احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

از اینجا ---->> http://hanihastam.blog.ir/ <<----

احتمال اینکه خودم باشم

یادداشت های روزانه از کتاب، فیلم، عکس و ... روزمرگی

احتمال اینکه خودم باشم

روزنوشت های یک عدد آدمِ علاقه مند به کتاب، فیلم، موسیقی، دریا و دیگر چیزهای خوب!
شاید کمی تا قسمتی شاعر
و اینکه "نوشته های وبلاگ صرفن از تجربه های شخصی من نیستن و ممکنه فقط قصه باشن."

http://goo.gl/yhqVFL

t.me/falsemood

پیام‌های کوتاه
  • ۱۳ مهر ۹۵ , ۱۳:۱۵
    413
حرف‌های شما

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

روزم اینطوری شروع شد که شیش صبح غرغرکنان از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم و زامبی‌طور(با کمی اغراق در حالی که چشما بسته است و دستا پیش از خودت راه میرن که به چیزی نخوری) خودمو رسوندم بیرون و بعد از حدود ده دقیقه توی صف وایسادن سوار مینی‌بوس شدم و سر کاری رفتم که تنها دلیل ترک نکردنش نیازم به درآمدشه. احتمالن شبیه درصد بسیار زیادی از مردم این سرزمین. (همیشه حسودیم میشد به دیگرانی(طبیعتن توی ممالک دیگر) که اینور اونور می‌دیدم برای پی گرفتن علاقه‌شون یا سفر و تغییر شیوه‌ی زندگی به شکلی که دوست داشتن و یا هر چیز دیگری کارشون رو رها کردن و حالا خوشحالن).

نخستین چیزی که صب دیدم بخشی از گفت‌و‌گویی کوتاه با بهرام بیضایی بود.

سوال این بود : آیا دلتان برای ایران تنگ شده؟

و جواب: «من دلم تنگ میشه برای دفتر کارم ، و دلم تنگ میشه برای یک خانه یا یک جایی توی ساحل شمال. برای اینکه وقتی ایران هم بودم [...] وطنم همین اتاقم بود. وقتی بیرون می‌رفتی تقریبن دیگه اون وطن هی داشت با من بیگانه میشد. هر روز که می‌رفتی درخت‌های بیشتری رو بریده بودن. جاهای بیشتری [...] تغییر کرده بود ، مردم تغییر کرده بودن ، کم‌کم دروغ‌ها واضح شده بود ، کم‌کم دروغ‌ها همه‌گیر شده بود ، کم‌کم شهر زشت میشد و ... . در نتیجه من توی تهران هم که بودم وطنم در اندازه‌ی همون دفترم و خونه‌م بود.»

و خب اینا یه جورایی حرف دل من هم بود.  البته به جز دلتنگی برای دفتر کار!! منی که خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم یه زندگی اجتماعی ایده‌آل داشته باشم و باید تمام تلاشم رو بکنم که یک زندگی شخصی ایده‌آل بسازم. یا به بیان دیگر زندگی ایده‌آلم رو بیارم توی یک فضای خیلی کوچک‌تر تا شاید بتونم بخشی از این سرشکستگی بزرگ رو جبران کنم و حالا که به دلایل زیاد نمی‌تونم پامو فراتر از اینجا بذارم یا خیلی حقیرانه حتا کارم تغییر بدم لااقل کمتر احساس شکست و پوچی و ناامیدی کنم. حتمن درک می‌کنید که برای یک آدم این چنینی شنیدن چنین جملاتی و باور چندین باره‌ی جبر جغرافیایی چقدر غم‌انگیزه از این بابت که اونو یاد چیزی می‌ندازه که تلاش می‌کنه ازش فرار کنه. حس می‌کنم دارم پرت و پلا می‌گم...

بعدش رفتم گفت و گوی 17 دقیقه‌ای بیضایی رو دیدم. درباره‌ی باشو ، سان؛سور ، سهراب شهید ثالث ، تاریخ و ... . 

و بعد غصه خوردم. درست شبیه وقتی که «این یک فیلم نیست» جعفر پناهی رو دیدم. غصه خوردم که بهرام بیضایی امریکا داره چیکار می‌کنه. می‌گفت من شغلی نداشتم و توی شهری که روز به روز قیمت داره بالا میره باید شغل داشته باشی. و غصه خوردم برای انبوه هنرمندانی که بیکار شدند. و به شاهکارهایی فکر کردم که اگه کارشون ادامه داشت خلق میشد. و به این فکر کردم چقدر دوست داشتم «پرده‌ی نئی» فیلم میشد. بدون محدودیت ، بدون سان؛سور.

و غصه خوردم و آفتاب بالا اومد. و باز پایین رفت. و هزاران بار دیگه طلوع و غروب می‌کنه و خدا می‌دونه تا کی سوژه برای غصه فراوونه.

