احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما
  • ۲۵ آبان ۹۶، ۰۲:۱۷ - نسرین
    آمین...

نامه‌ای به آنتوان دوسنت اگزوپری

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ق.ظ

خرامان خرامان و با خوشبینی مفرط اومدیم وبلاگ قبلی رو منتقل کنیم اینجا ولی با این ارور روبرو شدیم که نمی‌دونم کلمات کلیدیت زیاده چی چیه و نمیشه و این حرفا. و خب مشکل ماشین اینه که نمیشه باهاش صحبت کنی بگی حالا چن تا کلمه اینور اونور مگه چه فرقی می‌کنه به حال تو؟ بیا این یه بار رو برادری/خواهری کن و باقی ماجرا. خلاصه اگه کسی می‌دونه این ارور چی میگه و راه‌حلش چیه به ما هم بگه بلکه تونستیم چند خطی از اونور بیاریم اینجا ور دل خودمان!

اما دیروز انیمیشن شازده کوچولو رو دیدم و گفتم شاید خیلی بی مناسبت نباشه اگه «نامه‌ای به آنتوان دوسنت اگزوپری» رو دستی(!) از وبلاگ قبلی بیارم اینجا که یه وقت گم نشه! از دوستان قدیمی تر به خاطر تکراری بودنش پوزش میخوام :)

نشسته بودم رو به مغرب و زل زده بودم به افق.دلم گرفته بود.دلم قد شازده کوچولویی که از سیاره ش دور افتاده،قد شازده کوچولویی که هیچ چیز رو بیشتر از یه گل سرخ مغرور دوست نداره،گرفته بود.اما نه من شازده کوچولو بودم و نه هیچ خورشیدی توی آسمونم بود که چهل و سه بار غروب کنه شاید دلم وا بشه.تنهایی بود و دریا دوسنت اگزوپری!من کنار دریا نشسته بودم و به سیاره های دوری فکر می کردم که هیچ شازده کوچولویی نداشتن و هیچ گل سرخ مغروری صبح ها توشون خمیازه نمی کشید. ستاره ها،سیاره ها و زمین تنها.کنار دریایی نشسته بودم که فقط دریا بود.با این فکرا اون همه ستاره که کم کم از آسمون می ریختن توی آب، فقط و فقط تنهایی رو تداعی می کردن.تنهایی تکرار شونده ی هر شبی.لحظه به لحظه تنهایی ها بیشتر می شدن.من از درک اون همه تنهایی عاجز بودم و دنبال راهی بودم که بتونم درکش کنم.عدد دوسنت اگزوپری!تنهایی آدم رو بزرگ و خواه ناخواه درگیر دنیای آدم بزرگ ها می کنه.من تنهایی ها رو می شمردم و وقتی از شمردنشون عاجز می شدم اونارو از نو می شمردم.اونقد این کار رو می کردم که غرق این توهم می شدم.غرق ستاره هایی که ذره هایِ ریزِ تکثیر شونده یِ تنهاییِ من بودن و حالا از همه سو احاطه م کرده بودن...

ستاره ها دوسنت اگزوپری!ستاره هایی که برای تو  پر از صدای خنده ای بودن که یه روز وسط بیابون شنیده بودی؛خنده ی ریز ریز یک شازده ی کوچک موطلایی،برای من تجسم بزرگی و بی شماری تنهاییم بودن.تنهایی ای که از شمردنش عاجز بودم.شمردن؟ احمق شده بودم!به یکباره پا به دنیای ترسناک و پر از عدد آدم بزرگ ها گذاشته بودم. به خودم نهیب زدم: عددها به هیچ کار نمیان!هیچ کار!

عدد ها بی دلیل بزرگ شده ن.آدم ها بی دلیل عددها رو بزرگ کردن.آدم ها خودشون هم بی دلیل بزرگ میشن.آدم ها و عدداشون با هم.هر چی آدم بزرگ تر میشه عددهاش هم بزرگ تر میشن و البته  به هیچ کارش نمیان؛ تعداد سال های عمرش،اندازه ی قدش، شماره ی کفشش... . فقط یک عدد هست که هر چی زمان می گذره کمتر می شه؛تعداد دوستاش.و با نسبت مستقیم تعداد روزها،ساعت ها و لحظه هایی که تنهایی گذرونده مطابق بقیه عدد ها بزرگ و بزرگ و بزرگ تر میشه.اونقد که از شمردنش عاجز میشه.شمردن!درست مثل ستاره هایی که توی آب ریخته بودن.تصور کردم اگه اون همه ستاره ی توی آب بخندن صدایی شبیه خُر خُر یا چیزی شبیه این از دریا بلند میشه که اصلن هم زیبا نیست و اصلن هم کسی رو یاد شازده ای کوچولو با خنده های ریز ریز و موهای طلایی نمی ندازه.بیشتر ترسناک بود.شازده کوچولویی که اینجور بخنده هم ترسناکه.

