احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما
  • ۲۰ دی ۹۶، ۰۰:۵۷ - نسرین
    گود

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا بعضی از آدما متوجه نیستن که بعضی تصمیما و بعضی کاراشون چقد روی زندگی دیگرانی که از قضا نزدیک‌ترین‌هاشون هستن تاثیر داره؟ چرا نمی فهمند دارن با انجام یا حتا عدم انجام یه کار گه میکشن به زندگی یکی دیگه و آینده‌شو نابود میکنن؟ چطور می تونن انقد بی خیال باشن؟ چطور می تونن انقد خونسرد غیر منطقی و خنثا و بی تفاوت باشن؟ شده ساعت ها با یکی حرف بزنی و تمام حرفاش و تصمیماش نشون دهنده ی این باشه که اصلن گوش نمیده تو چی میگی و فقط داره حرف خودشو میزنه؟ 
این زندگی هیچ وقت روی خوش نداشت. ما الکی دلمونو خوش کردیم. گه گرفته سر تا پاشو و داریم بی خودی دست و پا می زنیم فقط. دلم فقط یه غار میخاد که برم بمیرم توش و چشم‌ این دنیا و نکبت هاش رو نبینه. دلم میخاد فقط دور شم از آدما و تمام تظاهرهاشون. تمام بی تفاوتی و تمام خودخواهی هاشون.


در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانه ی خودم، تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحه ها مچاله کردم:
گاهی،چون خرده نانی،
بر سفره های خالی کفترها،
بسیار بار،اما،
چون شیشه ای شکسته
       پراکنده
                بر روی ریگ های بیابان ها
از من شکسته تر کسی آیا هست؟

رضا براهنی


۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۷
هانی هستم

صبح که از خواب پا میشم ترجیح میدم به جای اشرف مخلوقات ، یه گربه باشم که می‌خوابه زیر یه ماشین گرم و کسی هم کاری به کارش نداره! 

خدایی این چه وضع ساعت کاریه!؟ ساعت کاری باید از 9 شروع بشه که بشه راحت خواب صبحتو داشته باشی و وقتی میای سر کار توی چرت نباشی! نه اینکه با چشای بسته لباس بپوشی ، با چشای بسته سوار سرویس شی ، توی سرویس تا مرز خواب بری ، با چشای بسته صبونه بخوری و بعدشم بری آفیس! دست کم توی این فصل که پتوها پیام‌آوران راستینی هستن که بهشت دنیوی رو وعده میدن!! 

دو :) شما خوبید؟

۱۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۸:۱۵
هانی هستم

فقط داشتم فکر می‌کردم شایدم ما آدمای یه قصه‌ی دیگریم و داستانو اشتباهی اومدیم!

فقط یه لحظه تصور کنید ؛ هر جا حضور پیدا کنیم در زمان و مکان اشتباه هستیم! 

هر حرکتی انجام بدیم اشتباهه چون برای اون موقعیت تعریف نشده و نتیجه‌ی درست نمیده!! در واقع اون کار برای داستان اصلی بوده نه برای جایی که هستیم!! خیلی شلم‌شورباتر از این حرفاست!


فقط باید اون درختو پیدا کنیم و بعد بپریم پایین...!


«شهری دیگر» گروه "او و دوستانش" رو از فالش بشنوید.

۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۰
هانی هستم