بعدش سه ایپزود از پادکست «آن» رو گوش کردم که داستان کوروش بود. پسری که از شیراز قاچاقی میره انگلیس تا پناهنده بشه. و قصه‌ی پر غصه‌ی آدم‌هایی که توی این اپیزود روایت شدن که قطره‌ای از دریای پناهنده‌هایی هستن که آخرین چاره‌شون آوارگی به امید یه روز بهتره. و غصه خوردم. برای چیزی که می‌تونه باشه ولی نیست...

+ای کاش آدمی وطنش را ...

پنج‌شنبه/ بیست و نهم خرداد

 

۱۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۴۸
هانی هستم

روزی که اومد همه خوشحال بودن. با تجربه‌ای که از نفر قبلی داشتن دو دستی چسبیدن بهش و هر جا رو نگاه می‌کردی ذکر خیرش بود. «من رییس نیستم ، من کارگر اینجام». هیچ وقت یادم نمیره صحنه‌ای رو که همه دورش جمع شدن و دور نفر قبلی مگس پر نمی‌زد. همیشه همینطوره. 

با من خیلی زود به مشکل خورد. هنوز یک ماه نشده می‌خواست منو اخراج کنه. منو کشید کنار و گفت ما به این نتیجه رسیدیم که شما به درد این واحد نمی‌خوری. فعلن موقت بمون تا برات جانشین پیدا کنیم. منم که تازه توی دوره‌ی همین مدیریت عجیب واحدم عوض شده بود و هزار تا مشکل ریز و درشت شخصی و کاری و عاطفی داشتم و تحمل یه تغییر دیگه رو نداشتم خیلی محترمانه و عزت‌مندانه درخواست کردم که اگه ممکنه به کارم توی واحد(ی که اصلن دوسش نداشتم و حالم از خودش و آدماش به هم می‌خورد) ادامه بدم. گفت نه و مکالمه‌مون با غرهای مدیریت عجیب تموم شد. و البته من توی واحد موندنی شدم.

این تازه شروع ماجرا بود. مدیریت عجیب هر چند وقت یک بار سر چیزهای خنده‌دار و مسخره‌ی من درآوردی بهم می‌توپید و اوقاتم رو تلخ می‌کرد. یه بار اومدم باهاش صحبت کنم ببینم دردش چیه. گفتم آقای مدیریت عجیب! من درک نمی‌کنم چطور شما از بدو ورود و بدون اینکه از من شناختی داشته باشی این همه با من مشکل داری. مگر اینکه زیر آب منو حسابی پیشت زده باشن. حاشا کرد و من مطمئن بودم فلانی که تا کمر خم میشه براش و خودشیرینی می‌کنه یک پای ثابت تمام ماجراهاییه که برای من پیش میاد. در حالی که من کاری به کارش نداشتم. 

این داستان‌ها ادامه پیدا کرد. دو دفعه‌ی بعدی که می‌خواست واحدم رو عوض کنه فقط بهش گفتم باشه مدیریت عجیب! هر چی خیره. من مشکلی ندارم. و این قضیه رو ول کرد ولی رفتار عجیبش با من همچنان ادامه داشت.

چند وقت که گذشت دیگه نمی‌گفت من کارگر اینجام و تمام تصمیم‌ها رو با هم می‌گیریم و شما هر کدوم یه مدیر هستید و تصمیم‌تون تصمیم منه. می‌گفت من رییسم و من تصمیم می‌گیرم. من تشخیص دادم فلان چیز بهمان باشه و ... . دیگه خیلیا ذاتشو می‌شناختن و اگر چه جلوش خم و راست می‌شدن و ... ولی توی خلوت‌شون بهش می‌خندیدن و خوشحال بودن که تونستن (به خیال خودشون ) ازش سواری بگیرن.

احتمالن حدود دو هفته‌ی دیگه مدیریت عجیب از اینجا میره. در حالی که توی این چند سال حضورش کمترین امتیازهای ارزشیابی رو به من داد و بدترین سال‌های کاریم بود. در حالی که هیچ وقت با من خوب نشد و همیشه از وجودش فقط استرس کشیدم و سایه‌ی اخراج همیشه بالای سرم بود. در حالی که هر لحظه منتظر بودم منو پیش بقیه خردِ خاکشیر کنه و با تریلی از روی باقیمونده‌هام رد شه. در حالی که هر سال مرخصی‌هام سوخت چون هر بار مرخصی خواستم برق سه فاز می‌گرفتش و زمین و زمانو به هم می‌دوخت. در حالی که هیچ وقت منو ندید و هیچ وقت نتونستم ذهنیتی که از من داشت رو اصلاح کنم با اینکه با جون و دل کار می‌کردم. در حالی که اگه بخوام ازش بنویسم میشه هزار صفحه داستانِ...