-به ترسناکی درخت های بائوباب وسط یه سیاره ی خیلی کوچیک؟

کسی نبود.نه دوسنت اگزوپری!هیچ کس.هیچ کس توی اون غروبِ بدون خورشیدِ حالا به شب نشسته نبود.تنهایی بود و وهم و خیال...

همین طور که آب داشت بالا  میومد و به پاهام می رسید،ستاره ها هم نزدیک تر میشدن و کم کم به پاهام می چسبیدن.از روی تخته سنگ بلند شدم .چند قدم رفتم عقب و نشستم روی شن ها که دیگه خنک شده بودن.دستش رو تکیه گاه کرد و نشست درست کنار من.

-تو اینجا چیکار می کنی؟

من پرسیدم.

صدایی نبود.هیچ صدایی.حتا سایه ای هم.تاریکی بود.دانشمندا میزان نور رو با  "لوکس متر"  اندازه می گیرن ولی ابزار یا مقیاسی برای عدد کردن تاریکی اختراع نکردن.یا من خبر ندارم.عدد ها!عدد های هر جایی! باز سر و کله شون توی دنیام پیدا شده بود و به مفاهیم توی ذهنم هجوم آورده بودن.

-عددها به هیچ کار نمیان!

چه فرقی میکنه بدونی چند سیاره و ستاره ی دیگه توی کهکشون وجود داره؟همین که بدونی روی یکی از اون اخترک ها یه شازده ی کوچک زندگی می کنه که هر روز آتشفشون های خاموش اخترکش رو تمیز میکنه،درخت های بائوباب رو از ریشه درمیاره و به گل سرخ مغروری که همه زندگیش هست آب میده و شبا اون رو زیر حباب می ذاره کافیه.چه فرقی میکنه بدونی چند کیلومتر از زمین تا آسمون،تا اخترک ب 612  فاصله وجود داره وقتی دسته ی پرنده های وحشی بدون اینکه ریاضی خونده باشن و عدد بلد باشن این فاصله رو طی می کنن؟چه فرقی می کنه بدونی بیابون چند مایل دورتر از تو یه چاه پنهون کرده وقتی به هر حال باید بگردی تا پیداش کنی؟چه فرقی می کنه چند بار از یک تا صد بشماری وقتی اونی رو که گم کردی هیچ وقت پیدا نمی کنی؟

-عددها به هیچ کار نمیان!

بلندتر گفت.

خیال بود؟گاهی خیال صدایی داره به بلندی یه چاه بی آب اما آدم های کمی هستن که صدای خیال خودشون رو میشنون و آدم های خیلی کمتری هستن که  بهش گوش میدن و جوابشم میدن.خیلی از آدما هستن که هیچ خیالی ندارن و احتمالن شبا خیلی راحت تر می خوابن.خیلی از آدما هستن که مجبور نیستن صد بار به خودشون بگن درست میشه تا شاید پلکاشون خشک بشه و خواب راه چشمشون رو پیدا کنه.خیلی از آدما اینجوری هستن.

پکر بودم.با اینکه شب شده بود، سرخی غروب مثل خونابه  توی گلوم گیر کرده بود  و داشت راه نفسم رو می بست.خورشیدای زیادی رو دیدم که کورمال کورمال خودشون رو به پشت کوه ها،وسط دریاها،میون دشت ها و کویرها،پشت درخت های بزرگ جنگلی،گندمزارها و یا پشت سیاره های دیگه میکشن ولی نگران بودم امروز هم خورشید به خونه ش رسیده باشه.

نگران بودم؟

-نگران نباش! اون راه خودش رو بلده.میلیاردها میلیارد ساله که هر روز صبح سر یه ساعت خاص طلوع میکنه و سر یه ساعت خاص هم غروب و توی این همه سال نشده که راهشو گم کنه،دیر بره یا دیر بیاد.

و اضافه کرد:دانشمندا میگن.

با خودم گفتم:ولی یه روز خسته ش میشه.دانشمندا مقیاسی واسه سنجش خستگی و اینکه کی کِی خسته ش میشه ندارن که.و شاید واسه همینه که وقتی به خستگی آدما پی می بریم که دیگه کاری از دستمون برنمیاد.خیلی چیزا هست که مقیاس نداره و توی هیچ جدول و نمودار و مقاله ی علمی جا نمیشه و نمیشه به راحتی ازشون حرف زد و بقیه هم حرفاتو بفهمن.خیلی چیزها هست که ناگفته می مونن یا لااقل سر وقتش گفته نمیشن.

