۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۵۸
هانی هستم

دوست داشتم این جمله رو در پاسخ رییس سابقم بگم که گفت خوبی؟ راحتی؟ و ادامه داد حس می‌کنم یه آرامشی توی چهره‌ت هست که پیشتر نداشتی. می‌خواستم بگم در اینکه پیش تو آرامش نداشتم و هر ساعت یه بحران داشتم که شکی نیست ولی الانم همچین خوب نیستم و فقط پوستم کلفت شده. می‌خواستم بگم لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی که تو مسببشی. مثل همون روزای اول که تا منو دیدی اعلام برائت کردی که فکر نکنی تقصیر من بوده‌ها! تصمیم در سطوح بالای سازمان گرفته شده و می‌خواستم بگم باشه بابا تو خیلی خوبی و خیلی چیزای دیگه که...

دوست عزیزی بهم پیام داده که حال وبلاگ پرشینت خوب نیست. اصلن مگه شما دسترسی دارید بهش؟ من آخرین باری که تلاش کردم سری به خاطراتم بزنم نه به وبلاگم دسترسی داشتم ، نه به پنل کاربریش که اینجا درباره‌ش نوشتم. و البته حسابی دمغ شدم. توی پرشین دفترچه یادداشت خوبی از چیزایی که دوست داشتم ساخته بودم. ایمیل هم دادم به دوستان پرشین اما دریغ از یه اپسیلون توجه... خلاصه که مرسی که احوال وبلاگم رو بهم خبر دادین. من بازم تلاش می‌کنم ببینم می‌تونم راه به جایی ببرم یا نه...

و دلتنگم. دلتنگ خوندن‌تون. به معنی واقعی دلم برای وبگردی‌هام و پیدا کردن دوستای تازه و خوندن قدیمی‌ها تنگ شده. دیروز تلاش کردم یه وقت آزاد پیدا کنم و بخونمتون. فقط دو تا از دوستای قدیمی رو خوندم... بخش زیادی از نبودنم به خاطر تغییر شرایط کاری و خستگی کارمه. بخش زیادیشم به حالم برمیگرده. وبلاگ‌ها هم مثل کتاب و فیلما به کارهای انجام نشده پیوستن که هر بار براش برنامه می‌ریزم و انجام نمیشه. و البته در مورد دنیای پشت مانیتور این مسئله فقط در مورد وبلاگ نیست. کلن پشت مانیتور نمی‌شینم...

ولی من خوبم... برام بنویسید. از خودتون... از حالتون... و برام انرژی بفرستید که برگردم به دنیای خوب وبلاگ‌نویسی. :)

۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۳۳
هانی هستم