مدیریت عجیب... امیدوارم دیگه با کسی نکنی این کارایی رو که با من کردی. همین. چیز دیگری ازت نمی‌‌خوام.

*اپیزود 12 رادیو چهرازی ؛ مدیریت عجیب رو بشنوید.

آهنگ تازه‌ی «گروه او و دوستانش» ؛[ گم شدگان برای همیشه] رو از کانال فالش  بشنوید.

۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۲۸
هانی هستم

1) توی راه همکارم آهنگ افغانستانی گذاشت. صداهای زیبا و زبانی که می‌فهمیدیمش و موسیقی گوش‌نواز! گفتم تصور کن توی یه دنیای بهتر بودیم ؛ افغانستان جنگ نبود ، ما این نبودیم ، لب مرز مین نبود ، طالبان یه فیلم غیر واقعی بود ، افغانستان یه کشور آباد بود با فرهنگ و زبان نزدیک به ما و ما به جای خوندن خبر سوختن چند انسان هم‌زبان توی صندوق عقب ماشین و غرق شدن چند تای دیگرشون توی رودخونه‌ی مرزی الان توی یه سالن کنسرت مجلل توی کابل نشسته بودیم و داشتیم با این نوا عشق‌بازی می‌کردیم. شایدم توی پس‌کوچه‌های افغانستان با نوای ساز یه نوازنده‌ی خیابونی دست در دست یکی دیگه می‌رقصیدیم. بعدش آهنگ «imagine» جان لنون رو پخش کرد:

تصور کن هیچ کشوری وجود نداره.

چیزی نیست که به خاطرش کشت یا مرد.

تصور کن تمام مردم در صلح زندگی می‌کنن...

2) ما توی جهانی زندگی می‌کنیم که مفاهیم روز به روز دارن تغییر می‌کنن. واژه‌ها و تعبیرها معنای پیشین رو از دست میدن و شنیدنشون معنای تازه‌ای رو به ذهن میاره. خود شما ممکنه همین الان ده‌ها مورد به ذهنتون بیاد که دچار چنین روندی شده. از مفاهیم خیلی ساده‌ای که از سیاست یا تجارت تاثیر گرفتن تا مفاهیم عمیق‌تر. مثلن وقتی می‌گیم ملی معناش چیه؟ شما وقتی «ملی» می‌شنوید چی توی ذهن‌تون میاد؟ وقتی میگیم امنیت چه حسی بهتون دست میده؟ و ... خبر کوتاه بود ؛{نمی‌دونم برای نهاد از چه واژه‌ای استفاده کنم} به یه فیل باردار توی هند ، آناناس پر از مواد منفجره میدن، می‌خوره ، توی معده‌ش منفجر میشه از درد میره توی رودخونه و همون‌جا می‌میره............................................................ برای این فاجعه تا ابد سکوت کنیم کمه. در این لحظه شدیدن معتقدم باید دنیا رو کوبید و «عالمی دگر بباید ساخت و از نو عالمی». فکر می‌کنم تا ابد فیل کسی یاد هندوستان نکنه. از این به بعد وقتی این ضرب‌المثل رو می‌شنوید یاد چی می‌افتید؟ همونایی که توی مینیاپولیس انسان می‌کشن توی هند فیل می‌کشن ، توی ایران سگ ، توی اسکاندیناوی دلفین ، توی اسپانیا گاو ... .

3) اگه به این لینک برید می‌تونید گپ کوتاهی که من و بانوچه با هم زدیم رو بخونید. خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو برای بانوچه بنویسید. و از همین تریبون هم ازش تشکر می‌کنم به خاطر فرصتی که به من داد برای حرف زدن با شما و دوستان خودش.

۸ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۳۵
هانی هستم

یک) هر چیز ، نوشته ، یادداشت ، مکان یا هر چیز مجسم یا غیر مجسم زمان‌داری می‌تونه خیلی قشنگ سیر زندگی ما رو توضیح بده و جریان زندگی‌مون رو بریزه روی دایره. به کروم کامپیوتر محل کار لوگین کردم و بوکمارک‌ها رو آوردم اینجا. هزار تا چیز جور و ناجور توش بود! اتفاقی وب بلاگفام هم توشون بود. یادداشت‌ها و خزعبلات و چرندیات 89 تا 94! یه عمر آزگار ناسازگار! رفتم کامنت‌ها و خصوصیا رو خوندم. چیز خاصی توش نبود جز یه تل از خاطره! به چه درد می‌خوره این همه خاطره؟ این همه یاد و یادبود؟ یادم نمیاد خاطره‌ی خوبی از نشخوار خاطرات خوب یا بد داشته باشم. دنیا همینقد مسخره است.