-دانشمندا خیلی چیزا رو نمی دونن.

-دانشمندا میگن خورشید تا 6 میلیارد سال دیگه هر روز این طلوع و غروب رو تکرار می کنه.هر روز خورشید درمیاد،آدما هم از خونه هاشون بیرون میان و کارهای هر روزه شون رو تکرار می کنن؛کارمندای اداره ها نامه های اداری هر روزه رو می خونن و تشریفات اداری هر روزه رو انجام میدن و روی صندلی های هر روزه می شینن تا اداره تعطیل بشه و خستگی شون رو از یه جا به جای دیگه ببرن.مهموندارای شرکت های هواپیمایی با لباس فرم های هر روزه سوار هواپیماهای هر روزه با صندلی های هر روزه می شن و از روی متن هر روزه می خونن.مسافرکش ها  توی مسیرهای هر روزه، مسافرهای هر روزه رو سوار می کنن و تو مقصد هر روزه پیاده میکنن تا به کارهای هر روزه شون برسن. رییس جمهور ها و دیکتاتورها پشت تریبون های هر روزه میرن و دروغ های هر روزه رو برای جمعیت هر روزه تکرار می کنن. قاچاقچی ها،پزشک ها و روانپزشک ها  ،باندهای مافیا و همه و همه با دراومدن خورشید چرخه شون رو تکرار می کنن و تا 6 میلیارد سال آینده این چرخه ادامه داره.

روزمرگی آدم رو زمین گیر می کنه.راه میری،میخوابی،کارای اداره تو انجام میدی،غذا می خوری و  با بقیه حرف می زنی اما این تو نیستی.یه روباته که بدون اینکه بدونی جای تو،توئه واقعی، همه این کارها رو انجام میده و اگه یه روز از همه این چیزا خسته بشی و بخوای یه کار تازه انجام بدی می بینی که واسه ت تعریف نشده و یه منِ دیگه جلوت رو می گیره.روزمرگی از آدم یه ماشین می سازه.یه ماشین به درد نخور که دیر یا زود مستهلک میشه.

گفت:

-حالا خیالت راحت شد؟تا 6 میلیارد سال آینده می تونی رو به افق بشینی و غروب خورشید رو ببینی و مطمئن باشی فردا از جای هر روزه ش درمیاد!

ولی 6 میلیارد سال دیگه اونقدر بزرگ شده بودم که روزی 43 بار غروب، کفاف دلتنگی هام رو نمیداد. از فکر خودم خنده م گرفت.6 میلیارد سال دیگه؟!یه خنده ی تلخ روی لبم خشک شده بود.

مجبور نبودم 6 میلیارد سال،1 میلیون سال،100 سال یا حتا یه روز و یه لحظه دیگه منتظر باشم.حتا قد دیدن یک طلوع یا غروب دیگه.حتا قد یک بار دیگه یک شعر خوندن.حتا قد اضافه شدن فقط یک ستاره ی دیگه به تنهایی هام. تمام عمرم انتظار کشیده بودم؛انتظار یک اتفاق خوب و هیچ وقت وقتش نشده بود.اما حالا وقتش بود.دلم سنگینی می کرد.اونقد بغض داشتم توی گلوم که با خوردن تموم آب دریا هم نمیشد قورتش داد.بغض اولش به شکل یه حس گنگ میاد سراغت.یه حسی که خیلی آشناست و نمی دونی چیه.نمی دونی چیه و با خودت می کشیش؛توی اتوبوس،سر کار،توی کافه و رستوران،وقت نوشتن گزارش،وقت سوار شدن به تاکسی،وقت رد شدن از خیابون... .نمی دونی چیه و با خودش می کشدت.نمی دونی چیه ولی هست.خیلی چیزا هستن که نمی دونیم چرا.هستن و نمی دونیم تا کی.هستن و عادت کردیم باشن.مثل همین بغض که سالها با من بود و جزیی از من شده بود.با بغض بیدار میشدم صبح،صورتم رو می شستم و می نشستم پای صبحونه.با بغض لباس می پوشیدم و سوار تاکسی می شدم،کرایه رو می دادم و می رسیدم سر کار. با بغض گزارش می نوشتم و میذاشتم روی میز رییس.با بغض می نشستم توی تاکسی و به خانه برمی گشتم و با بغض به رختخوابم می رفتم و خوابم نمی برد.خوابم نمی برد و هیچ کس نمی فهمید.و هیچ کس نمی پرسید و چقدر خوب بود که نمی پرسید.