دو) دیشب توی اینستام از دلتنگی برای دانشگاه نوشته بودم. اینکه درک نمی‌کنم چرا باید برای درس و امتحان و استادای مثل زهر مار و صندلیای سر صبحِ زمستون یخ‌زده‌‌ی سرویس دانشگاه دلمون تنگ بشه؟ و امروز توی کامنتای وبلاگ قدیمی این کامنت رو دیدم که : هانی جان تحمل کن خوابگاه هم تموم میشه. بعد یه جایی تو زندگیت به وجود میاد که تو رو دلتنگ خوابگاه می‌کنه. کلن تو این دنیا باید  دلتنگ باشی. توی اون پست از برگشتن به شهر دانشجویی نالیده بودم و دلتنگیای گاه و بی گاه خوابگاه! الان از اون دوست خبر ندارم که بهش بگم الان همون جای زندگیمه. اما سه کتاب ازش به یادگار دارم که می‌تونم برم و به یادش بخونم‌شون. و راستی دلم برای شهر دانشجویی تنگه. دنیا همینقد مسخره است.

 

سه) حالم از کارم ، محل و فضای کارم و آدمای محل کارم به هم می‌خوره. به همین غلظت. از اینکه جایی هستم که نیاز به تغییر داره و منو دست بسته انداختن این وسط و کاری نمی‌تونم بکنم عصبی و ناامیدم. و غم‌انگیزتر اینه که ازم توقع ایجاد تغییر هم دارن! شاید هم به دلیل همین به تعبیر اونا بی اثر بودنه که ارزشیابی سالانه‌م برای چندمین سال پایین‌ترین نمره‌ی ممکن شده و جای هیچ اعتراضی نیست. من مثلن مسئول این بخشم و قدرت ندارم کارگر بدبختی که عروسی برادرش هست رو بفرستم مرخصی. دنیا خیلی مسخره‌تر از این حرفاست. خیلی.

۵ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۹ ، ۰۷:۰۰
هانی هستم

فاجعه است! اینکه آخرین پست وبلاگم به اسفند سال پیش برمی‌گرده و الان سومین ماه سال نو هستیم فاجعه است! البته قطعن برای من ، نه بلاگستان! چون بلاگستان چیزی از دست نداده! و این نخستین دلیل ننوشتنمه!(یادم باشه این کیبورد مسخره‌ی سیستم محل کار رو هم اضافه کنم). در واقع فکر می‌کنم در مقابل روشن شدن یک ستاره در پنل دنبال کنندگانم مسئولم و وقتی چیزخاصی برای ارائه ندارم بهتره در سکوت باشم! حتا همین شمردن دلایل ننوشتن هم کار بیهوده‌ایه و بیشتر بلند بلند فکر کردنه تا اینکه برای کسی مهم باشه.

دلیل بعدیش سان‌سوره که حتا نوشتنشم سان‌سوره! آدم یا باید از خودش بنویسه یا دور و برش و جامعه و مملکت و در هر دو بخش آدم ناگزیر به حذف یک سری چیزها،اسم‌ها، حوادث و نظریاتی هست و این یعنی شیر بی یال و کوپال. میای از خودت بنویسی می‌بینی که اینجا تقریبن ناشناسی و نمیشه هر چیزی بنویسی. ناچار آدم‌ها و حوادث رو حذف می‌کنی و چی می‌مونه؟ یه چیز بی سر و ته. و خودِ شناس بودن هم مصیبت بزرگ‌تریه. میای از دور و برت بنویسی سر برمی‌گردونی می‌بینی هزار و یک جور خط قرمز احاطه‌ت کردن و باز هم باید خیلی چیزها رو نگی. اونقد که حتا همین جمله هم می‌تونه مصداق یک عمل مجرمانه باشه و خب بازم چیزی نمی‌مونه. آدم چقد بیاد اینجا و از گل و بلبل و شعر و کتاب بنویسه؟ حتا کوچک‌ترین دغدغه‌هاشم نمی‌تونه راحت بگه آدم چه به برسه به ... !

چیزهای دیگری هم هست اما شاید این دو مسئله مهم‌ترین دلایل ننتوشتنم باشه.

تلاش می‌کنم چیزهایی پیدا کنم برای نوشتن و برای روشن موندن چراغ وبلاگم. نوشتن باعث میشه حس کنم زنده‌ترم و نباید به این سادگی از زندگیم کنار گذاشته بشه.

ممنونم از شمایی که هنوز هر از گاهی سر می‌زنید اینجا و پیام می‌ذارید. به رسم قدیم‌ها {گل} {گل} {گل}

 

+بانوچه توی وبلاگش داره با بلاگرا مصاحبه می‌کنه و بسیار خوندنی و جذابه. قطعن اتفاق خوبیه که در بیان در جریانه. پیشنهاد می‌کنم بخونیدشون.

۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۵۹
هانی هستم