 دلم سنگینی می کرد.یکی انگار داشت دلم رو چنگ می زد و خاطرات شیرین تر از زهر مارم رو به یادم میاورد.نه مثل یک فیلم سینمایی که مثل صدها فیلم کوتاه از صدها خاطره ی تلخ که دوباره و دوباره تکرار می شدن.

پیش روم تنهاییم بود.تنهایی من؛تنها چیزی که متعلق به من بود و هیچکس نتونسته بود،نخواسته بود یا نذاشته بودم از من بگیرتش.تنهایی موج میزد.بلند شدم و چند قدم به دریا نزدیک شدم.چند ستاره چسبیدن به پاهام.احساس سنگینی م چند برابر شده و توی تموم تنم پخش شده بود.نا نداشتم خودم رو جلو بکشم.چند قدمِ دیگه تقلا کردم.خنکای آب به زانوم رسیده بود.چند قدم نزدیک تر، ستاره ها به دستام،تنم و زیر گلوم چسبیده بودن.فقط چند قدم مونده بود با تنهاییم یکی بشم.تنهایی من!تنهایی خودم!مجبور نبودم منتظر بمونم.منتظر هیچ چیز.منتظر هیچ کس.و نموندم.

و دریا همچنان دریا بود.و خورشید از جای هر روزه در میومد و به مقصد هر روزه ش می رسید.خورشید تنها بود.میلیون ها سال بود که تنهاییش رو با خودش از مشرق به مغرب کشیده بود.و یک روز خسته می شد.و زمین تنها بود.و او هم خسته می شد.

پایان

9شهریور 92

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۲
هانی هستم

یادداشت‌های شما (۶)

کتابش رو تقریبا 5 بار کامل خوندم یه n  باری هم نصفه و نیمه .. بعضی اوقات واقعا عددها به هیچ کاری نمیان :)
پاسخ:
منم زیاد خوندمش. یه زمانی فکر می‌کردم اگه آدما شازده کوچولو رو بخونن دنیای قشنگ‌تری خواهیم داشت. حتا میشه دنیا به دو قسمت اونایی که شازده کوچولو رو فهمیدن و اونا که نفهمیدن تقسیم کرد!! با دو سه تا از دوستام یه ایونت گذاشتیم توی فیس بوک که شرکت توی اون ایونت به معنی هدیه دادن شازده کوچولو به دست کم یک نفر بود. یا اینکه خودشون بخونن و دو سه هراز نفر شرکت کردن. البته که دنیا عوض نشد ولی تجربه‌ی خوبی بود. خلاصه چالش داشتیم وقتی چالش مد نبود!!
"نمی دونی چیه و با خودش می کشدت"

لعنتی بدجور میکشه آدمو دنبال خودش...راه خلاص شدن نداره.


پاسخ:
ممنونم که خوندین :)
۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۳:۰۳ امیر بهزادپور
اخه نمیگی متن به این طولانی رو چطوری بخونیم؟!
سرفرصت میخونم حتما..فعلا پست جدید نذار :)
پاسخ:
ممنونم که خواهی خوند :)
دارم میخونمش وقتی دلم برای پسرم تنگ میشه میرم سراغ شازده کوچولو پس با این حساب اونقدر خوندمش که حسابش از دستم در رفته  
پاسخ:
مثل حساب غروب‌ها...
و هنوز هم... 

قلمت مانا.

یاد حرف اونروزت افتادم هانی جانم. 
اگر این قلم و نوشته ها هنوز مناسب چاپ کتاب نیست، پس من چرا حتا باید از ذهنم گذر کنه که داستانامو بچاپم؟!!

اینو بهم بگو تا تصمیم نهاییمو بگیرم.

نوشته ها و قلمتو خیلی دوست دارم.
مانا باشی پسرم
پاسخ:
درود نسرین عزیز
شما همیشه لطف دارید به من
مسلمن خط خطی‌های من به من پای داستانای شما نمی‌رسه.

برقرار باشید :)
خوندن این نامه یجور خیییلی خاصی بهم لذت داد و واقعا نمی تونم حسمو توصیف کنم ... خیلی عمیق و دوست داشتنی نوشتی موسیو ... اینو باید بارها و بارها بخونم و بهش فکر کنم ... من عاشق فکر کردم... عاشق عمیق شدن و درک هر ذره ... خیلی سنگین بود نامه ات و واقعا انقدر با حس و حال من یکیه که همینطور که می خوندم منو شست با خودش برد :) ... همیشه بنویس، همیشه!
پاسخ:
ممنونم از حضور گرم و نظر لطفت :)
به امید دیدار دوباره 

شما هم چیزی بگویید :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">